167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • وز آثار هواي يار و فقر و آتشين طبعي
    خصوصا در زمان چون تو شاهي هر زمان لرزد
  • به اين فقر و فنا هرگاه گويد محتشم خود را
    ميان مردم از خجلت زبانش در دهان لرزد
  • وقت سخا چو دست برآرد به کار بذل
    در يک نفس دمار برآرد ز بحر و کان
  • وان سيل غم که در پي آن شاه زاده بود
    از وي گذشت و شد متوجه به دشمنان
  • گر زند شخص عتابش بانک بر پست و بلند
    لنگر و جنبش نماند در زمين و آسمان
  • آن چه ريزد قرنها در بطين بحر از صلب ابر
    بر گدائي ريزد آن ريزنده دريا و کان
  • از وجود او خلل در سد حکمت شد که نيست
    با تکش طي مکان مستلزم طي زمان
  • فارسش هرجا که ميراند به رغبت مي رود
    کامران شخصي که اين اسبش بود در زير ران
  • من که مي سوزم چو مي آرم ظهورت در ضمير
    من که مي ميرم چو مي آرم حديثت بر زبان
  • از جناب او نپيچد هرکه سر چون مهر و مه
    جزم سايد بر سپهر از سجده آن در کلاه
  • ميرزاي دهر سلطان حمزه بادا در دو کون
    هم به اقبالي که سر زين اسم افرازد به ماه
  • با آن که در مزارع نظم از کلام من
    هر دانه گشته است ز صد خرمن از سحاب
  • در عالمي که رتبه حسن از يگانگي است
    نه آينه است عکس پذير از رخت نه آب
  • جان فداي او که در هر ضربت تارک شکافت
    آفرين بر دست و تيغش مي کند جان آفرين
  • روز مصافش چو خصم در جدل و انقياد
    کرد به خود مشورت با دل و جان طپان
  • چون کشش شست او پشت کمان خم کند
    جان ز جسد رم کند تير همان در کمان
  • دور دو شه در ميان گشت به او منتقل
    با دو جهان عدل و داد دولت طهماسب خان
  • غارت و قتل دگر در دم تسخير شهر
    کز تف اين فتنه خاست دود ز صد دودمان
  • از همه آن به که هست در عقب از عهد تو
    اين غم ده روزه را خوش دلي جاودان
  • آن که در آغاز عمر گشت به تاييد حق
    ملک و ملل را حفيظ امن و امان را ضمان
  • بنا نهنده اين نه بنا مگر نهد از نو
    به قدر رتبه و شان تو در زمانه بنائي
  • زان ميل غم که در پي من سر نهاده بود
    از من چسان گذشت و به دشمن چسان رسيد
  • اين نسيم چه چمن بود که از بوالعجبي
    در خزان زد به مشام دل من بوي بهار
  • ماه کز خيل ذکور است ز غم مي کاهد
    که ز نامحرميش نيست در آن حضرت بار
  • پشه و مور و ملخ في المثل ار عظم شوند
    همه پيل افکن و اژدر در و سيمرغ شکار