167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان مسعود سعد سلمان

  • در آب و آتش جان و روان دهند به طبع
    بلي کنند همه افتخار از آتش و آب
  • تو چشم روشن و دلشاد زي که در دل و چشم
    خلد عدوي تو را خارخار از آتش و آب
  • حصار و حصن دل و ديده عدوي تو شد
    ز تف و اشک شکم در کنار آتش و آب
  • چو تير و تيغ تو در مغز و ديده دشمن
    نجست هيچ درخش و نرفت هيچ شهاب
  • چو از طبايع آتش برآمدي به جهان
    ملوک در وي مانده چو باد و آب و تراب
  • از آتش دل و از آب ديده در دل و چشم
    همي نيايد فکرت همي نگنجد خواب
  • ز دست و ديده ش بگسسته و بپيوسته
    به سينه و دو رخش بر دو رسته در خوشاب
  • مگر که خدمت تو طاعت خداي شده ست
    که هست بسته در و خلق را ثواب و عقاب
  • ز بيم تو تنشان زخم خورده چون نيزه است
    ز سهم تو دلشان همچو گوي در طبطاب
  • بلي تو سيفي و سيف اين چنين بود دايم
    که بازگردد به درنگ و در رود به شتاب
  • چون بانگ او به گوش من آيد ز شاخ سرو
    گيتي شود چو پرش در چشم من ز آب
  • بر کوه خواب کرده به يک جاي با پلنگ
    در دشت آب خورده به يک جوي با ذئاب
  • به هيچ وقت مرا نظم و نثر کم نشود
    که نظم و نثرم در است و طبع من درياست
  • آن کس که چو گل نيست به ديدار تو تازه
    در ديده ش چون ديده نرگس يرقانست
  • گويمش که بيمارم و رو شربت و نان آر
    خنده زند و گويد خود کار در آنست
  • اي جوادي که به نزد تو ز زوار و ز زر
    بدره در بدره و افواج پس افواجست
  • در اين دل از غم او آتشي فروخت فراق
    که مغز من زتف آن همه شرار گرفت
  • ز بس که گفت که اين دم چو در شمار نبود
    که روز هجر مرا چند ره شمار گرفت
  • سرو و چنار يا زان در هر چمن وليک
    با حسن و زيب قد تو سرو و چنار نيست
  • بدهيد انصاف امروز به شمشير و قلم
    در جهان چون ثقة الملک که ديده ست و کجاست
  • هر چه در گيتي رادي است کم و بيش ز توست
    وآنچه از دولت شاديست شب و روز توراست
  • بحرم و کانم چون بحر و چو کان حاصل من
    خلق را در ثمين و گهر پيش بهاست
  • رتبت قدر تو از طالع در اوج علوست
    دولت جاه تو از نصرت با نشو و نماست
  • چون ره اندر برگرفتم دلبرم در برگرفت
    جان به دل مشغول گشت و تن ز جان دل برگرفت
  • گاه در گردنش دستم همچو چنبر حلقه شد
    گاه باز آن حلقه اي زلف چون چنبر گرفت