167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • تا پيش هر خس آن گل افکنده پرده از رخ
    چون غنچه در درونم خون پرده بسته
  • هردم کنم صد کوه غم در بيستون عشق تو
    من سخن جان ديگرم نسبت به فرهادم مده
  • چنان سربسته حرفي گفته بودم در محرم کشي امشب
    که هم ياران پريشانند و هم اغيار آشفته
  • به اين صورت نديدم وضع مجلس محتشم هرگز
    که باشد غير در کلفت تو هم دربار آشفته
  • چه روم بي تو به گشت چمن اي حور که هست
    باغ گل در نظرم دوزخ تابانيده
  • گشت معلومم که در گوشت چه آهنگي خوش است
    چون شنيدم کز غرض گو حال من پرسيده اي
  • پنبه اي در گوش نه تا ننهي از غيرت به داغ
    اين که مي گويند بدگويان اگر نشنيده اي
  • از قتل محتشم همه احرام بسته اند
    در دفع وي ز بس که تو ابرام کرده اي
  • نيست چيزي در مذاق من مقابل با بهشت
    غير از آن لذت که ايزد آفريد اندر گناه
  • در تصرف عشوه ات از جان ستانان دل ستان
    وز تطاول غمزه ات از تاجداران باج خواه
  • از من و غوطه در آتش زدن من ياد آر
    دست جرات زده هرگه به عنانش باشي
  • ندانم چون کنم در صحبت او حفظ دين خود
    که چشمش مي کند تاراج ايمانم به ايمائي
  • تيغ تقدير که بد در کف صياد اجل
    تو گرفتي و به آن غمزه پر فن دادي
  • در حرکات پشت زين هست سبک تر از صبا
    آن که بپا نشست ازو کوه کشيده ابرشي
  • از نيم رشحه امروز پا در گلم چه سازم
    فردا که گردد اين نم از سرگذشته آبي
  • زباني داده اند از عشوه آن چشم سخنگو را
    که در گوش خرد صد حرف مي گويد به ايمائي
  • زمين فرسايي از سجده هاي شکر واجب شد
    که سر در کلبه من زد کله بر آسمان سائي
  • به قصد جان نخواندي دادي از نقد وفا بر من
    که در نرد محبت خوش قماريهاي من بيني
  • تو تحسين خواهي اي ناصح که منعم کرده اي زان در
    به خوش پندي من درمانده را خشنود پنداري
  • رسيد و با عتاب از من گذشت آن ترک نازک خود
    دعائي گفتمش در زير لب نشنود پنداري
  • چه باشد گر سنان غمزه را زين تيزتر سازي
    دل ريش مرا در عشق ازين خونريزتر سازي
  • اگرم برون ز امکان دو جهان بود بر از جان
    همه در ره تو ريزم که عزيزتر ز جاني
  • به زمان حسن يوسف چه خلاص بوده دوران
    ز تو که آفت زميني و در آخر الزماني
  • نبودي کوه کن در عشق اگر بي غيرتي چون من
    رقابت با هوسناکي چو خسرو عار دانستي
  • تفاوت ها شدي در غيرت و بي غيرتي پيدا
    اگر آن بي تفاوت يار از اغيار دانستي