نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان عطار
در
تعجب مانده ام از قطره هاي چشم خويش
زانکه
در
هر قطره صد بحر مضمر يافتم
چون برابر کردم اشک خود به دريا
در
شمار
کژ شمردن اشک خود افزون
در
افزون يافتم
گرچه امام دين بدم، تا که به دير
در
شدم
در
بن دير خويش را، رند زمانه يافتم
گم شدم
در
خود نمي دانم کجا پيدا شدم
شبنمي بودم ز دريا غرقه
در
دريا شدم
در
ره عشقش چو دانش بايد و بي دانشي
لاجرم
در
عشق هم نادان و هم دانا شدم
چون
در
دل آمدم آنچه زبان لال گشت از آن
در
خامشي و صبر چنين بي زبان شدم
چون نيستي اندر عيان،
در
نيستي گشتم نهان
تا هرچه ديدم
در
جهان از جمله بيرون آمدم
من شمع جمع عشقم نه جان به تن بمانده
جان
در
ميان آتش تن
در
گداز دارم
ببستم خانقه را
در
،
در
ميخانه بگشودم
ز مي من فخر مي گيرم ز مسجد عار مي دارم
وز زلف او اگر سر مويي به من رسد
در
دل نهم چو ديده و
در
جان بپرورم
در
غارت جان و دل
در
زلف و لبت بازي
زيرا که چنين کاري تنها نکني دانم
در
آن خرمن که جان من
در
آنجا خوشه مي چيند
همه عالم و مافيها به نيم ارزن نمي دانم
در
بن هر موي صد بت بيش مي بينم عيان
در
ميان اين همه بت عزم ايمان چون کنم
چندان که
در
آن وادي کردم طلب يک گل
در
عرصه اين وادي جز خار نمي بينم
چون بياباني نهد هر ساعتي
در
پيش من
من چنين شوريده دل سر
در
بيابان مي روم
ما
در
غمت به شادي جان باز ننگريم
در
عشق تو به هر دو جهان باز ننگريم
سود دو کون
در
طلبت گر زيان کنيم
ما
در
طلب به سود و زيان باز ننگريم
هر که را
در
ره اسلام قدم ثابت نيست
به يکي جرعه ميش
در
صف کفار کشيم
در
نگنجد مويي آن دم گر بيايد ماه و چرخ
ماه را بر
در
زنيم و چرخ را دربان کنيم
چرخ رونده قرن ها بي سر و پاي
در
رهت
پشت خميده مي رود
در
غم گوشمال تو
گرچه فريد
در
جهان هست فصيح تر کسي
رد مکنش که
در
سخن هست زبانش لال تو
اي دل اندر عشق، دل
در
يار ده
کار او کن جان و دل
در
کار ده
چندين هزار عاشق بر روي تو درين ره
در
خاک و خون فتاده سر
در
نقاب برده
دوش آمد پير ما
در
صومعه بد تنها
گفت اي ز سر عجبي
در
خويش نظر کرده
در
حلقه چو ديدي خود دردي خور و مستي کن
وانگاه ببين خود را از حلقه به
در
کرده
چون مرغ دل ز زلفت خسته برون ز
در
شد
چندين مراغه
در
خون زان خط و خال کرده
در
بحر عشق دري است از چشم خلق پنهان
ما جمله غرقه گشته وان
در
درآب مانده
اي پاي دل ز عشق تو
در
گل بمانده
از ديده دور گشته و
در
دل بمانده
در
قرن ها فلک ها
در
راه تو شب و روز
از سر به پاي رفته وز پاي سر نموده
هر که با هر حلقه
در
دنيا نيفتاد آشنا
همچو حلقه تا ابد بر
در
بود بيگانه اي
گفتي مرا چو جويي
در
جان خويش يابي
چون جويمت که
در
جان بس بي نشان نشستي
الصلا اي دل اگر
در
عشق او اقرار داري
الحذر گر ذره اي
در
عشق او انکار داري
تا قدم
در
زهد داري احولي
در
غير بيني
غير بيني مي کني اکنون سر اغيار داري
دل همي بيند که
در
هر ذره اي رويي است او را
در
نگر اي کوردل گر ديده ديدار داري
ماه رويا من ندارم
در
دو عالم جز تو کس را
تو چو من
در
هر حوالي عاشق بسيار داري
به دنيا عمر
در
جوجو بسر بردي عجب اين است
که
در
عقباب خواهد بود زان جوجو گرفتاري
پير از سر بي خويشي، مي بستد و بيخود شد
در
حال پديد آمد
در
سينه او ناري
ذره
در
سايه نباشد تا نباشي تو
در
آن دم
هم بماني هم نماني هم تو باشي هم نباشي
چون شمع
در
غم تو مي سوزم و تو فارغ
در
من نگه کن آخر اي جان و زندگاني
در
آرزوي تو عمري به سر دويدم و اکنون
چو
در
سر آمدم آخر مرا به سر چه دواني
مرگ
در
پيش و حساب از پس و دوزخ
در
راه
به چه شادي خرفا خنده بسيار کني
جامه
در
تنگ و دلت تنگ و
در
انديشه آن
تا دگر ره ز کجا جامه و دستار کني
جانت
در
توحيد دايم معتکف بنشسته است
تو چرا
در
تفرقه هر دم به صد عالم شوي
کي رسم
در
گرد وصل تو که تا مي بنگرم
هر دمم تشنه جگر سر
در
بياباني دهي
وطن تو از که جويم که تو
در
وطن نگنجي
خبر تو از که پرسم که تو
در
خبر نيايي
موسي ز بي قراري خود بر بساط قرب
خود را
در
او فکند به
در
پيش از عصا
در
بحر بي نهايت قرآن چو غوطه خورد
شد غرق بحر و کرد
در
آن بحر سر فدا
تو خفته اي ز ديرگه و عمر
در
گذر
تو غافلي ز کار خود و مرگ
در
قفا
تو طفل اين جهاني و ناديده آن جهان
گهواره تو گور و تو
در
رنج و
در
عنا
يارب به فضل
در
دل عطار کن نظر
خط
در
کش آنچه کرد درين خطه از خطا
صفحه قبل
1
...
628
629
630
631
632
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن