167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • هر که خيري ميکند اضعاف آن يابد جزا
    ميدهم جان در رهش تا جان جان آيد مرا
  • گفت خدا که اوليا روي من و ره منند
    هر چه بخواهي از خدا بر در اوليا طلب
  • خسته جهل را بگوي خيز و بيا بجست جوي
    از بر ما شفا بجو از در ما دوا طلب
  • در محافل شعر ميخوانم گهي با آب و تاب
    گاه بهر خويش خوانم بي لب از روي کتاب
  • آن غزل خوانم که در وي معني قرآن بود
    گر فرود آيد بکهسار از خجالت گردد آب
  • نصرت دين حق و در درد بودن متفق
    ز أهل علم و پيشوايان و فقيهان خوش نماست
  • بر درت افتاده ام خواهي بکش خواهي ببخش
    هر چه با عاشق کني در کيش عشق آن خوش نماست
  • هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستي
    مغز او معلاي او صورت او پوست پوست
  • در صدف جان دري نيست بجز دوست دوست
    آنکه دل از عشق او زنده بود اوست اوست
  • هر چه در عالم بود او راست مغز و پوستي
    مغز او معلاي او و صورت او پوست پوست
  • آنکه بهر او زمين بي خود فلک سرگشته است
    کوه ازو نالان و دريا در فغان پيداست کيست
  • مست حق شو تا که باشي هوشيار وقت خود
    غير مستش در دو عالم هوشياري هست نيست
  • آنکه را آگه شد از تقصير خود در کار حق
    جز دل بيمار و چشم اشکباري هست نيست
  • سعي کن تا سعي تو خالص شود از بهر حق
    غير خالص روز محشر در شماري هست نيست
  • نيک و بد هر که هست سوي خودش عايدست
    هر چه در امروز کرد روز جزا آن گرفت
  • در ره عرفان و عشق (فيض) بسي سعي کرد
    تا که بتوفيق حق عشق ز عرفان گرفت
  • از دهان ما شنيد و در دل خود جاي داد
    آن دل حکمت پذير از روزن ما روشن است
  • تا بود جان در تن ما اشک و آه ما بجاست
    مستمر گرمابه گرم و گلخن ما روشن است
  • هم ز هجرش آتشي در جان ما افروخته
    هم ز وصلش اين دو چشم روشن ما روشن است
  • ميشود دل مشتعل از اشتياق دوست (فيض)
    اين سخن از شعله دل در تن ما روشن است
  • پاي تا سر همه ام در غمت انديشه شدست
    زدن تيشه بر اين کوه مرا پيشه شدست
  • اينقدر دانم که جا کرده است در ويرانه ام
    مي ندانم چون درآمد از کجا و چون نشست
  • جويها از چشم خونبارم روان شد هر طرف
    هر که نزديک من آمد لاجرم در خون نشست
  • اي که در راه خدايت چشم غيرت رهبرست
    باغ را بنگر که از آثار رحمت اخضر است
  • يک بيک از شاخها را بر درختان جابجا
    در ثناي حق ز هر برگي زبان ديگر است