167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فيض کاشاني

  • در دار چو باشد او غيري نبود ديار
    ديار چو باشد او در دار نمي باشم
  • از يار وفادارم يکدم نشوم غافل
    در ذکرم و در فکرم بيکار نمي باشم
  • يا چو اسمعيل در راه رضايش سر نهيم
    خويش را در عيدگاه وصل او قربان کنيم
  • گاه در چشمم درآيد گاه در دل جا کند
    از جمالش گاه ساغر گاه مينا ميکشم
  • از براي آنکه در عقبا بيابم راحتي
    رنج گوناگون بسي در دار دنيا ميکشم
  • بر سر راهت فتاده خوار و زار
    خويش را در خاک و در خون ميکشم
  • شهد لطفست گهي در کامم
    زهر قهر است گهي در جامم
  • در ملک و ملک نظير تو نيست
    در هشت بهشت جاوادان هم
  • کي ميکند در آئينه خودبين من نظر
    دارد ز عکس خويش در آئينه عار هم
  • (فيض) و دلش بهم چو نسازند در سلوک
    در راه دوست قطع مراحل چه سان کنم
  • روزها در طلبت مي پويم
    در فراقت همه شب مي مويم
  • در جادهاي مشتبه هر سالکي را رهبري
    در شاه راه معرفت من پيرو قرآن شدم
  • خويشتن را در هوا کرديم گم
    جاده در راه خدا کرديم گم
  • (فيض) را جان رفت در سوداي او
    عمر در انديشها کرديم گم
  • قلندر نيستم گرچه در صورة ليک در معني
    وراي عالم صورت قلندروار ميگردم
  • در چهره مهرويان انوار تو مي بينم
    در لعل گهرباران گفتار تو مي بينم
  • در مسجد و ميخانه جوياي تو مي باشم
    در کعبه و بتخانه انوار تو مي بينم
  • هر کس شده در کاري سرگشته چو پرگاري
    سرگشتگي جمله در کار تو مي بينم
  • اي نور و بينش در چشم مردم
    در چشم مردم انسان مردم
  • همنشين قدسيان بوديم در جنات عدن
    حاليا در ظلمت اين خاکدان افتاده ايم
  • در کنار خويش ما را دوست پرورد و کنون
    چون اسيران در ميان دشمنان افتاده ايم
  • ما را نبود هيچ مهمي در آب و خاک
    در آتش بلا بهواي تو آمديم
  • آنکه در راه هواي نفس چالاکست و چست
    در سلول راه حق افسرده و کاهل منم
  • آنکه او را جا بود در آسمانها با ملک
    سرنگون افتاد اکنون در چه بابل منم
  • مگر لطف تو دست (فيض) گيرد
    وگرنه در رهت از پا در آيم