167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان سيف فرغاني

  • تو در مصر عرفان عزيزي شوي
    چو يوسف بتعبير سبع عجاف
  • بتو رو نمايند آن مردمي
    که هستند در صلب امکان نظاف
  • در درون من شوريده چنان کرد اثر
    نظر نرگس مستش که مي اندر هشيار
  • همه با دوست نشين تا همه دارندت دوست
    نيست مردود چو در صحبت گل باشد خار
  • گرچه در صورت خوبست نکويي حاصل
    ورچه بر روي زمين اند نکويان بسيار
  • گر بخواهم هم ازينجا که منم عاشق را
    روي من در ورق گل بنمايد ديدار
  • بتماشاي گلستان رخت آمده ايم
    در اگر وا نکني خار منه بر ديوار
  • گفت اي زاغ زغن شيوه که در وقت سخن
    طوطي طبع تو دارد شکر اندر منقار
  • دامن بخار عشق درآويختست شان
    در وجد از آن چو غنچه گريبان دريده اند
  • آن عاشقان صادق کانفاس گرم خويش
    چون صبح هر سحر بجهان در دميده اند
  • در شوق آن گروه که از اطلس و نسيج
    برخود چو کرم پيله بريشم تنيده اند
  • سرپاي کرده در طلب خاک کوي دوست
    بي بال همچو آب بهر سو دويده اند
  • در سيرو گردشند بجان همچو آسمان
    گرچه بچشم همچو زمين آرميده اند
  • در راحتند خلق از ايشان مدام سيف
    اينان مگر ز رحمت محض آفريده اند
  • اگر چه نبود بينا ز ره برون نرود
    کسي که در عقب ره روان بينا رفت
  • خطاب اني اناالله شنود گوش کليم
    وگرچه در پي آتش بطور سينا رفت
  • عجب مدار که مجنون بخويشتن آيد
    در آن مقام که ناگاه ذکر ليلي رفت
  • درين مصاف خطرناک آن ظفر يابد
    که نفس خيره سرش همچو کشته در پا رفت
  • پرير گفتمت امروز را غنيمت دار
    و گرنه در پي دي کي توان چو فردا رفت
  • چه گردنان را در تنگناي دام طمع
    براي دانه دنيا چو مرغ سرها رفت
  • سوزن گم شده است در ره هجر
    اين تن همچو رشته يکتاهم
  • بدو زلف تو عشق قيدم کرد
    رسن تو فگند در چاهم
  • رخ تو ديد مست شد عقلم
    در همين خانه مات شد شاهم
  • سخنم چون بسمع تو نرسيد
    کز تو همچون سخن در افواهم
  • من نه آن عاشقم که در پي خود
    هم چو سعدي بري باکراهم
  • گر چه در خانه خفته ام بي کار
    بتو مشغول و با تو همراهم
  • درين خار گل ني و ما اندرو
    چو بلبل که در بوستاني خوشست
  • تو در شهر تن مانده اي تنگ دل
    ز دروازه بيرون جهاني خوشست
  • اگر چه تو هستي درين خاکدان
    چو ماهي که در آبداني خوشست
  • کم از کژدم کور و مار کري
    گرت عيش در خاکداني خوشست
  • برو رخت در خانه فقر نه
    که اين خانه دارالاماني خوشست
  • بپاي مرگ لگدکوب کيست آن سرور
    که در طريق تنعم بکفش زرين رفت
  • گداي کوي که ميخواست نان ز در بگذشت
    امير شهر که ميخورد جام نوشين رفت
  • در چشم اهل عقل برافراز تخت هستي
    مانند بيذقي که بچاهي فرو نمايد
  • توقف روا نيست، در پاي عشق
    فدا کن سراي خواجه گردن مخار
  • در آن کنج مي باش پنهان چو گنج
    بر آن گنج بنشين ملازم چو مار
  • پلاسي که عشق افگند در برت
    که باشد به از خلعت شهريار
  • تو آن قطب باشي که در لطف و قهر
    بود بر تو کار جهان را مدار
  • مگر بر در جان پاک رسول
    که او بود مر عشق را حق گزار
  • نه دروي دو رويي خورشيد و ماه
    نه در وي دورنگي ليل و نهار
  • بلبل از وصلت گل بانگ برآورده چنانک
    در چمن ناله کند مرغ جدا مانده ز يار
  • ناگهان چون بگشادي در دکان جمال
    گل فروشان چمن را بشکستي بازار
  • سپر افگندم در وصف کمان ابروت
    بي زبان مانده ام همچو دهان سوفار
  • اي که در معرض اوصاف جمالت بعدد
    ذره اندک بود و قطره نباشد بسيار
  • با مهم غم عشق تو بيکبار ببست
    در دکان کفايت خرد کارگزار
  • در بدن جان چو خري دان برسن بربسته
    گر غمت از دل تنگم بدر اندازد بار
  • نفسم گشت فروزنده چو آتش زآن روز
    که مرا زند تو در سوخته افگند شرار
  • خلط انديشه غير تو ز خاطر برود
    نوش داروي غم تو چو کند در دل کار
  • سخت در گردنت افتاد کمندش عجب ار
    دست حکمش نبرد پاي ترا از سر کار
  • هست اميد که يک روز ترا نظم دهد
    شعر قدسي تو در سلک سکوت نظار
  • ور ترا شهرت سعدي نبود نقصي نيست
    حاجتي نيست در اسلام اذان را بمنار
  • شوق گل روي تو چو بلبل
    هر لحظه در آردم بگفتار
  • من در طلب تو گم شدستم
    خود گم شده چون بود طلب کار
  • از دانه خال تو دل من
    در دام هواي تو گرفتار
  • چون کرد بناي آبگيري
    بر خاک در تو اشک گل کار
  • در دست غم تو من چو چنگم
    واسباب حيات همچو او تار
  • در ياب که تا تو آمدي، رفت
    کارم از دست و دستم از کار
  • در دوستي تو و ره تو
    مرد اوست که ثابتست و سيار
  • آن شب که بهم نشسته باشيم
    در خلوت قرب يار با يار
  • کاي در چمن اميد وصلم
    چيده ز براي گل بسي خار
  • جام طرب و هواي خود را
    در مجلس ما بگير و بگذار
  • بر صوفي روح چاک گشته
    در رقص دل از سماع اسرار
  • طاير ميمون عشق جو که در آرد
    بيضه جان را بزير بال حقيقت
  • شاخ درخت هوا چو گشت شکسته
    بيخ کند در دلت نهال حقيقت
  • شمسه حق اليقين چو چشمه خورشيد
    شعله زنانست در ظلال حقيقت
  • سفته گر در علم گفت روا نيست
    از صدف شرع انفصال حقيقت
  • نفس شريفش رسيده بد بشهادت
    پيشتر از مرگ در قتال حقيقت
  • بر در آن معدن از جواهر عرفان
    سود کند جان برأس مال حقيقت
  • والي ملک است شرع تند سياست
    در ملکوت آ ببين جلال حقيقت
  • شرع که در دست حکم قاضي عدل است
    مسند او هست پاي مال حقيقت
  • عقلک شبهه طلب که با دو ورق علم
    دمدمه مي کرد در جدال حقيقت
  • رستم آن معرکه نبود از آنش
    پنجه بهم در شکست زال حقيقت
  • مسئله يي مشکل است يک سخن از من
    بشنو و دم در کش از مقال حقيقت
  • در چشم همتست خيال تو چون عروس
    بر دست قدرتست جمال تو چون نگار
  • در راه گلستان رخت زير پاي دل
    سر تيز کرده اند موانع بسان خار
  • هيهات سيف تيغ سخن در نيام کن
    يارايت کلام برنگي دگر برآر
  • اي جلوه کرده روي تو خود را در آفتاب
    وي گشته نور روي ترا مظهر آفتاب
  • اي حلقه در تو بهر خانه ماه نو
    وي نايب رخ تو بهر کشور آفتاب
  • تا در قفاي خود مدد از روي تو نديد
    اندر زمين نگشت ضياگستر آفتاب
  • گشته ز شوق روي تو بر دامن فلک
    هر شب بدست صبح گريبان در آفتاب
  • با خاک کوي تو نبود حاجتي بمشک
    با نور روي تو نبود در خور آفتاب
  • چون خط تو نبات نپرورد اگر چه شد
    در بذل روح ناميه را ياور آفتاب
  • از پرتو رخ تو بديدم دهان تو
    ناچار ذره رو بنمايد در آفتاب
  • گفتم دمي بلطف مرا در کنار گير
    اي نوعروس حسن ترا زيور آفتاب
  • اي عود سوز مهر تو دلهاي عاشقان
    از نور مهر تست در آن مجمر آفتاب
  • در ظلمت ار بياد تو رفتي بسوي آب
    بودي دليل موکب اسکندر آفتاب
  • چون دانه يي که هست شجر مضمر اندرو
    در ذرهاي خاک درت مضمر آفتاب
  • گردون که بار حکم تو بر پشت ميکشد
    از مهر طلعتت زده آتش در آفتاب
  • در چشم اعتقاد فلک با وجود تو
    مستصغر آمده مه و مستحقر آفتاب
  • از شرم روي تست که هر شام مي شود
    در روضه فلک چو گل احمر آفتاب
  • آب حيا نداشت که مي رفت هر شبي
    در حوض عين حاميه بي ميزر آفتاب
  • چون سايه درخت بلرزد ز فرط مهر
    بر عاشقان روي تو در محشر آفتاب
  • زهي ز طره تو آفتاب در سايه
    بپيش پرتو روي تو ماه و خور سايه
  • هواي عشق ترا مهر و ماه چون ذره
    درخت لطف ترا هر دو کون در سايه
  • ز تاب و پرتو رويت در آب و خاک کند
    گر آفتاب نباشد همان اثر سايه
  • ز بهر آنکه نهي پاي بر گهر در راه
    چو آفتاب کند خاک را گهر سايه
  • ز پرتو تو چو خورشيد ذره را باشد
    مدام در شب تاريک جلوه گر سايه
  • ز تاب مهر تو در روي ذرهاي حقير
    چو آفتاب کند بعد ازين نظر سايه
  • چو يافت بوي تو در خانهاي درويشان
    دگر نمي رود از خانها بدر سايه
  • تو ساکني و من اندر پي تو سرگردان
    بلي درخت مقيمست و در سفر سايه