167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • دل (فيض) بيخودانه بهواي تست در رقص
    که تو شمع و من بگرد سر تو مثال دودم
  • جلوه حسن تو ديدم طمع از خويش بريدم
    تا که شد محو در انوار وجود تو وجودم
  • نبات و معدن و حيوان براي من در کار
    همه فداي من و من بجان فداي توام
  • زمين و چرخ دو سنگ آسيا و من دانه
    ز لطف تست که در خورد آسياي توام
  • پيش از اين ناهيد در بزم تو مطرب بوده مه
    پيش از اين بهرام بهر ديو خنجر داشتم
  • ياد ايامي که سوز عشق جانان ساز بود
    از دل و از سينه در جان عود و مجمر داشتم
  • ياد ايامي که با او بودم و بي خويشتن
    عيشها با يار خود در عالم زر داشتم
  • (فيض) ميداند که مقصودم از اين افسانه چيست
    آشنا داند که من بي تن چه در سر داشتم
  • هر کسي در همه کار از تو مدد ميجويد
    (فيض) هم از تو مدد يافت که هشيار شديم
  • از ره لطف و محبت همه هم را دلجوي
    وز سر مهر و وفا در صدد ياري هم
  • شب آيد شمع هم گرديم و بهر يکديگر سوزيم
    شود چون روز دست و پاي هم در کار هم باشيم
  • جدائي را نباشد زهره تا در ميان آيد
    بهم آريم سر بر گرد هم پرگار هم باشيم
  • غبار غم بسر هم نشست در دل تنگم
    چو گويم از دل تنگ و غبار را چه نويسم
  • بر خاک مسکنت فتم و ناله سر کنم
    باشد که در دلش ز ره عجز جا کنم
  • يا چو نوح اول بسنگ دشمنان تن در دهيم
    بعد از آن از آب چشم آفاق را طوفان کنيم
  • دست خار کفر در دل از فراقش وصل کو
    خار را بستان کنيم و کفر را ايمان کنيم
  • روح بخشي کو دهد هر دم حياة تازه
    دم بدم جان بخشد و ما در رهش قربان کنيم
  • عمر عزيز تا به کي صرف در آرزو کنم
    هاي بيا که آرزو جمله فداي هو کنم
  • گر نرسد بجام دست يا بسبو رسد شکست
    باده زخم بدم کشم در دهن و گلو کنم
  • در ازلم شراب داد جام الست ناب داد
    باز کشم از آن شراب مستي کهنه نو کنم
  • در صفت تو جان من شعر چه سان توان نوشت
    (فيض) ز خويش ميرود چون ز تو ياد ميکنم
  • ز جانم بر زبان گر چشمه حکمت شود جاري
    از آن زاري مدد يابم که در وقت سحر کردم
  • راز در دل بيش از اين نتوان نهفتن چند و چند
    بر سر هر چارسو بانگ علالا ميکشم
  • من آن نيم که توانم ز تو جدا باشم
    جدا شوم ز تو در معرض فنا باشم
  • بستم دلي در او و گسستم ز غير او
    از بزم وصل او بکنارم چه سان کنم