167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • حور مي گفتم تو را خواندي سگ کوي خودم
    سهو کردم جان من اين مردمي در حور نيست
  • موکبت را دل چو با خود مي برد اي افتاب
    تن چرا در سايه آن رايت منصور نيست
  • تا ز نشاط افکنم غلغله در بزم انس
    از مي نابم به گوش يک دو سه غلغل بس است
  • کرده صد کار فزون در دل تو ناله من
    چه کند آن چه نکرد است همين تاثير است
  • به حد خويش کن اي دل سخن که چون تو شکار
    فتاده در ره آن شهسوار بسيار است
  • هرکس نکرد ترک سر از اهل درد نيست
    در پاي دوست هر که نشد کشته مرد نيست
  • ناصح مور ز مهر و غم درد ما مخور
    ما عاشقيم و در خور ما غير درد نيست
  • محتشم خودر ا خلاص از عشق مي خواهم ولي
    چون کنم چون مرغ دل در دام آن زنجير موست
  • مرده ما راهنوز از اختلاط اوست عار
    کان مسيحا دم ز وصلش روح در تن کرده است
  • وه که شد آلوده دامان آن که در تمکين حسن
    خنده بر مستوري صد پاکدامن کرده است
  • خود در آب چشم خويشم غرق و مي سوزم که او
    غافل از سيل چنين پرزور محمل بست و رفت
  • فلک از درد سر آسود که در او عشق
    سر پرشور مرا خاک سر کوي تو ساخت
  • ديد فرمان تو در خاموشي لعل تو دل
    رفت و پنهان ز تو با چشم سخنگوي تو ساخت
  • يگانه اي در دل مي زند به دست ارادت
    که جاي موکب حسنش ز طرف ماست زيادت
  • لحظه اي زين پيش چون شمعم سراپا در گرفت
    حرفم آن آتش زبان را بر زبان گويا گذشت
  • جراتم با آن که بي دهشت به صحبت مي دواند
    دور باش مجلس خاصم بر آن در بازداشت
  • بزم شد فانوس و جانان شمع و دل پروانه اي
    کز برون خد را بگرد شمع در پرواز داشت
  • شد نصيب من که صيد لاغرم اما ز دور
    در کمان هر تير کان ترک شکارانداز داشت
  • گيرد ز من امانت جان قاصدي که او
    گويد که در ميان من و او نشانه چيست
  • مطرب بگو که اين تري و اين ترانه چيست
    وين شعله در رگ و پي چنگ و چغانه چيست
  • اي کعبه رو که دور ز عشقي طواف تو
    غير از نظاره در و ديوار خانه چيست
  • يک جان چو درد و جسم نمي باشد اي حکيم
    پس در دو کون ذات بديع يگانه چيست
  • کالاي حسن او چو به قيمت نمي دهند
    اي چشم پر در اين همه عرض خزانه چيست
  • خوشم به لطف سگ درگهت که در شب محنت
    رهي نموده ز روي وفا به سايل کويت
  • گر بداني که گرفتار کمندت دل کيست
    ور کني جزم که مهر تو در آب و گل کيست