167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • يارب امشب از علامتها چه مي بيند به خواب
    آن که فردا خواهمش کردن علامت در جهان
  • دست و تيغي شد علم کاندر ته هفتم زمين
    گاو و ماهي در خيال پس خمند از تاب آن
  • بيش از آن کن فکر کار خود کز اسباب صلاح
    از فساد مفسدان چيزي نماند در ميان
  • مي جهد از شست قهر اما به اعراض دگر
    تير پر کش کرده اي کز صبر دارم در ميان
  • مراز لطف تو صد مدعاست در ته دل
    به جز يکي ز دل اما نمي رسد به زبان
  • به راه بس که فتاده است کاهل آن لاشي
    کسش نيافته يک روز لاشه در دو مکان
  • مثقبي باريک تر از فکر خود ترتيب داد
    سي و يک سوراخ در يک دانه خشخاش کرد
  • يک شبش در خواب ديدم با رخي کز عکس آن
    بر زمين و آسمان مي تافت انوار بهشت
  • سيد عالي نسب قاضي عمادالدين که شد
    صد خلل در کار شرع از فوت آن عالي جناب
  • چون ز دانش داشت ملک شرع در زير نگين
    شاه ملک شرع شد تاريخش از روي حساب
  • زبده آل نبي سيد قوام الدين که بود
    بي نظير از حسن سيرت در بسيط بحر و بر
  • طبعم چو در غمش الف از ب نمي شناخت
    يک سال اگر کم است دلا عذر او بگو
  • از بي وفائي عمر ناگه چو رخت بر بست
    وز دهر شد مسافر در خلد ساخت ماوا
  • در قيام اين قيامت دل گماني برد و گفت
    دور گوئي شد بهي زان شاعر شيرين کلام
  • اشعث طماع عهد خود جمال قصه خوان
    آن که چون او طامعي در بحر و بر صورت نيست
  • اين صبح تيره باز دميد از کجا کزو
    کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
  • اين کشته فتاده به هامون حسين توست
    وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
  • حيف از آن داور که در عهدش نشد هرگز بلند
    ناله شيخ کبير و گريه طفل صغير
  • آن خداوندي که پيشش سر نهاد و دست بست
    هرکه در روي زمين شد صاحب تاج و نگين
  • در زمين عيسي دمي جام اجل بر لب نهاد
    که آسمان شرمنده شد وز کرده خود لب گزيد
  • حرف ماتم را که باد از صفحه ايام حک
    نقش ديوار و در دولت سراي من کنيد
  • از زبان و چشم ودل فرياد و زاري و فزع
    در خور شان و شکوه کبرياي من کنيد
  • مرکب چوبين تن بي يال ودم را بعد از آن
    بر در آريد و به جاي باد پاي من کنيد
  • هرکجا بينيد زهر خشم در جام غضب
    از من و از خلق خشم آشام من ياد آوريد
  • روز بازار سخا کايند بر در خاص و عام
    از عطاي خاص و لطف عام من ياد آوريد