167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • چشمم چو روز واقعه در خواب مي شود
    کين من از دل تو عنان تاب مي شود
  • حذر کن گزندم زين نخستين اي رقيب از دل
    که در ره نيش کار دهر که راز سينه سنگ آيد
  • نمايد در زمان ما و تو بازيچه طفلان
    فلک گردد ور عشق ليلي و مجنون ز سر گيرد
  • به بالينش سحر آن زلف و عارض را چنان ديدم
    که زاغي بيضه خورشيد را در زير پر گيرد
  • صبوحي کرده آمد بر رخ آثار عرق زانسان
    که شبنم در صبوحي جاي بر گلبرگ تر گيرد
  • ز بس شوخي دلارامي که دارد در زمين جنبش
    به صد تکليف يک دم بر زمين آرام گر گيرد
  • چو آميزد حيا با آه آتشبار من شبها
    به جاي سبزه و شبنم جهان را در سپر گيرد
  • اگر همرنگ مائي محتشم در بزم عشق او
    ز جان برگيرد دل تا صحبت ما و تو درگيرد
  • دوش چشمم هم به خواب از فکر و هم بيدار بود
    در ميان خواب و بيداري دلم با يار بود
  • هرچه در دل داشتم او را به خاطر مي گذشت
    بي نياز از گفتن و مستغني از اظهار بود
  • گرچه بود آن شمع شب تا روز در فانوس چشم
    پرده شرم از دو جانب مانع ديدار بود
  • هرگه آن مه بر ذقن مي افکند چوگان زلف
    محتشم در پاي او چون گوي سر مي افکند
  • دل و جان از حسد در آتش انداز انتظار او
    سپه جمعست ميدان گرم و سلطان دير مي آيد
  • از خيالش خجلم بس که شب و روز مرا
    در دل پر شرر و ديده پر نم گذرد
  • که مه به تو مي ماند خوئي که کنون داري
    فرداست که در کويت ديار نمي ماند
  • بيمار تو را هر بار در تن نفسي مي ماند
    پاس نفسش ميدار کاين يار نمي ماند
  • مگر از سيل اشگم پاي قاصد در گلست آنجا
    که سخت اين بار از آن راه بيابان دير مي آيد
  • زان دو زلف و عارضم پيوسته در حيرت کنون
    بيضه خورشيد را زاغ و زغن مي پرورد
  • عشق در هر آب و گل حالي دگر دارد از آن
    محتشم جان مي گدازد غير تن مي پرورد
  • به اقبال از سفر چون مرکب آن نازنين آيد
    به استقبال خيل او تزلزل در زمين آيد
  • زمين پر گردد از نقش جبين ماه رخساران
    در آن فرخ زمان کان آفتاب مه جبين آيد
  • به حکم دل ز لعل يار داد خويش بستانم
    مرا روزي که ملک وصل در زير نگين آيد
  • ختائي ترک آمد محتشم اين که در جنبش
    به يک دنباله از آهوي مشگينش به چين آيد
  • نبود در آتش عشق او حذر از زبانه دوزخم
    چه زيان کند به سمندري ضرري که از شرري رسد
  • ز سيلاب اجل هرگز نيامد بر بناي جان
    شکستي کز هواي آن صنم در کار دين آمد