167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • اي مه خوش لقا بيا سوي خدا رهم نما
    در ظلمات ره مرا باش ز نور رايتي
  • بر در تو نشسته ام دل بوصال بسته ام
    مي طلبم ز لطف تو هجر تو را هدايتي
  • در ره کعبه دلي زخمي اگر رسد به تن
    سود روان بود چه غم تن کشد ار خسارتي
  • کار بايد کرد کار و راه بايد رفت راه
    عشق را در خور نباشد هر خسي بيکارکي
  • غزلي بخوان ز شعر ترم بود آنکه در سخنان (فيض)
    ز دهان خود نمکي زني ز لباس خود شکري کني
  • جان را در اشگ شست و شو بايد کرد
    دل را از غير رفت و رو بايد کرد
  • ديوان اشعار منصور حلاج

  • ني ني چه حاجت است بتخصيص هر چه حق
    گفت از براي احمد مرسل که در ثنا
  • عمر رفت از دست و تو در خواب غفلت مانده اي
    قافله بگذشت و تو مي نشنوي بانگ صلا
  • چون زنان صورت پرستي کم کن اندر راه عشق
    جوشن صورت برون کن در صف مردان درآ
  • از شرف آن کعبه آمد قبله گاه خاص و عام
    در صفا اين کعبه آمد سجده گاه اصفيا
  • عقل کل بيگانه دارد خويش را از نعت تو
    من در اين درباري آخر چون نمايم آشنا
  • عجب چشمي است چشم تو که چندين ذره در عالم
    تو بيني و نمي بيني رخ ماه جهان آرا
  • چو شهبازي و شهبازت همي خواند بسوي شه
    نمي پري و در پري چو زاغان جانب صحرا
  • نظر امروز پيدا کن اگر فردا لقا خواهي
    که اينجا هر که هست اعمي بود در آخرت اعمي
  • همان آبي که در دريا هزاران قطره دريا شد
    چو آيد جانب دريا شود آن جمله ناپيدا
  • قلاووزي چو لا هرگز کجا يابي که در پيشت
    کمر بسته است خدمت را و کرده از سر خود پا
  • اگر در راه درد او بود روي تو زرد اولي
    که بر خوان شهنشاهي مزعفر به بود حلوا
  • نياز از ناز به سازد در اين ره کاسب جنگي را
    بود بر گستوان بهتر بروز جنگ از هرا
  • منم مجنون آن ليلي که صد ليلي است مجنونش
    بيا در چشم من بنگر ز عشق اوست آيتها
  • دل ز انديشه جدا جو گذر از خويش و خداجو
    تو در اقليم فنا جو همگي امن و امان را
  • عمرم گذشت و از تو خبر هم نيافتم
    يا آنکه نيست در طلب از خود خبر مرا
  • لب خشگم از هواي تو اي جان و ديده تر
    خود نيست در جهان بجز از خشک و تر مرا
  • از شوق تو اي دل ربا آتش فتد در جان ما
    چون آورد باد صبا بوي تو از گلزارها
  • در ميکده وحدت چون شير و شکر اي جان
    درد و غم عشق تو آميخته با جانها
  • شعري که حسين اي جان در وصف تو پردازد
    هر بيت از او شايد سر دفتر ديوانها