167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • نظر کنم بتو از روزن آنچنانکه کند
    بآفتاب نظر از شکاف در سايه
  • مکن تواضع با عاشقان خود زنهار
    ايا ز طره تو آفتاب در سايه
  • در آفرينش هر عين را جدا اثري است
    چو آفتاب نديدي همي نگر سايه
  • فشاند ميوه تر شاخ بارور در باغ
    فگند بر سر ره بيد بي هنر سايه
  • مرا زمانه مدد خواست سنگ نيافت
    فگند در ره وصل از فراق تو خرسنگ
  • ز فيض معدن لطفت عجب همي دارم
    که در مقام جمادي نگشت جانور سنگ
  • در آن مقام که روشن دلان عشق تواند
    چو آب آينه گون روي راست مظهر سنگ
  • که روح مست شود چون بدل در آيد عشق
    زمين شراب خورد چون رسد بساغر سنگ
  • ز بعد آنکه مرا مدتي قضاي آله
    ميان خطه تبريز چون گهر در سنگ
  • بدين قصيده تر در وغاي هجرانش
    مراست لشکر از آب و سلاح لشکر سنگ
  • مگوي از آنکه نباشد درين لطايف عيب
    مجوي از آنکه نيابي در آب کوثر سنگ
  • اگر تو برق در افشان نديده اي هرگز
    بگير آينه مي خند و مي نگر دندان
  • ز خوان لطف تو از بهر استخواني دل
    سگيست دوخته بر آستان در دندان
  • دهانت ديدم و بر عقد در زدم خنده
    که هست درج دهان ترا گهر دندان
  • بشعر نظم معاني وصفت آسان نيست
    چو نقش کردن نقاش در صور دندان
  • ز خوان وصل تو نان اميد خشک آمذ
    مرا که در لب تو نيست کارگر دندان
  • براي آنکه دلت نرم گردد اين گفتم
    ولي نکرد ز سختي در او اثر دندان
  • اميد پسته کور است بسته سر چون جوز
    که از شکستن آن هست در خطر دندان
  • بفصل خزان بود صفراش غالب
    کنون باغ را هست در خور شکوفه
  • بصد پرده بلبل نواساز گردد
    چو بگشاد بر شاخ صد در شکوفه
  • در آن دم که شاخ آستين برفشاند
    همي آر دامان و مي بر شکوفه
  • کنون زينت بال طاوس يابد
    چو بگشاد در گلستان پر شکوفه
  • ازين پيش با خار و خس بود ملحق
    که در شاخ تر بود مضمر شکوفه
  • ورقهاي گل را يکايک بديدم
    ز حسن تو جزويست در هر شکوفه
  • اگر باد بويت بآتش رساند
    کند عود در عين مجمر شکوفه
  • بياد تو در قعر دوزخ برويد
    از آتش بنفشه از اخگر شکوفه
  • کند ميوه را همچو باران نيسان
    صدف وار در سينه گوهر شکوفه
  • نظر کرد و در گلستان پرتوي ديد
    از آن روي همچون مه و خور شکوفه
  • بدل گفت حسنت که در باغ مهرم
    اگر ميوه داري بياور شکوفه
  • بدين شعر بوسي طمع دارم از تو
    طلب مي کنم ميوه را در شکوفه
  • نه خوش بوي گردد بسعي کس ار چه
    کند در دهان غضنفر شکوفه
  • تو مي نشنوي ورنه در گوش عارف
    چو طوطيست دايم سخن ور شکوفه
  • مربع نشين در چمن چون برآمد
    ز شاخ مطول مدور شکوفه
  • بذين شعر ديوان من هست باغي
    بهر فصل در وي ميسر شکوفه
  • درخت ضميرت که بارش زرآمد
    کند شاخ او در و گوهر شکوفه
  • بباد هواي تو در روضه دل
    درخت محبت کند هر زمان گل
  • در اطوار وحدت بدو رو نمايد
    برنگي دگر جاي ديگر همان گل
  • تو پايي بنه در چمن تا بگيرد
    ز فرق سر شاخ تا فرقدان گل
  • بپشتي آن سخت گستاخ رو شد
    که خنديد در روي آب روان گل
  • ز بهر زمين بوس در پيش رويت
    برون آورد صد لب از يک دهان گل
  • گر از بهر نزهت ز باغ جمالت
    برضوان دهي دسته يي در چنان گل
  • نه در برگ سدره بود آن لطافت
    نه بر شاخ طوبي بود مثل آن گل
  • بحسن تو اندر بهاران شکوفه
    محالست از آن سان که در مهرگان گل
  • اگر با تو اي ميوه دل شکوفه
    سرافگنده نبود چو در بوستان گل
  • گر آن گلستان گيرد اندر کنارم
    تنم را شود مغز در استخوان گل
  • بهشتي شمارم من آن پيرهن را
    کز اندام او باشدش در ميان گل
  • چو در شعر جلوه کنم روي او را
    چو نظارگي اوفتد بر کران گل
  • مکن عيب ار چند بي عيب نبود
    که جمع است با خار در يک مکان گل
  • تن از گليم فقر بدراعه در گريخت
    سر از کلاه عشق بدستار باز ماند
  • من بنده نيز در پي ايشان همي رود
    روزي دو بهر گفتن اسرار باز ماند
  • گفتمش ملک ما غم عشق است
    در ره از خدمتي نمانم گفت
  • چون مرکب شدند حاصل شد
    قلمي از تو در بنانم گفت
  • دست تسليم در کف من نه
    تا ترا از تو واستانم گفت
  • بر در شاهان کزيشان بيدق شطرنج به
    حرص قايم خواست کرد از پيل دنداني مرا
  • اسب همت سرکشيد و بهر جو جايز نداشت
    خوار همچون خر در اصطبل ثناخواني مرا
  • خواست نهمت تا نشايد چون دوات ظالمان
    با دل تنگ و سيه در صدر ديواني مرا
  • شير دولت پنجه کرد و همچو سگ لايق نديد
    بهر مرداري دوان در کوي عواني مرا
  • غيرت دين در دلم شمشير باشد کرده تيز
    گر ز چين خشم بيني چهره سوهاني مرا
  • با اشاراتي که پيران راست در قانون دين
    حق نجاتي داده از رنج شفاخواني مرا
  • خوش بخسبم در فراش خاک تا صبح نشور
    از رقاد غفلت ار بيدار گرداني مرا
  • در رياض قربت تو آستين افشان روم
    گر نه دامن گير باشد سيف فرغاني مرا
  • از سد ره در گذشتي طوبي لک الجنان
    اي بوده قرب حضرت حق منتهاي تو
  • کندر سر بريده چو طوطي در قفس
    مي گفت ذکر بلبل دستان سراي تو
  • در زندگي تو دوست صادق بدي مرا
    تا زنده ام بصدق بگويم دعاي تو
  • چون خانه نهادت زين دانه خالي آمد
    کر جامه شعرپوشي چون کاه در جوالي
  • فردا که دل ز غصه دنيا خراب گردد
    اندوه دين نيارد گشتن در آن حوالي
  • از بحر خاطر خود چندين در نصيحت
    بر تو نثار کردم از نظم اين لآلي
  • ترا از آتش دوزخ هم احتراق بود
    چو در وبال عقوبت بماند اختر نفس
  • مرا از غايت شوقت نيامد در دل اين معني
    که آب پارگين نتوان سوي کوثر فرستادن
  • مرا آهن در آتش بود از شوقت، ندانستم
    که مس از ابلهي باشد بکان زر فرستادن
  • چو بلبل در فراق گل ازين انديشه خاموشم
    که بانگ زاغ چون شايد بخنياگر فرستادن
  • در آن حضرت که چون خاکست زر خشک سلطاني
    گدايي را اجازت کن بشعر تر فرستادن
  • بمن گر سخن از پي آن فرستي
    که تا من سخن در خور آن فرستم
  • کسي که حلقه آن در زند بپاي ادب
    بيايد و بنهد سر بر آستانه تو
  • بنزد تو زر سلطان سفال رنگين است
    از آنکه گوهر نفس است در خزانه تو
  • تو بحر فضل و ترا در ميانه گوهر نظم
    سخن بگو که خموشي بود کرانه تو
  • از آن ز دايره اهل عصر بيروني
    که غير نقطه دل نيست در ميانه تو
  • ترازويي که گرت در کفي بود دنيا
    ز راستي نگرايد جوي زبانه تو
  • بدولت شرف نفس تو عزيز شود
    متاع شعر که خوارست در زمانه تو
  • در همه مملکت امروز سليماني نيست
    کآدمي را نبود درد سر از ديوانش
  • مهر دنياي دني در دل خود سخت مگير
    کآزمودند بسي سست بود پيمانش
  • حصن اقبال خود از همت درويشان ساز
    چون تو در کشتي نوحي چه غم از طوفانش
  • منم يارا بدين سان اوفتاده
    دلم را سوز در جان اوفتاده
  • نهاده دين بيکسو و ز هرسو
    چو کافر در مسلمان اوفتاده
  • ببين در نان خلق اين کژدمان را
    چو اندر گوشت کرمان اوفتاده
  • همه در آرزوي مال و جاهند
    بچاه اندر چو کوران اوفتاده
  • شکم پر کرده از خمر و درين خاک
    همه در گل چو مستان اوفتاده
  • زنان را گوي در ميدان و چوگان
    ز دست مرد ميدان اوفتاده
  • چو مرغان آمده در دام صياد
    چو دانه پيش مرغان اوفتاده
  • بعهد اين سگان از بي شبانيست
    رمه در دست سرحان اوفتاده
  • چه مي دانند کار دولت اين قوم
    که در دين اند نادان اوفتاده
  • ز بالاي عمل در پستي عزل
    چنين کس را همي دان اوفتاده
  • تو نيز اي سيف فرغاني چرايي
    حزين در بيت احزان اوفتاده
  • ببند و حبس سزايي که از تو ديوانه
    امور دنيي و دين در همست چون زنجير
  • دلت که هست بتنگي چو حلقه خاتم
    درو محبت دنياست چون نگين در قير
  • شهي ولايت حکمست و در حکومت عدل
    وگرنه کس نشود پادشه بتاج و سرير
  • تن تو دشمن جانست، دوستش مشمار
    که تن پرست کند در نجات جان تقصير
  • ز قيد شرع که جانست بنده حکمش
    دل تو مطلق و در دست نفس کافر اسير
  • عوان سگست چو در نيتش ستم باشد
    که آتش است و گر شعله يي ندارد اثير
  • ديوانه چون رهد چو خردمند جان نبرد
    اکمه کجا رود چو مسيحا در اوفتاد