167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان اشعار منصور حلاج

  • بستم از غيرت در دل را بروي غير دوست
    تا که خلوتخانه چشم دلم شد جاي او
  • هر که ز روي مسکنت خاک ره طلب نشد
    محرم راز کي شود در حرم جلال تو
  • انصداع جمع و شعب و صدع در هم بسته اي
    تا چنان ظاهر شود گنجي که اخفا کرده اي
  • تا نباشد جز تو مشهودي چو واحد در عدد
    مراحد را ساري اندر کل اشيا کرده اي
  • در بهار شرع از باغ رياحين و خضر
    صحن غبرا را چو سطح چرخ خضرا کرده اي
  • در معارج از مدارج داده او را ارتقا
    کم کسي را واقف از اسرار اسري کرده اي
  • غير لااحصي چه گويد در ثناي تو حسين
    زانکه حمد خويشتن را هم تو احصا کرده اي
  • خلوت خاص احد کز لي مع الله آمده ست
    در حرم کس زان حريم محترم نا آمده
  • احمد مرسل در او با ميم من تا برده راه
    بر درش ناموس اکبر حلقه آسا آمده
  • خوف عمين تو خالي کرده گيتي از سگان
    زانکه هر يک در دغا چون شير هيجا آمده
  • از طره تو موئي تا در کف من آمد
    شد شاخ شاخ جانم از دست غم چو شانه
  • طعنه کم زن بر من ديوانه اي فرزانه دل
    زانکه من بودم در اول همچو تو فرزانه
  • محو شو در يار همچون آينه يکروي باش
    گرد خود کم گرد و دوروئي مکن چون شانه
  • يعقوب جان در کنج تن دريافت بوي پيرهن
    از خاک پايت چشم او زان روي بينا آمده
  • پرده در باز غم عشق ز من قلب روان
    ليکن اي دوست چه حاصل که وفا باخته اي
  • ترا در صف اين هيجا ز سر بايد گذشت اول
    وگرنه پاي بيرون نه که تو ني مرد ميداني
  • ز تو تا منزل مقصود گامي بيش ننمايد
    اگر تو باره همت در اين ره تيزتر راني
  • اگر تو عارفي اي دل مکن زين خاندان دوري
    که معروف جهان گردي در اسرار خدا داني
  • تو احمد سيرتي شاها و من در مدحت و خدمت
    زماني کرده حساني و گاهي جسته سلماني
  • اگر در مرقدت شاها حسين اين شعر برخواند
    ندا آيد از آن روضه که قد احسنت حساني
  • چو در بند صور باشي همه خاک آيدت گيتي
    چو از صورت برون آئي جهان پر گلستان بيني
  • ز عشق پرده سوز اي دل بعالم آتشي افکن
    که تا در زير هر پرده جمال دلستان بيني
  • مجرد شو ز خويش آنگه در اين دريا قدم درنه
    که چون با خويشتن آئي نهنگ جان ستان بيني
  • اگر با خويشتن عمري بسر در راه او پوئي
    نه از مقصد نشان يابي نه اين ره را کران بيني
  • ز خاک درگه مردي بچشم دل بکش گردي
    پس آنگه در جهان بنگر که تا جان جهان بيني