167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان اشعار منصور حلاج

  • تا نشاني بود آن نام تو باقي در عشق
    نيست ممکن که از او نام و نشان دريابي
  • در آرزوي تو از جان نماند جز نفسي
    چه شد که يکنفس اي جان من نمي آئي
  • صبر و قرار و جان و دل من ز هجر دوست
    بر هم زدي و آن همه در هم بسوختي
  • مثنوي معنوي

  • آب را ببريد و جو را پاک کرد
    بعد از آن در جو روان کرد آب خورد
  • دست مي زد چون رهيد از دست مرگ
    سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ
  • اي بدي که تو کني در خشم و جنگ
    با طرب تر از سماع و بانگ چنگ
  • پيشه ها و انديشه ها در وقت صبح
    هم بدانجا شد که بود آن حسن و قبح
  • که هميني در غم و شادي و بس
    اي عدم کو مر عدم را پيش و پس
  • چون قدم با مير و با بگ مي زني
    چون ملخ را در هوا رگ مي زني
  • هر که بر در او من و ما مي زند
    رد بابست او و بر لا مي تند
  • کو ز اول دم که با من يار بود
    همچو سگ در قحط بس گه خوار بود
  • پس چو کافر ديد کو در داد و جود
    کمتر و بي مايه تر از خاک بود
  • زر ز روي قلب در کان مي رود
    سوي آن کان رو تو هم کان مي رود
  • گر تو کور و کر شدي ما را چه جرم
    ما درين رنجيم و در اندوه و گرم
  • و آن دگر بس تيزگوش و سخت کر
    گنج و در وي نيست يک جو سنگ زر
  • اين ز عشقش خويش در چه مي کند
    و آن بکين از بهر او چه مي کند
  • او عجب مانده که ذوق اين ز چيست
    و آن عجب مانده که اين در حبس کيست
  • گر نبودي تنگ اين افغان ز چيست
    چون دو تا شد هر که در وي بيش زيست
  • هر که ديد او مر ترا از دور گفت
    کو در آن صحرا چو لاله تر شکفت
  • تو ز خود مي آيي و آن در تو است
    نار و خار ظن باطل اين سو است
  • گر نه از هم اين دو دلبر مي مزند
    پس چرا چون جفت در هم مي خزند
  • هر چه در دل داري از مکر و رموز
    پيش ما رسواست و پيدا هم چو روز
  • نه چو آن ابله که يابد قرب شاه
    سهل و آسان در فتد آن دم ز راه
  • تا که کر و فر و زر بخشي او
    هم چو عنبر بو دهد در گفت و گو
  • چون محک پنهان شدست از مرد و زن
    در صف آ اي قلب و اکنون لاف زن