167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • هر زمان شهره بتي بيني که از هر گوشه اي
    جام مي را مي دهد در دست بادستان ما
  • تا تو باشي در عزيزي ها به بند خود دري
    مي کند اي سخت جان خاکي خوارت ساقيا
  • بيخودي از مي بگير و از خودي رو بر کنار
    تا بگيرد در کنار خويش يارت ساقيا
  • تو شوي از دست بيني عيش خود را بر کنار
    چون بگيرد در بر سيمين کنارت ساقيا
  • صد هزاران همچو ما در حسن او حيران شود
    کاندر آن جا گم شود جان و دل حيران ما
  • در دهان عقل ريزد خون او را بردوام
    تا رهاند روح را از دام و از دستان ما
  • شاه ما دستي بزد بشکست آن در را چنانک
    چشم کس ديگر نبيند بند يا اغلاق را
  • پاره هاي آن در بشکسته سبز و تازه شد
    کآنچ دست شه برآمد نيست مر احراق را
  • جان به پيشش در سجود از خاک ره بد بيشتر
    عقل ديوانه شده نعره زنان که مرحبا
  • باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک
    هر دو در رو مي فتادند پيش آن مه روي ما
  • مر تو را جايي برد آن موج دريا در فنا
    درربايد جانت را او از سزا و ناسزا
  • درربودي از زمين يک مشت گل يک مشت گل
    در ميان آن گلم بيا بيا بيا بيا
  • درربودي از زمين يک مشت گل يک مشت گل
    در ميان آن گلم باري بيا رويي نما
  • امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها
    با کسي بايد که روحش هست صافي صفا
  • چون تغيير هست در جان وقت جنگ و آشتي
    آن نه يک روحست تنها بلک گشتستند جدا
  • اين همه بازيچه گردد چون رسيدي در کسي
    کش سما سجده اش برد وان عرش گويد مرحبا
  • زر و سيم و در و گوهر نه که سنگيست مزور
    ز پي سنگ کشيدن چو خري ساخته جان را
  • سوي آن چشم نظر کن که بود مست تجلي
    که در آن چشم بيابي گهر عين و عيان را
  • تو در آن سايه بنه سر که شجر را کند اخضر
    که بدان جاست مجاري همگي امن و امان را
  • چه عروسيست در جان که جهان ز عکس رويش
    چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا
  • جز از اين چند سخن در دل رنجور بماند
    تا نبيند رخ خوب تو نگويد به خدا
  • لنگ رو چونک در اين کوي همه لنگانند
    لته بر پاي بپيچ و کژ و مژ کن سر و پا
  • از بس که ريخت جرعه بر خاک ما ز بالا
    هر ذره خاک ما را آورد در علالا
  • اين خنده هاي خلقان برقيست دم بريده
    جز خنده اي که باشد در جان ز رب اعلا
  • در کاسه هاي شاهان جز کاسه شست ما ني
    هر خام درنيابد اين کاسه را و نان را