167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • عشق تو بسته خوابم و چشمانت از فريب
    دل را نويد وصل تو در خواب مي دهند
  • هرچه از ما گفت در غيبت رقيب روسيه
    خود بر او خواهد شدن اکنون اگر حاضر شود
  • چون باز خواهد کز طلب جوينده را دور افکند
    از لن تراني حسن هم آوازه در طور افکند
  • يارب چه با دلها کند محجوب خورشيدي که او
    در پيکر کوه اضطراب از ذره اي نور افکند
  • چون بي خطر باشد کسي از شهسوار عشق وي
    کو بر فرس ننهاده زين در عالمي شور افکند
  • بهر چه سر عشق را با بي بصر گويد کسي
    بيهوده کس دارو چرا در ديده کور افکند
  • از دو لب خوش آن که من جويم به ايما بوسه اي
    در قبول آهسته چشم آن دلستان برهم زند
  • در آغوش خيالت جذبه اي مي خواهد اين مخمور
    که چون آيد به خود دست خود اندر گردنت بيند
  • ز آه من گشادي بر در آن دل نشد پيدا
    دلي کز سنگ بادش لاجرم از باد نگشايد
  • گشاد درد زين کاخ از درون جستم ندا آمد
    که از بيرون در اين خانه گر بگشاد نگشايد
  • بگو اي محتشم با ناصح خود بين که بي حاصل
    زبان طعنه برمجنون ما در زاد نگشايد
  • چو آيد بعد ايامي برون خلقي فتد در خون
    اگر ماهي سهيل آسا برون آيد چنين آيد
  • ز رفتارش تن و جان در بلا وين طرفه کز بالا
    بر آن رفتار از جان آفرين صد آفرين آيد
  • درياي راز در جوش من مهر بر لب از بيم
    گو هم زبان حريفي کز اهل راز باشد
  • ز اشگ محتشم آن دوست در خطر که مدام
    زنم بر آينه جوهر به دل به زنگ شود
  • من به مهرش جان ندادم خاصه در ايام هجر
    گر برم نام وفا بايد زبان من بريد
  • اگر در خواب بينم پيرهن را بر تنت پيچان
    تنم از رشگ آن بر بستر اندر پيچ و تاب افتد
  • چسان پنهان کنم از همنشينان مهر مه روئي
    که چون نامش برآيد جان من در اضطراب افتد
  • ز هجر افتادم از دريوزه وصلش چو گمراهي
    که جويد آب و با چندين مشقت در سراب افتد
  • مرغ دلي که مي جهد خاصه ز دام حيله اي
    دانه اگر ز در بود باز هوس نمي کند
  • قلم چو تير کند در پيام شخص اشارت
    به جنبش مژه از دود دل به هم خبر آيد
  • رسيد و در من بي دست و پا فکند تزلزل
    چو صيد بسته که صياد غافلش به سر آيد
  • شد سراي دل خراب و يافت قصر جان شکست
    اين زمان خود رخنه در بنياد ايمان مي شود
  • ور خورد در ظلمت از دست کسي آب حيات
    پس بداند کان منم بي شک پشيمان مي شود
  • محتشم يا گريه را رخصت مده يا صبر کن
    تا منادي در دهم کامروز طوفان مي شود