167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • چو نشود اخلاص کاملتر رسد سلطان عشق
    آنچه بود افسار در سر بعد از اين افسر شود
  • در زمين دل بکار اي (فيض) تخم معرفت
    پس ز چشمش آب ده تا ريشه محکمتر شود
  • بر من او گر نگذرد تا جان بود در قالبم
    ميشوم خاک رهش تا بر غبارم بگذرد
  • روز ميگويم مگر شب رو دهد شب همچو روز
    در اميد يک نظر ليل و نهارم بگذرد
  • کار ديگر بار ديگر پيش مي بايد گرفت
    تا بکي در رسم و عادت کار و بارم بگذرد
  • دلي که جاي شياطين بود در او نه دلست
    دل آن بود که بود بر درش رقيب عتيد
  • عارف خداي ديد در اصنام و حال کرد
    زاهد ز حق ببست دو چشم و جدال کرد
  • تا جا گرفته عشق تو در سينه يک نفس
    از دل خيال روي تو زايل نمي شود
  • زنده است آنکه در ره تو مي شود شهيد
    مرده است آنکه بهر تو بسمل نمي شود
  • جان در تن آيدم چو پيامي رسد ز دوست
    جاني براي من به پيامي که مي خرد
  • در ره حق همگي هم سفر و همراهند
    زاد هم مرکب هم آب هم و نان همند
  • هر جرعه کز آن مي بيغش کشيده اند
    جان در عوض بداده و خون نوش کرده اند
  • فروغ آهم از دل دل ز مهرش روشني دارد
    ز در شبچراغ عشق اين کاشانه روشن شد
  • چو روي اين غزل را (فيض) در طور حقيقت کرد
    ز فيض آن دل هر عاقل و ديوانه روشن شد
  • رفعت آن دارد که جز او جمله در فرمان اوست
    هر که فرمان بربود ناچار او پستي کند
  • ميروم با پاي دل تا دست در زلفش زنم
    اين دل من بهر من پاپي کند دستي کند
  • در کف (فيض) آيد ار آن مايه هر عقل و هوش
    از نشاط و خرمي ناخورده مي مستي کند
  • گويند زاين و آن تا چند سخن گوئي
    زان رو که در آن باشد زانرو که درين باشد
  • چون تو بياد آئيم خود بروم ز ياد خود
    (فيض) در آن زمان همه معني ياد ميشود
  • در دايره کون بغير از تو نگنجد
    من چون بميان آمد و ما را که خبر کرد
  • سوداي سخن (فيض) چسان بر سرش افتاد
    اين پرده در شرم و حيا را که خبر کرد
  • ترا رفعت اگر بايد ره افتادگي بسپر
    ز بالا قطره مي بندد که در پائين گهر بندد
  • يد الله دست جان گيرد يحب الله دهد جانش
    اگر بعد از قل الله همتي بر ثم در بندد
  • دلي با حق به پيوندد که اخلاصي در آن باشد
    کسي مخلص تواند شد که خود را بر خطر بندد
  • بيا اي (فيض) دست از خويشتن بردار يکباره
    که تا دست خدا بر رويت از اغيار در بندد