167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • چون توان کوشيدن افزون زين که مي کوشد عدوت
    در نبردت ساخته ست از جان و دل تير و سپر
  • عاشقي افتاد در دل خرس را با آن لقا
    رهبري کرد آرزو خفاش را با آن صور
  • همسر شکر شده ست مدح تو بر هر زبان
    همتک بادست و ابر نام تو در هر ديار
  • چو بوم خسبم ز بيم در شکم اين مضيق
    چو زاغ خيزم ز ترس بر سر اين کوهسار
  • به طوع هر که به خدمت نکرد چنبر پشت
    به کره گردن او را کشيد در چنبر
  • چو نيست لفظ تو رنجست گوش را ز سماع
    چو نيست روي تو در دست هوش را ز بصر
  • کدام تن که ازو اين فزع نبرد قرار
    کدام دل که در او اين جزع نکرد اثر
  • که ديده بود که کوهي برآيد از بنياد
    که گفته بود که چرخي در افتد از محور
  • ز ملک کامل در ديده هاي عدل تو نور
    ز عدل شامل بر شاخه هاي برگ تو بار
  • از آن دهند مر او را که چار طبع جهان
    بپرورندش تا شد به چنگ دريا در
  • ز بخت خويش بناز و به ملک در بگراز
    به کام خويش بزي و ز عمر خود برخور
  • به جنگ يشک بپوشد به پنجه و به نقود
    ز بانگ يوزش در بيشه شير شرزه نر
  • چو تيغ شاه مجرد شود به گاه وغا
    ز وهم و هيبت او در وغا بلرزد سر
  • که گر ز مهر و ز خشمت بدي نعيم و جهيم
    نشان ندادي کس در جهان يکي کافر
  • به پيشت آمده شاها پذيره ابر و هوا
    نثار کرد به پيشت به جمله در و گهر
  • گه کار تو اين نزهت و اين کشتن کفار
    در دست تو گه خنجر و گه زرين ساغر
  • يکي به رحمت بر جان و بر تنم بخشاي
    که من نه در خور بندم شهانه اهل حصار
  • روز وداع از در اندر آمد دلبر
    لب ز تف عشق خشک و ديد ز خون تر
  • کنون ز فر تو در باغ ها پديد آمد
    ز جنس جنس نبات وز گونه گون ازهار
  • به بحر و کوه ز بس خون که راند تيغ تو شد
    عقيق و بسد در يمين و زر عيار
  • در دست تو به حمله علم ها بکند باز
    آن رخش باد سير تو و آن گرز گاوسار
  • در جمله ملک بود تو را دايه زين سبب
    گه بر کتف نشاندت و گاه با کنار
  • شبست زلفش و گردون دل من و نه عجب
    که راز گردون آيد پديد در شب تار
  • همچو خاک اندر درنگ و همچو آب اندر شتاب
    همچو آتش در نهيب و همچو باد اندر نهاد
  • پادشاها هفت کشور در مقام دار و گير
    هم بدين ترکان بگير و هم بدين ترکان سپار