167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • چو جنگ آغازد آن بدخو نيايد بر زمين پايم
    ازين شادي که دستش در دم صلح و صفا بوسم
  • زمين بوس در آن را گر نيم لايق اجازت ده
    که از بيرون درديوار آن دولت سرا بوسم
  • کبوتر نامه ز آن دلبر چو آرد محتشم شايد
    کنم پرواز اگر چون مرغ و بالش در هوا بوسم
  • به شکلت ديده ام شوخي و خواهد کشتنم گويا
    که در وي نشاء عاشق کشيهاي تو مي بينم
  • به خونم کرد چابک دست ديگر دست خود رنگين
    سر خود را ولي افتاده در پاي تو مي بينم
  • گل اندامي دگر افکنده در دامم ولي خود را
    اسير اندر خم زلف سمن ساي تو مي بينم
  • همچو شمع از مجلست گريان و سوزان مي رويم
    رشک بر رخ تاب در دل داغ بر جان مي رويم
  • چو پرکارانه طرح قتل من افکنده آن بدخو
    که آثار غضب در چهره اش دشوار مي فهمم
  • به مي خوردن مگر هر دم ز مجلس مي رود بيرون
    که پي پرکاري امشب در آن رفتار مي فهمم
  • به قهر خاص اگر خونريزيم خوش تر که هر ساعت
    به لطف عام سازي سرخ رو در سلک اغيارم
  • ز بختم با حريفان کار مشکل شد که پي در پي
    به تعليم اشارات نهانش کار مي کردم
  • رقيبي بود در بيداري شبگرديم با او
    که پي گم کرده امشب سير با اغيار مي کردم
  • در افشاي جدل با مدعي از مصلحت بيني
    به ظاهر گفتگوئي نيز با دل دار مي کردم
  • به نام ديگري در عشق مي گفتم حديث خود
    حريف نکته دان را واقف اسرار مي کردم
  • لب خواهشم مجنبان که تمام آرزويم
    به تو در طمع نيفتم ز تو هم تو را نخواهم
  • بس که هميشه در غمت فکر محال مي کنم
    هجر تو را ز بي خودي وصل خيال مي کنم
  • شيخ حديث طوبي و سدره کشيد در ميان
    من ز ميانه فکر آن تازه نهال مي کنم
  • مجلس يار محتشم هست شريف و من در آن
    جاي خود از پي شرف صف نعال مي کنم
  • عمرت در از باد برون آن چه ميتوان
    ليکن که من ز پند تو کوته زبان شدم
  • ز لطف و قهر او و در خندهاي گريه آلودم
    نمي يابم که مقبولم نمي دانم که مردودم
  • به يک تقصير در مجلس به گرد خجلت آلودي
    رخي را کزو فاعمري به خاک درگهت سودم
  • چو شمعم گر تو برداري سر از تن در حقيقت به
    که چون مجمر نهد غيري به سر تاج زراندودم
  • اگر چون محتشم صدبارم اندازي در آتش هم
    چنان سوزم که جز بوي وفايت نايد از دودم
  • اجل مشکل که يابد نوبت آن دو عهدان قاتل
    که در کار خودش بس چست و پر چالاک مي بينم
  • تو دست خود زقتل محتشم داراي اجل کوته
    که آن فتح از در شمشير آن بيباک مي بينم