167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان شمس

  • کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند
    سينه بسوزد از حسد اين فلک خميده را
  • گفت چگونه اي از اين عارضه گران بگو
    کز تنکي ز ديده ها رفت تن تو در خفا
  • پاي بکوب و دست زن دست در آن دو شست زن
    پيش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا
  • تو دو ديده فروبندي و گويي روز روشن کو
    زند خورشيد بر چشمت که اينک من تو در بگشا
  • نظر در نامه مي دارد ولي با لب نمي خواند
    همي داند کز اين حامل چه صورت زايدش فردا
  • مگر تقويم يزداني که طالع ها در او باشد
    مگر درياي غفراني کز او شويند زلت ها
  • عجايب يوسفي چون مه که عکس اوست در صد چه
    از او افتاده يعقوبان به دام و جاه ملت ها
  • چو زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازد
    کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حيرت ها
  • به صف ها رايت نصرت به شب ها حارس امت
    نهاده بر کف وحدت در سبع المثاني را
  • توي موسي عهد خود درآ در بحر جزر و مد
    ره فرعون بايد زد رها کن اين شباني را
  • برو اي رهزن مستان رها کن حيله و دستان
    که ره نبود در اين بستان دغا و قلتباني را
  • ز شمس الدين تبريزي منم قاصد به خون ريزي
    که عشقي هست در دستم که ماند ذوالفقاري را
  • دلا منگر به هر شاخي که در تنگي فروماني
    به اول بنگر و آخر که جمع آيند غايت ها
  • سگ گرگين اين در به ز شيران همه عالم
    که لاف عشق حق دارد و او داند وقايت ها
  • خمش کن در خموشي جان کشد چون کهربا آن را
    که جانش مستعد باشد کشاکش هاي بالا را
  • هلا اي زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را
    تقاضايي نهادستي در اين جذبه دل ما را
  • خمش کن در خموشي جان کشد چون کهربا آن را
    که جانش مستعد باشد کشاکش هاي بالا را
  • ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل
    چو ديد از لاله کوهي که جام آورد مستان را
  • درآ در گلشن باقي برآ بر بام کان ساقي
    ز پنهان خانه غيبي پيام آورد مستان را
  • چو خوبان حله پوشيدند درآ در باغ و پس بنگر
    که ساقي هر چه دربايد تمام آورد مستان را
  • وگر عقلست آن پرفن چرا عقلي بود دشمن
    که مکر عقل بد در تن کند بنياد صورت را
  • اگر آتش تو را بيند چنان در گوشه بنشيند
    کز آتش هر که گل چيند دهد آتش گل رعنا
  • زهي عنقاي رباني شهنشه شمس تبريزي
    که او شمسيست ني شرقي و ني غربي و ني در جا
  • اگر هستي تو از آدم در اين دريا فروکش دم
    که اينت واجبست اي عم اگر امروز اگر فردا
  • تو را ساقي جان گويد براي ننگ و نامي را
    فرومگذار در مجلس چنين اشگرف جامي را