167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • هر که در راه خلاف و خشم تو بنهاد پاي
    رفتنش چون مار بر پشت زمين گشت از شکم
  • ايزد از خلق تو آرد در جهان پيدا بهار
    زان چونيسان اندر آمد زآن شود گيتي خرم
  • بنده بر تو گشتم حلقه در گوش اي عميد
    زانکه برنايد ز من جز آفرينت هيچ دم
  • از تو در هندوستان يافتم من نام جود
    قد بختم راست از تو شد کجا بد پر ز خم
  • اي شاه وحش و انس ز امن تو باشد انس
    اندر حريم ملک تو چون وحش در حرم
  • از گونه گونه نعمت وز جنس جنس عطر
    در مجلس تو مست شده حس ذوق و شم
  • ار جو که ضعف تن نکند خاطر مرا
    در مدح تو به عجز و به تقصير متهم
  • کافتاده بود ازين پيش اين چرخ شير زخم
    با جان و مال و جاهم چون گرگ در غنم
  • در بندگيت ازين پس چون کلک چون دوات
    بندم ميان به جان و گشايم به مدح فم
  • لهو و نشاط ساخته در بزم تو به طبع
    با يکدگر چو زير و بم از لحن زير و بم
  • ور تو خواهي که کني شه را در مدح صفت
    به جز از وارث اعمار مکن گو نکنم
  • با تو به بد دعا نکنم گر تو بد کني
    در رنج و درد گر کنم اي بت خطا کنم
  • گويد همي زمانه که از کين و مهر شاه
    در عالم اصل شدت و عين رخا کنم
  • به جام زرين مي خواه از آنکه زرين شد
    ز بخشش تو همه سايلانت را در و بام
  • شکيب و صبرم در دل نگر که روز و شبست
    يکي فزون نشود تا يکي نگردد کم
  • وگر دلم ز دم سرد گرم گشت رواست
    نه سرد باشد در گرم کوره ها هر دم
  • به دست چپ بدهم آن گهر که در يک سال
    بهاي صد گهر از دست راست بستانم
  • اي ترک باد جنگ برون کني يکي ز سر
    برخيز و باده در ده بر فتح جنگوان
  • در لعب کر و فر تو گردان چو گردباد
    بر عطف طعن و ضرب تو پيچان چو خيزران
  • آن کوه را که خاصه تو را جنگ جاي بود
    در پيش سجده کرد همي گنبد کيان
  • يک خرده يادم آمد و اين نيک خرده ايست
    شايد که در سخن کنم اين خرده را بيان
  • در آب جست چو ماهي از آنکه دانست او
    که تيغ خسرو مرگست و رست ازو نتوان
  • هر بيت که چون تير به اندام زمن رفت
    در وقت زند بر دل بدخواه تو پيکان
  • دانم که چو من عاجزم از مدحت تو کس
    مدح تو نگويد به سزا در همه گيهان
  • ز حرص جود تو در کان همي بخندد زر
    ز بيم دست تو بر زر همي بگريد کان