167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • بيش ازين اي جان نيارم صبر کردن در برون
    بر درت چون حلقه سر خواهم زدن تا وا شود
  • گر کشم در ديده خاک پاي مردان رهت
    کام و کام منزل اين راه را بينا شود
  • گام نه بر گام مردان رهش مردانه (فيض)
    گر همي خواهي که در بزم وصالت جا شود
  • در عالم حسن تو کي رنج و تعب بيند
    گر عالم عقل آيد صد عيش و طرب بيند
  • مالي اگر رسد برات از دل خوش بده زکات
    در دو سرا دهنده را اجر زکات ميرسد
  • از ازل تا به ابد در دو جهان گرسنه ماند
    هر که از مائده عشق طعامي نچشيد
  • تا بشام ابد از رنج خمار ايمن شد
    هر که در صبح ازل ساغري از عشق چشيد
  • هر که در بحر غم عشق فرو شد چون (فيض)
    نه بکس ني ز کسي زهد فروشد نه خريد
  • ياد باد آنکه اثر در دل شيدا ميکرد
    آن نصيحت که مرا واعظ و ملا مي کرد
  • آنکه ره جانب او رفت دگر باز نگشت
    هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
  • هر که يک جرعه ز خمخانه عشق تو چشيد
    ديده اش تا به ابد در کف خمار بماند
  • هر چه مي ديد در اين ملک بغارت مي داد
    هر چه مي ديد درين باديه يغما مي کرد
  • آتشي در دل و جان زان رخ تابان مي زد
    علم فتنه بپا زان قد رعنا مي کرد
  • دل ديوانه گهي کعبه و گه بتکده بود
    گاه ميبست در فيض و گهي وا مي کرد
  • گر نيست بدان زلف دو تا دست رس ما
    خود موي توان گشت و در آن بند توان بود
  • آن ستمي که ميکني هر نفسي بجان (فيض)
    دشمن اگر کند بکس در مه و سال مي کند
  • در بوم دل از هجر تو بس خار که کشتم
    بو کز گل وصل تو بري داشته باشد
  • پروردم آن بالا بناز تا کش شبي در برکشم
    کي اين گمان بردم که او روزي بلاي من شود
  • کشتم بدل خار غمش کارد گل شادي ببار
    در خاطرم کي ميخليد کو غم فزاي من شود
  • گفتم تواند بود (فيض) در خدمتت بندد کمر
    گفتا شود تاج سران گر خاک پاي من شود
  • تابي ز مهر در دلم آن مه فکنده است
    تا تاب او ز دل نرود تب نميرود
  • گفتم که از غم تو تا چند زار نالم
    گفتا که در دل ما زاري اثر ندارد
  • ني غلط هم نيست سوزد مغز را در استخوان
    هم جوان هم پير را از جان شيرين سير کرد
  • تا دچار من شده است ابرو کماني در کمين
    بهر قصد جان من مژگان خود را تير کرد
  • هر چه خواهد ميکند در کشور دل شاه عشق
    عقل را کو زهره تا حجتي القا کند