نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
خيال روي او تا
در
کدامين سينه مي گردد
که آب حسرتي
در
ديده آيينه مي گردد
خطش خورشيد را
در
دامگاه هاله مي آرد
رخ او جام مي را
در
لباس لاله مي آرد
ازان فرهاد دايم جاي
در
کوه و کمر دارد
که از هر لاله نقش پاي گلگون
در
نظر دارد
برآي از خود، جهان را زير دست خويش اگر خواهي
که
در
پرواز، عالم مرغ را
در
زير پر باشد
(
در
دو روزش چو سر زلف بهم مي شکني
حيف دل نيست که
در
دست تو بي باک دهند)
جان قدسي
در
تن خاکي دو روزي بيش نيست
موج دريا ديده
در
ساحل نمي گيرد قرار
ز رخسار تو خونها
در
دل گل مي توان کردن
ز زلفت حلقه ها
در
گوش سنبل مي توان کردن
بيا اي عشق جان پاي
در
گل را به راه افکن
ز آه سردي آتش
در
دلم چون صبحگاه افکن
در
حريم جنت آساي تو اهل ديد را
در
نظر مي آيد از هر شمع جوي انگبين
بوي گل
در
غنچه از خجلت حصاري گشته است
تا نسيم خلق او پيچيده
در
مغز بهار
آن که تيغ کهکشان
در
قبضه فرمان اوست
چون تواند خصم با او تيغ شد
در
کارزار؟
هر شبي صد بار از موج صفا
در
روضه اش
در
غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
قصر تو چون سپهر و
در
او آفتاب جام
بزم تو چون بهشت و
در
او کوثر آينه
رفت
در
ابر کفن چون ماه و سر بيرون نکرد
برق جولاني که
در
يک جا نمي بودش قرار
چون سرشک عاشقان
در
هيچ جا لنگر نکرد
بود
در
رفتن چو آه از جان عاشق بي قرار
گرگ
در
ايام عدلت چون سگ اصحاب کهف
از تهيدستي دل خود مي خورد
در
کنج غار
شد قوي دست ضعيفان بس که
در
ايام تو
مي گريزد از نهيب مور
در
سوراخ، مار
نيست
در
عهد تو از ظالم کسي مظلومتر
بس که گرديده است
در
چشم جهان بي اعتبار
چون بساط ريگ
در
دامان صحرا پهن کرد
خاک هر گنجي که
در
دل داشت از گوهر نهان
خانه بر دوشي به غير از جغد
در
عالم نماند
بس که شد معمور
در
دوران عدل او جهان
بس که شد دست ضعيفان
در
زمان او قوي
مه حصاري مي شود
در
هاله از بيم کتان
خانه بر دوشي به غير از جغد
در
عالم نماند
بس که شد معمور
در
ايام عدل او جهان
در
تن فيلان چو رود نيل
در
هر حمله اي
کوچه ها از زخم تيغ غازيان شد آشکار
از حرارت مي گدازد چون شکر
در
شير گرم
گر شود جام بلورين جلوه گر
در
ماهتاب
از عقيق و لعل و ياقوت آنچه
در
گنجينه داشت
در
لباس لاله و گل داد بيرون کوهسار
هست احسان عميمش شامل نزديک و دور
هر که را
در
بر نباشد هست بر
در
آفتاب
در
رجب هر کس موفق شد به طوف مرقدش
بي تردد جاي او
در
مقعد صدق خداست
در
ره دين هر که جان خويش را سازد فدا
در
گلوي تشنه او آب تيغ آب بقاست
نيست عکس باغ
در
حوضش که فردوس برين
در
عرق گرديده است از شرم اين منزل نهان
نيست بي تيغ زبان خورشيد
در
هر جا که هست
اين گل بي خار
در
جيب و کنار اشرف است
از حرص تنگ چشم که خاکش به چشم باد
در
کام شير و
در
دهن مار مي روند
سر مي کنند
در
سر طول امل ز حرص
چون عنکبوت
در
سر اين کار مي روند
نفس
در
سينه باد خزان مي سوخت نوميدي
چراغ گل اگر مي بود
در
زير پر بلبل
گر نباشد
در
ميان روي تو، از يک آه گرم
آب را
در
ديده آيينه خاکستر کنم
ديوان عبيد زاکاني
شوري فتاد از تو
در
آفاق و کس نماند
کو چون عبيد
در
سر اين شور و شر نرفت
ميديد شمع
در
من و ميسوخت تا به روز
زآن آتشي که
در
من شيدا گرفته بود
جان
در
مراد يابي
در
حلقه اي که مائيم
رندان بي نوا را نيل و بقم نباشد
باز
در
ميکده سر حلقه رندان شده ام
باز
در
کوي مغان بي سر و سامان شده ام
نه به مسجد بودم راه و نه
در
ميکده جاي
من سرگشته
در
اين واقعه حيران شده ام
هر نغمه که پيش آرند ما با همه
در
شوريم
هر ساز که بنوازند ما با همه
در
سازيم
آنروز که
در
محشر مردم همه گرد آيند
ما با تو
در
آن غوغا دزديده نظر بازيم
هم از مهابت خشم تو کوه
در
لرزه
هم از خجالت دست تو بحر
در
غر قاب
چو قهر و لطف تو
در
کاينات کرد اثر
در
آن زمان که جهان را خداي بنيان کرد
غريب شهر کسانم که
در
شمار آيم
غريب بي سر و پا را که
در
شمار آرد
چنين هنر که تو داري کراست
در
عالم
چنين پدر که تو داري که
در
جهان دارد
خار
در
پهلو و پا
در
گل و خوش ميخندد
لطف بين کين گل نورسته رعنا دارد
رايتش را دين و دنيا روز و شب
در
اهتمام
دولتش را خلق عالم سال و مه
در
زينهار
وصف او بيرون ز هر معني که آري
در
سخن
جود او افزون ز هر صورت که آيد
در
شمار
روز رزم از بانگ رعد کوس و برق تيغ تيز
کوه را
در
جنبش آرد بحر را
در
اضطرار
تو جان عالمي و علي سهل جان جان
تو
در
پناه خالق و او
در
پناه تو
صفحه قبل
1
...
626
627
628
629
630
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن