167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • آن را که به بالين تو يک شب سر اوست
    سرو و گل و مهر و ماه در بستر اوست
  • در فرقت آن کس که تن و جان تو اوست
    اين ناله سر بسته بي دل نه نکوست
  • در شعر مرا نيک و بد چرخ يکي است
    گو خواه بگرد بر من و خواه بايست
  • شمشير تو در دست تو برهان تو باد
    رحمت همه بر دل و تن و جان تو باد
  • خون در تن من که اصل نيروست نماند
    وان اصل که طبع و ديده را خوست نماند
  • در زندان تا کرد مرا گردون پير
    آن موي چو شير گشت و آن رخ چو زرير
  • در غور فلک تعبيه اي ساخت چو ابر
    بر هر شخ و که به حمله بر تاخت چو ابر
  • خورشيد رخا وصل تو جويم همه روز
    چون سايه از آن در تک و پويم همه روز
  • گر گل با خار باشد اي سيمين تن
    چون گل بر تست و خار در ديده من
  • آني که ز فالها همه فال تو به
    هر سال تو در عمر ز هر سال تو به
  • وآن شب که چو مه به روي من در نگري
    نور جگر و قوت دل و تاج سري
  • توصيفات مسعود سعد سلمان

  • بسته ست به جعد تو دل من نه عجب زآنک
    دلها همه در بسته اميد و نيازست
  • از بس که دم سرد زدم در غم تو من
    زو آيينه چشم تو زنگار گرفته ست
  • تو را اي چو آهو به چشم و به تگ
    سگانند در تگ چو مرغي به پر
  • حکم تو بر هر دلي روان شده در شهر
    نام تو زين روي شد به حاکم ساير
  • ز بس که در غم هجرت ز ديده ريزم آب
    به ديدگان من اي دوست راه يافت خلل
  • خالي به زير زلفش و چاهيش در ز نخ
    خال اصل فتنه گشته و چه معدن ستم
  • اي روي تو چون تخته سيمين و نبشته
    دو صاد و دو جيم از تبتي مشک در آن سيم
  • اي دو لب تو عقيق و در دو عقيقت
    دو رده درست هر دو صافي و مکنون
  • در نه بر آن دو لب تو عاشق گشته ست
    چون که بپيچيد اندر آن دو لبت خون
  • رواست ار تو مرا مي کشي به تيغ فراق
    از آن که رسم بود در حج اي پسر قربان
  • وگر آن نور که بر دو رخ نوراني توست
    در دلت بودي جاي تو بدي خلد برين
  • مي ده به رطل و جام که در بزم خسروي
    بنشست شاه شاد ملک ارسلان به مي
  • ديوان فيض کاشاني

  • اي (فيض) بس کن زين انين در صنع صانع را ببين
    تا آن زمين کز اين زمين افتد برون اثقالها
  • ز آمد شد اين جسم و جان نگسست يکدم کاروان
    افتاد شوري در جهان زين حل و زين ترحالها