نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان سيف فرغاني
تو
در
مصر عرفان عزيزي شوي
چو يوسف بتعبير سبع عجاف
بتو رو نمايند آن مردمي
که هستند
در
صلب امکان نظاف
در
درون من شوريده چنان کرد اثر
نظر نرگس مستش که مي اندر هشيار
همه با دوست نشين تا همه دارندت دوست
نيست مردود چو
در
صحبت گل باشد خار
گرچه
در
صورت خوبست نکويي حاصل
ورچه بر روي زمين اند نکويان بسيار
گر بخواهم هم ازينجا که منم عاشق را
روي من
در
ورق گل بنمايد ديدار
بتماشاي گلستان رخت آمده ايم
در
اگر وا نکني خار منه بر ديوار
گفت اي زاغ زغن شيوه که
در
وقت سخن
طوطي طبع تو دارد شکر اندر منقار
دامن بخار عشق درآويختست شان
در
وجد از آن چو غنچه گريبان دريده اند
آن عاشقان صادق کانفاس گرم خويش
چون صبح هر سحر بجهان
در
دميده اند
در
شوق آن گروه که از اطلس و نسيج
برخود چو کرم پيله بريشم تنيده اند
سرپاي کرده
در
طلب خاک کوي دوست
بي بال همچو آب بهر سو دويده اند
در
سيرو گردشند بجان همچو آسمان
گرچه بچشم همچو زمين آرميده اند
در
راحتند خلق از ايشان مدام سيف
اينان مگر ز رحمت محض آفريده اند
اگر چه نبود بينا ز ره برون نرود
کسي که
در
عقب ره روان بينا رفت
خطاب اني اناالله شنود گوش کليم
وگرچه
در
پي آتش بطور سينا رفت
عجب مدار که مجنون بخويشتن آيد
در
آن مقام که ناگاه ذکر ليلي رفت
درين مصاف خطرناک آن ظفر يابد
که نفس خيره سرش همچو کشته
در
پا رفت
پرير گفتمت امروز را غنيمت دار
و گرنه
در
پي دي کي توان چو فردا رفت
چه گردنان را
در
تنگناي دام طمع
براي دانه دنيا چو مرغ سرها رفت
سوزن گم شده است
در
ره هجر
اين تن همچو رشته يکتاهم
بدو زلف تو عشق قيدم کرد
رسن تو فگند
در
چاهم
رخ تو ديد مست شد عقلم
در
همين خانه مات شد شاهم
سخنم چون بسمع تو نرسيد
کز تو همچون سخن
در
افواهم
من نه آن عاشقم که
در
پي خود
هم چو سعدي بري باکراهم
گر چه
در
خانه خفته ام بي کار
بتو مشغول و با تو همراهم
درين خار گل ني و ما اندرو
چو بلبل که
در
بوستاني خوشست
تو
در
شهر تن مانده اي تنگ دل
ز دروازه بيرون جهاني خوشست
اگر چه تو هستي درين خاکدان
چو ماهي که
در
آبداني خوشست
کم از کژدم کور و مار کري
گرت عيش
در
خاکداني خوشست
برو رخت
در
خانه فقر نه
که اين خانه دارالاماني خوشست
بپاي مرگ لگدکوب کيست آن سرور
که
در
طريق تنعم بکفش زرين رفت
گداي کوي که ميخواست نان ز
در
بگذشت
امير شهر که ميخورد جام نوشين رفت
در
چشم اهل عقل برافراز تخت هستي
مانند بيذقي که بچاهي فرو نمايد
توقف روا نيست،
در
پاي عشق
فدا کن سراي خواجه گردن مخار
در
آن کنج مي باش پنهان چو گنج
بر آن گنج بنشين ملازم چو مار
پلاسي که عشق افگند
در
برت
که باشد به از خلعت شهريار
تو آن قطب باشي که
در
لطف و قهر
بود بر تو کار جهان را مدار
مگر بر
در
جان پاک رسول
که او بود مر عشق را حق گزار
نه دروي دو رويي خورشيد و ماه
نه
در
وي دورنگي ليل و نهار
بلبل از وصلت گل بانگ برآورده چنانک
در
چمن ناله کند مرغ جدا مانده ز يار
ناگهان چون بگشادي
در
دکان جمال
گل فروشان چمن را بشکستي بازار
سپر افگندم
در
وصف کمان ابروت
بي زبان مانده ام همچو دهان سوفار
اي که
در
معرض اوصاف جمالت بعدد
ذره اندک بود و قطره نباشد بسيار
با مهم غم عشق تو بيکبار ببست
در
دکان کفايت خرد کارگزار
در
بدن جان چو خري دان برسن بربسته
گر غمت از دل تنگم بدر اندازد بار
نفسم گشت فروزنده چو آتش زآن روز
که مرا زند تو
در
سوخته افگند شرار
خلط انديشه غير تو ز خاطر برود
نوش داروي غم تو چو کند
در
دل کار
سخت
در
گردنت افتاد کمندش عجب ار
دست حکمش نبرد پاي ترا از سر کار
هست اميد که يک روز ترا نظم دهد
شعر قدسي تو
در
سلک سکوت نظار
ور ترا شهرت سعدي نبود نقصي نيست
حاجتي نيست
در
اسلام اذان را بمنار
شوق گل روي تو چو بلبل
هر لحظه
در
آردم بگفتار
من
در
طلب تو گم شدستم
خود گم شده چون بود طلب کار
از دانه خال تو دل من
در
دام هواي تو گرفتار
چون کرد بناي آبگيري
بر خاک
در
تو اشک گل کار
در
دست غم تو من چو چنگم
واسباب حيات همچو او تار
در
ياب که تا تو آمدي، رفت
کارم از دست و دستم از کار
در
دوستي تو و ره تو
مرد اوست که ثابتست و سيار
آن شب که بهم نشسته باشيم
در
خلوت قرب يار با يار
کاي
در
چمن اميد وصلم
چيده ز براي گل بسي خار
جام طرب و هواي خود را
در
مجلس ما بگير و بگذار
بر صوفي روح چاک گشته
در
رقص دل از سماع اسرار
طاير ميمون عشق جو که
در
آرد
بيضه جان را بزير بال حقيقت
شاخ درخت هوا چو گشت شکسته
بيخ کند
در
دلت نهال حقيقت
شمسه حق اليقين چو چشمه خورشيد
شعله زنانست
در
ظلال حقيقت
سفته گر
در
علم گفت روا نيست
از صدف شرع انفصال حقيقت
نفس شريفش رسيده بد بشهادت
پيشتر از مرگ
در
قتال حقيقت
بر
در
آن معدن از جواهر عرفان
سود کند جان برأس مال حقيقت
والي ملک است شرع تند سياست
در
ملکوت آ ببين جلال حقيقت
شرع که
در
دست حکم قاضي عدل است
مسند او هست پاي مال حقيقت
عقلک شبهه طلب که با دو ورق علم
دمدمه مي کرد
در
جدال حقيقت
رستم آن معرکه نبود از آنش
پنجه بهم
در
شکست زال حقيقت
مسئله يي مشکل است يک سخن از من
بشنو و دم
در
کش از مقال حقيقت
در
چشم همتست خيال تو چون عروس
بر دست قدرتست جمال تو چون نگار
در
راه گلستان رخت زير پاي دل
سر تيز کرده اند موانع بسان خار
هيهات سيف تيغ سخن
در
نيام کن
يارايت کلام برنگي دگر برآر
اي جلوه کرده روي تو خود را
در
آفتاب
وي گشته نور روي ترا مظهر آفتاب
اي حلقه
در
تو بهر خانه ماه نو
وي نايب رخ تو بهر کشور آفتاب
تا
در
قفاي خود مدد از روي تو نديد
اندر زمين نگشت ضياگستر آفتاب
گشته ز شوق روي تو بر دامن فلک
هر شب بدست صبح گريبان
در
آفتاب
با خاک کوي تو نبود حاجتي بمشک
با نور روي تو نبود
در
خور آفتاب
چون خط تو نبات نپرورد اگر چه شد
در
بذل روح ناميه را ياور آفتاب
از پرتو رخ تو بديدم دهان تو
ناچار ذره رو بنمايد
در
آفتاب
گفتم دمي بلطف مرا
در
کنار گير
اي نوعروس حسن ترا زيور آفتاب
اي عود سوز مهر تو دلهاي عاشقان
از نور مهر تست
در
آن مجمر آفتاب
در
ظلمت ار بياد تو رفتي بسوي آب
بودي دليل موکب اسکندر آفتاب
چون دانه يي که هست شجر مضمر اندرو
در
ذرهاي خاک درت مضمر آفتاب
گردون که بار حکم تو بر پشت ميکشد
از مهر طلعتت زده آتش
در
آفتاب
در
چشم اعتقاد فلک با وجود تو
مستصغر آمده مه و مستحقر آفتاب
از شرم روي تست که هر شام مي شود
در
روضه فلک چو گل احمر آفتاب
آب حيا نداشت که مي رفت هر شبي
در
حوض عين حاميه بي ميزر آفتاب
چون سايه درخت بلرزد ز فرط مهر
بر عاشقان روي تو
در
محشر آفتاب
زهي ز طره تو آفتاب
در
سايه
بپيش پرتو روي تو ماه و خور سايه
هواي عشق ترا مهر و ماه چون ذره
درخت لطف ترا هر دو کون
در
سايه
ز تاب و پرتو رويت
در
آب و خاک کند
گر آفتاب نباشد همان اثر سايه
ز بهر آنکه نهي پاي بر گهر
در
راه
چو آفتاب کند خاک را گهر سايه
ز پرتو تو چو خورشيد ذره را باشد
مدام
در
شب تاريک جلوه گر سايه
ز تاب مهر تو
در
روي ذرهاي حقير
چو آفتاب کند بعد ازين نظر سايه
چو يافت بوي تو
در
خانهاي درويشان
دگر نمي رود از خانها بدر سايه
تو ساکني و من اندر پي تو سرگردان
بلي درخت مقيمست و
در
سفر سايه
صفحه قبل
1
...
630
631
632
633
634
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن