167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي

  • زرهي دان بر آب ليک از باد
    عقل و علم تو در خيال آباد
  • اندرين عالم و در آن عالم
    هر کرا پاي پيش رفتن کم
  • گرچه در دست بدخوي گروست
    مار بي دست و پاي راست روست
  • باز خرچنگ در غدير و بحار
    هست با پنج پاي کژ رفتار
  • صدف ار دست داردي يا پاري
    کي شدي جاي در دهر آراي
  • وفد عمرت چو زي وفات شود
    شاه در چارخانه مات شود
  • راه حق پر ز دين و پر کيش است
    گرت خوش نيست راه در پيش است
  • در ميان ره چو سين انسانست
    سين چو رفت از ميانه آن آنست
  • چون ببيندت آن زمان با ذل
    راست چون در بهار نرگس و گل
  • يار در راه چون روان باشد
    بي روان مرد چون روان باشد
  • دوستان در ره صلاح و صواب
    يکدگر را مدد بوند چو آب
  • مرد بايد که اهل ديده بود
    تا در اين را حق گزيده بود
  • ديده دل ترا چو نيست قرير
    نيستي در نهاد کار بصير
  • خفته اصحاب کهف و سگ بيدار
    پاس همراه داشت بر در غار
  • راه چون مار و غار دارد ساز
    يار در غار مار دارد باز
  • سر چه پوشي که در بهاران گل
    راز پنهان ندارد اندر دل
  • کز تن دوست در سراي مجاز
    جان برون آيد و نيايد راز
  • رز مر دوست را چو جان باشد
    زان چو جان در دلش نهان باشد
  • راز پنهان نداشت ايج لبيب
    در غم و علت از حبيب و طبيب
  • راز در دل چو مرغ و دانه بود
    راز بر دل چو دود خانه بود
  • هر که مرده است راز مردان را
    در کند پس صدف کند جان را
  • شرري بود کز هوا پژمرد
    از تو زاد آن زمان و در من مرد
  • در ره سيل و رودها خفته
    سخن گفته به که ناگفته
  • آن نبيني که تخما در گل
    ننمايد به هيچ ظالم دل
  • هر که در روز راز گسترده ست
    ابجد از لوح عقل بسترده ست
  • نيست در باطن تو هيچ خلل
    مي نبينم ز هيچ نوع علل
  • ليک رازيست در دلم پيوست
    روز و شب جان نهاده بر کف دست
  • ديد چاهي خراب و خالي جاي
    درد خود را در آن شناخت دواي
  • ديد مردي شبان در آن چه ني
    ببريد آن ني و شمردش في
  • ناي چون در دميد کرد آواز
    با خلايق که فاش کردم راز
  • اين حکايت ز روي نکته براند
    در معني درو به رمز افشاند
  • وجد افتاد هر دو را بتمام
    در گذشتند از حلال و حرام
  • پير مي رقص کرد در حالت
    زانکه از شوق بود با آلت
  • ز اهل ناري نه در خور نوري
    دام ديوي نه حله حوري
  • تا در آن دم بتر ز خويش ز شر
    نشناسد کسي ز جمله بشر
  • در مشام خرد چه زشت آيد
    هر نسيمي که نز بهشت آيد
  • خاره در تف او چاره سبک
    شوره بر سنگ او چو شاره تنک
  • شده از تف شوره بدرنگ
    همچو سيماب ريزه در وي سنگ
  • عامه دل در هواي جان بستند
    زانکه از دست جهل سرمستند
  • خاصه در عالم معاينه اند
    همچو سيماب و روي آينه اند
  • همه رادر جهان نه روح و نه جسم
    در گرفته چو کودکان از بسم
  • تا ببيني تو خاصه بر در يار
    پيش هر يک هزار مرتبه دار
  • در دل کوب تا رسي به خداي
    چند گردي به گرد بام و سراي
  • از در کار اگر درآيي تو
    دانکه بر بام دين برآيي تو
  • طوطياني چو زاغ پيش تو در
    تو فرو ريخته به تنگ شکر
  • در نهاد و مزاج خويش نگر
    لوطيان را چو طوطيان مشمر
  • هر که مقصود را طلب کار است
    در ره صدق سخت بيکار است
  • دوستان را رسد که در ره راز
    تيره رايي کند بر غماز
  • صوفياني که اهل اسرارند
    در دل نار و بر سر دارند
  • باش همچون چراغ در ماتم
    مرگ با دلق و سوک هر سه بهم
  • گرچه هستي کنون ز غفلت خوش
    سرنگون در فتي درآن آتش
  • باش تا در رسد بهار شما
    تا چه گلها دمد ز خار شما
  • تو نه اي همچو سير در يک پوست
    برگ تو چون پياز تو بر توست
  • يوسف تو هنوز در چاهست
    کش نه هنگام افسر و گاهست
  • گرچه خود نيست در سراي مجاز
    خام دست و دغا ده و کم باز
  • چه کمست اي بزرگ زاده ترا
    در گشاده ست و خوان نهاده ترا
  • گر تو خود را در اين سراي غرور
    از سر جهل و بخل داري دور
  • چه کني در جهان بيم آرش
    زانکه بي پرسش است بيمارش
  • اي سنايي به گرد رضوان پوي
    در آن از ثناي سلطان جوي
  • دوست گز را نه رايگان دارد
    کو زر و سيم در دهان دارد
  • از پي ملک چرخ در تدبير
    ماه حکمست و آفتاب ضمير
  • تيغ در دست پادشاه جهان
    هم فلک رنگ و هم ملک فرمان
  • چون خرد صدهزار گونه ش راي
    همچو جان در دو عالم او را جاي
  • آن کساني که در سراي غمان
    مانده بودند بي سر و سامان
  • در رخ خسرو خردمندان
    خنده اي کرد بي لب و دندان
  • ماه نو بود روي فرح اوي
    خنده زد زان سپهر در رخ اوي
  • نه که چون آفتاب رخشانست
    نعل اسبش چو مه در افشانست
  • هرکه در دولت تو پيوستند
    از غريبي و غبن و غم رستند
  • پس تو چون آفتاب شاه آثار
    در افق گم شود سليمان وار
  • بر در قصر شاه دين پرور
    از پي نام و ننگ و گسب هنر
  • آتش انگيخت در دل دشمن
    دست آن گرز گير قلعه شکن
  • گرچه بودند شاه و مهتر او
    نه گدايان شدند بد در او
  • نه فکندند در مغاک او را
    نه کلاه آمد آن هلاک او را
  • از شمر در سفر چو برگردد
    چون شرنگ ار چه بد شکر گردد
  • از شهان مر وراست در عالم
    ملک ميراث و ملک تيغ به هم
  • کشوري را دو پادشا فرهست
    در يکي تن يکي دل از دوبهست
  • جان نگهداشتن ز ملک بهست
    در دريا ز چوب فلک بهست
  • آرزو بود ملک را دل و داد
    آرزو در کنار ملک نهاد
  • همچو مه در محاق و با اعزاز
    شاه رفت و شهنشه آمد باز
  • ملک در ظل چتر او از ناز
    کرده خوش چاردست و پاي دراز
  • عدل از او جمال و با آبست
    ظلم ازو رفته در شکر خوابست
  • در وفا و سخا به جان و به مال
    نه بقا بددلش کند نه زوال
  • آسيا گر ز خلق او پويد
    در زمان ز آسيا گيا رويد
  • از دو يک مير بي خرد باشد
    در نيامي دو تيغ بد باشد
  • ملک با پادشاه فرخ راي
    مي کشد دامن شرف در پاي
  • قدح مهر شاه بر کف او
    لشکر فتح و نصر در صف او
  • فتنه و ظلم را کند در خواب
    ملک آباد را چو مست خراب
  • فتنه در خواب شد ز صولت او
    عدل بيدار شد ز دولت او
  • پاي آنکس که ماند بر در او
    تاج منت نهاد بر سر او
  • هر که در کار او پناه گرفت
    دست بر چرخ کرد و ماه گرفت
  • مال در جود چون سحاب دهد
    شوره را همچو گلبن آب دهد
  • چود و عدلي که در شه خوش خوست
    بازوي ملک را قوي نيروست
  • عدل او در سراي نفس و نفس
    آفت جغد و کرکس آمد و بس
  • کشوي را که عدل عام نديد
    بوم در بومش ايچ بام نديد
  • در نهانخانه روان و دلش
    از پي فر و کل و زيب گلش
  • عدل اين شه چون رفت در صف جنگ
    تيغ را سبز جامه کرد از رنگ
  • بوسه چين آفتاب در ره او
    خاک روب آسمان ز درگه او
  • از پي رتبت قبول و ردش
    در برو بر درند نيک و بدش
  • خاصه وقتي که در مصاف بود
    پاي او بر دماغ قاف بود
  • کم نبود از مبارزي در جوش
    که سپر پشت بود و خنجر گوش