167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • شب که از جولان عنان برتافت همچون آفتاب
    در رکاب او که رفت و همعنان او که بود
  • محتشم چون از سگان افتاد امشب جدا
    آن که در افغان نيامد از فغان او که بود
  • خسته اي را کز جفا مي کردي آخر قصد جان
    در علاجش اول آن مقدار کوشيدن چه بود
  • گر دلت نشکفته بود از گريه پردرد من
    سر فرو بردن چو گل در جيب و خنديدن چه بود
  • محتشم اي گشته در عالم بدين داري علم
    بعد چندين ساله زهد اين بت پرستيدن چه بود
  • ور نبودي بر سر آزار من در انجمن
    حرف جرمم يک سر از بدخواه پرسيدن چه بود
  • ز غم هلاک شدم در رکاب بوسي او
    که پا ز دست من از حلقه رکاب کشيد
  • مه من طفل و من رسوا و اين رسوائي ديگر
    که هرجا مجمعي شد قصه ما در ميان آمد
  • همان بهتر که باشم محتشم در کنج تنهائي
    که با هرکس دمي همدم شدم از من به جان آمد
  • کلک زبان محتشم در صفت تو اي صنم
    هر سخني که زد رقم دست به دست مي رود
  • تغافل تو در آن بزم مرگ صد شيداست
    کسي کجاست که امشب تو را بر اين دارد
  • هر بي سر و پا را که خرد راند چه ديدم
    مجنون شده سر در پي آهوي تو دارد
  • خيمه در کوه و بيابان زده با لاله ز حان
    خانه عيش مرا زير وزبر خواهي کرد
  • سوي دشت آهوي خود را به چرا خواهي برد
    آهوان را ز چراگاه به در خواهي کرد
  • که خبر داشت که يک شهر در انديشه تو
    تو نهان از همه آهنگ سفر خواهي کرد
  • در نظر اولم اشک به دل شد به خون
    بس که به دل زخمها زان بت فتان رسيد
  • چشمت چو شهر غمزه را آرايش مژگان کند
    صد رخنه زين آئين مرا در کشور ايمان کند
  • زين سان که من در عاشقي دارم حيات از درد او
    ميرم اگر عيسي دمي درد مرا درمان کند
  • اي پرده دار از پيش او يک سو نشين بهر خدا
    تا عرض حال خود گدا در حضرت سلطان کند
  • دلي دارم که از تنگي درو جز غم نمي گنجد
    غمي دارم ز دلتنگي که در عالم نمي گنجد
  • چو گرد آيد جهاني غم به دل گنجد سريست اين
    که در جائي به اين تنگي متاع کم نمي گنجد
  • طبيبا چون شکاف سينه پر گشت از خدنگ او
    مکش زحمت که در زخمي چنين مرهم نمي گنجد
  • سپرد امشب ز اسرار خود آن شاه پريرويان
    به من حرفي که در ظرف بني آدم نمي گنجد
  • مکن بر محتشم عرض متاعي جز جمال خود
    که در چشم گدايان تو ملک جم نمي گنجد
  • با وجود آن که ضبط گريه خود مي کنم
    ناقه اش از اشک من تا سينه در گل مي رود