167906 مورد در 0.15 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • کام جويان را مده در بزم جاي ماه که هست
    نقد عصمت باختن عشق از هوس نشناختن
  • مهر ورزان راست وجه آزمون از روي زرد
    نقد جان در بوته غم بردن و به گداختن
  • از ابر احسان قطره اي در دوزخ هجران چکان
    تا محتشم يابد امان من از عذاب آيم برون
  • در پرده عشق آهنگ زداي فتنه قانون ساز کن
    صحبت گذشت از زمزمه اي دل خروش آغاز کن
  • آمد صداي طبل باز از صيد گاهي در کمين
    شهباز عشقي پر گشوده اي مرغ جان پرواز کن
  • ز بس کز عاشقي پا در کلم ممکن نمي دانم
    که بيرون آيد از گل روز محشر نيز پاي من
  • مرا صيد افکني زد زخم و بند افند در گردن
    به ابروي کمان دار و به گيسوي کمند افکن
  • سر آن شمع فانوس حيا گردم که از شوخي
    به جان خلق آتش در زند چون برزند دامن
  • ز بس کز اتحاد معنوي آميختم با تو
    نمي دانم در آغوش خيالت کاين توئي يا من
  • چو در چوگان زدن آن مه نگون گردد ز پشت زين
    زمين گويد ثنا گردون دعا روح الامين آمين
  • به تحريک طبيعت در خم چو گان بيدادم
    چنان دارد که چون گويم نه آرامست و نه تسکين
  • مکن خون کوي اي دل بر سر ميدان او مسکن
    که آنجا در پي سر ميرود صد عاشق مسکين
  • اي پارساي کعبه رو عزم سر آن کو مکن
    راه ريا گم ميکني در قبله ما رو مکن
  • من صيدي ام کز سرکشي حکمت شکارت مي کند
    پرتکيه بر تسخير من در قوت بازو مکن
  • دل کرده ساز اي نوش لب در وعده قانوني عجب
    گر داري آهنگ طرب بنواز ما را بيش ازين
  • نخل ترت در پيرهن چون نيشکر شد پرشکن
    محکم مبند اي سيمتن بند قبا را بيش از اين
  • اي دل که مي آمد روان تيرش ز قدرت بر نشان
    ترسم نداري در کمان تير دعا را بيش ازين
  • در خرامش بر قفا چشم افکن اي زنجير مو
    يک جهان مجنون کشان اندر قفاي خويش بين
  • اگر در وادي عشقت دل از ظلمت کشد لشگر
    شکوه لشگر دل را به زور يک نگه بشکن
  • اگر از کام جويان بر در و ديوار او بيني
    سر کيوان به چوب حاجيان بارگه بشکن
  • از نم سيلي فنا شد صورت شيرين ز سنگ
    صورت شيرين او در چشم پرنم هم چنان
  • آن چنان زارم که بر من دشمنان گزيند زار
    دوستي آخر تو کمتر کوش در آزار من
  • دلم که گشته ز بي غيرتي مقيم در آن کو
    از آن مقام برانش که بي رضاي منست اين
  • ز قرب يار ننهادم ز جاي خود قدم بالا
    چها در سر گرفتي غير اگر بودي به جاي من
  • نظر در آينه داري و اضطراب نداري
    تو محو خويشي و من محو تاب و حوصله تو