167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • در بيشه مزن آتش و خاموش کن اي دل
    درکش تو زبان را که زبان تو زبانه ست
  • اندر دل هر کس که از اين عشق اثر نيست
    تو ابر در او کش که بجز خصم قمر نيست
  • بسکل ز جز اين عشق اگر در يتيمي
    زيرا که جز اين عشق تو را خويش و پدر نيست
  • در مذهب عشاق به بيماري مرگست
    هر جان که به هر روز از اين رنج بتر نيست
  • در صورت هر کس که از آن رنگ بديدي
    مي دان تو به تحقيق که از جنس بشر نيست
  • بس زدي تو لاف زفتي عاقبت در دوغ رفتي
    مي خور اکنون آنچ داري دوغ آمد خمر نابت
  • مخلص و معني اين ها گر چه داني هم نهان کن
    اندر الواح ضميري تا نيايد در کتابت
  • عاشقان را گر چه در باطن جهاني ديگرست
    عشق آن دلدار ما را ذوق و جاني ديگرست
  • يک زمين نقره بين از لطف او در عين جان
    تا بداني کان مهم را آسماني ديگرست
  • جان کهنه مي فشان و جان تازه مي ستان
    در فقيري مي خرام و مي ستان ز ايشان زکات
  • شمس تبريزي چو بگشايد دهان چون شکر
    از طرب در جنبش آيد هم رميم و هم رفات
  • من اگر پيدا نگويم بي صفت پيداست آن
    ذوق آن اندر سرست و طوق آن در گردنست
  • خدمت بي دوستي را قدر و قيمت هست نيست
    خدمت اندر دست هست و دوستي در دست نيست
  • ور تو مستي مي نمايي در محبت چون نه اي
    عشق گويد دوغ خورد و دوغ خورد او مست نيست
  • پست و بالا چند يازد از تکلف در هوا
    چند خود را پست دارد آن کسي کو پست نيست
  • همچو ماهي مانده در دام جهان زان بحر دور
    وانگهان پنداشته خود را که اندر شست نيست
  • چونک در تن جان نباشد صورتش را ذوق نيست
    چون نباشد نان و نعمت صحن و سيني سود نيست
  • باد را افزون بده تا برگشايد اين گره
    باده تا در سر نيفتد کي دهد دستار مست
  • گر نه آتش مي زند آتش رخي در جان نهان
    پس دماغ عاشقان پرآتش و پرباد چيست
  • صورت ار نقصان پذيرد نيست معني را کمي
    عاشق اندر ذوق باشد گر چه در پالايش است
  • بنگر اندر جان که هست او از بلندي بي خبر
    گر چه اندر قالب او در خانه آلايش است
  • راست شو در راه ما وين مکر را يک سوي نه
    زان که اين ميدان ما جولانگه مکار نيست
  • پس تو را مطرب شود در عيش و هم ساقي شود
    آن امانت چونک شد محمول جان را حاملست
  • ليک طبع از اصل رنج و غصه ها بررسته ست
    در پي رنج و بلاها عاشق بي طايلست
  • در تواضع هاي طبعت سر نخوت را نگر
    و اندر آن کبرش تواضع هاي بي حد شاکلست