نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.
حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي
مهدي وقت و عيسي حالست
روز و شب
در
جدال دجال است
من چه گويم که خود
در
احکامش
دولت از چرخ داد پيغامش
گويي اهل وجود و اهل عدم
هست
در
تيغ شاه هر دو بهم
زخم گرزش نمود
در
يک دم
کشته و گور کرده هر دو بهم
روز ميدان چو
در
دل آرد راي
سر قارون کند چو دست از پاي
هيبت گرز و تير او
در
جنگ
چون کند سوي دشمنان آهنگ
جان که از پيش تيغ او گذرد
همچو زنگي
در
آينه نگرد
لوهووري ز بس که
در
غم بود
راست ماتم سراي آدم بود
خصلت زشت گرگ
در
رمشان
حق غماز يار بر همه شان
نوک رمحش بمانده تا محشر
فرجه اي
در
ميان خصم و سقر
صفت او
در
آن صف ناورد
زن به آمويه به کند از مرد
هر چه از جان دشمنش کاهد
همه
در
جان شه بيفزايد
جزع گيران به زير درع چو آب
چون کبوتر طپنده
در
مضراب
نوک ناوک چو عقل
در
تگ و پوي
از درون دو ديده مردم جوي
بر قضا تنگ مانده راه گذر
بر عدو
در
ببسته دست ظفر
کوه و دريا و بيشه و هامون
موج مي زد
در
آن زمان از خون
آن زمان لااله الاالله
وهم را ره نبود
در
بر شاه
رايتش را گرفته بخت به چنگ
همچو
در
دست ماه هفتو رنگ
نيزه
در
دستشان ميان غبار
چون به سيلاب تيره بي جان مار
در
زمان شان ز شاه دولت يار
بابزن نيزه بود و سله حصار
کرد خصم بي آب را
در
خواب
سرش از تن جدا چو کوزه آب
باغيان را همه به نوک سنان
کرد
در
يک زمان تن بي جان
که نشايد براي خطبه و کين
مور بر منبر و ملخ
در
زين
که نزيبد براي ملک و ثواب
خرس بر تخت و خوک
در
محراب
به زبان سنان و تيغ چو باد
همه را
در
دهان خاک نهاد
شاه
در
ملک خويش از پي جود
چون شد او پيش عقلها مسجود
در
خور ملک جز نبردي نيست
مردي ديگران ز مردي نيست
شد کنون
در
بهشت محشر او
سبزجامه چو حور خنجر او
نام شش هست ليک نزد خرد
در
جمل نقش شش بود ششصد
کرده از مجلس تو روح از
در
ابروار آستين و دامن پر
زان همه خلق
در
سجود تواند
که گرانبار شکر جود تواند
گرچه
در
پادشاه باشد عدل
نان بي نان خورش بود بي بذل
طمع از بوي دستت اي سر جود
پاي کوبان درآيد از
در
جود
با خلاف تو تن کفن گردد
در
ثناي تو جان سخن گردد
همچنان آيد از تو
در
دل نور
که خوشي جان ز خوشه انگور
چون
در
گنج عقل بگشادي
هر کسي را ز داد دل دادي
شمس از اول که ملک جوي شود
در
و ديوار زردروي شود
من ترا ديده ام
در
اين عالم
ملک ميراث و ملک تيغ بهم
ديد خود را
در
آينه دل خويش
دست و شانه جدا از مفصل خويش
بنه اي عدل و بقاي جهان
در
کنار جهان سزاي جهان
گر شبي
در
همه جهان رنجور
هست يک تن تو نيستي معذور
عدل رفت و بجز فساد نماند
در
همه عالم اعتماد نماند
گفت از آن روز باز تا امروز
در
حسابم کنون شدم پيروز
تا به امروز من دوازده سال
بوده ام مانده
در
جواب سوال
آن شنودي که بود چون
در
خورد
آنچه با مير ماضي آن زن کرد
گر بر آن نامه هيچ کار نکرد
آن عميدي که هست
در
باورد
خاک بر سر مرا نبايد کرد
نبود خاک مر مرا
در
خورد
که مرا مملکت بود چندان
که
در
آن ملک باشدم فرمان
نامه
در
گردن وي آويزد
تا ز بد هر کسي بپرهيزد
رفت ميري بدين مهم
در
حال
کشت مرد فسادجو به نکال
عامل ابله از چنان کردار
جان به بيهوده کرد
در
سر کار
بد و نيکي که
در
ستور و ددست
از دل شاه نيک و شاه بدست
اي شهنشه
در
اين سراي غرور
بخور اين شربت شراب طهور
رخت بر باد گشته
در
بندند
برخود و عادلان همي خندند
در
و گوهر بسي بدو بخشيد
راه و سامان کار خود آن ديد
مادر پير داد کار بداد
در
زمان پيش وي زبان بگشاد
با بزرگي که آمدت حاصل
هم نباشي به جاي وي
در
دل
اين چنين لفظ چون
در
شهوار
يادگار است زان زن بيدار
رفع کردند مر ورا
در
کار
از شياني درم هزار هزار
دل اين زن به عذرها خوش کن
کينه را
در
دلت ميفکن بن
نيز بر من دعاي بد تو مکن
بودني بود
در
نورد سخن
شاه گفتش مرنج و باد مسنج
بي گنه را مدار
در
غم و رنج
شاه جابر ز ملک و دين تنهاست
جان به انصاف طبع
در
تنهاست
گر نيابم ز نزد تو من داد
در
سحر نزد او کنم فرياد
آه مظلوم
در
سحر بيقين
بتر از تير و ناوک و زوبين
آنچه
در
نيم شب کند زالي
نکند چون تو خسروي سالي
خصم من گر همين زن پيرست
در
قيامت مرا چه تدبيرست
زن نگردد اگر ز من خشنود
در
قيامت چه زار خواهد بود
گر تو نيکي کني جزا يابي
در
جهان جاودان بقا يابي
وين سخن گشت منتشر
در
ده
باز گفتند اين سخن که و مه
برگرفتند شحنه را از جاي
در
سر دست خويش کرده دو پاي
شد معلم خجل ز کرده خويش
از خجالت فکنده سر
در
پيش
آن شنيدي که
در
دهي پيري
خورد ناگه ز شحنه اي تيري
رفت
در
پيش قاضي آن درويش
گفت بنگر مرا چه آمد پيش
شحنه سرمست بود
در
ميدان
تيري افکند و زد مرا بر جان
شاه غازي يمين دين خداي
که بد او
در
زمانه بار خداي
پس بگويي که حمل ما بفرست
زر و ديبا و
در
بدين فهرست
بس بگفتش که گر
در
آن محفل
روميان آورند با تو جدل
هم بر آن سان جواب ايشان داد
صد
در
از رنج بر ملک بگشاد
شد خجل زان جواب و گشت خموش
گشت
در
گوش او چو حلقه گوش
شاه بايد که وقت خلوت و بار
در
همه کارها بود بيدار
تو
در
اين دور جور سلطاني
کار بر وفق طبع مي راني
با چنين جور
در
ولايت تو
مه تو و مه سپاه و رايت تو
بر سر ما
در
اين سپنج سراي
کارساز و نگاهبان خداي
هم ببين خشم شاه
در
هر دم
الحذر الحذر همي خوان هم
به جدل
در
حديث شه ماويز
تيغ تو کند به که خسرو تيز
زين گنه مر ترا بخواهم کشت
تابم از خشم مي رود
در
پشت
هر که
در
بصره هندوي گويد
چهره از خون دل همي شويد
تا جدا گشته شه ز لشکر خويش
پي آهو نديد
در
بر خويش
در
پي صيد چونکه شد حيران
سوي لشر ز ره بتافت عنان
گوشه خرقه از شکاف به
در
باد مي برد زير و گاه زبر
پنج دينار بد
در
او موزون
مهر او کرده نام افريدون
اسب راندي
در
آن خرابه چو باد
کردي آن روزگار و آن زر ياد
پادشاه ار ترا برادر خواند
دان که
در
قعر دوزخت بنشاند
خلق اگر
در
تو خست ناگه خار
تو گل خويش ازو دريغ مدار
همه را
در
محل خويش بدار
هيچ کس را ز خوي بد مازار
تا بوي
در
کنار وصف و فراق
دفتري از مکارم الاخلاق
ابر چون زفت گشت
در
باران
شد ستم کش روان بيوه زنان
گر نخواهي برهنه عورت تن
در
گريبان مزن ز بن دامن
شه چو غواص و ملک چون درياست
خفتنش
در
درون آب خطاست
صفحه قبل
1
...
624
625
626
627
628
...
1680
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن