167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان محتشم کاشاني

  • کلک ماني سحر کرد و بر دلي ننهاد بند
    کانچه مقصود دل است از حسن در تصوير نيست
  • شهر را کردن حصار و بر ظفر دادن قرار
    دخل در تسخير مي دارد ولي تسخير نيست
  • در تصرف کوش تا عشقم شود کامل عيار
    کانچه مس را زر تواند ساخت جز اکسير نيست
  • حسن افسون است و دل افسون پذير اما اگر
    نيست افسون دم در افسون ذره اي تاثير نيست
  • صيد را هرچند زور خود برون آرد ز قيد
    در طريق ضبط او صياد بي تقصير نيست
  • از سادگي دمي ز تو صد لطف مي کنم
    خاطر نشان خود که تو را در خيال نيست
  • در حسرت آن طاير بي بال و پر ما
    خوش دل شکن آهنگي و دل گاه فغانيست
  • پر گرم مران اي بت سر کش که به راهت
    در هر قدم افتاده ز پا سوخته جا نيست
  • هيچ گه از جرم عشق گرم به خونم نگشت
    خوي تو در عاشقي بس که زبونم گرفت
  • بس که در سرکشي آن مه به من استغنا کرد
    غيرت عشق مرا نيز به استغنا داشت
  • محتشم بس که در آن کوي به پهلو گرديد
    دوش چون قرعه هزار آبله بر اعضا داشت
  • بي طاق ابروي تو که طاق است در جهان
    چندان گريست ديده که اين طاق نم گرفت
  • وقت رفتن داد تيغ غمزه را زهر آب ناز
    وان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت
  • من فکندم خويش را از خاکساري در رهش
    او ز استغنا مرا با خاک يکسان کرد و رفت
  • روز اقبال مرا در پي شب ادبار بود
    کز من آن خورشيد تابان روي پنهان کرد و رفت
  • باد يارب در امان از درد بي درمان عشق
    آن که دردم داد و نوميدم ز درمان کرد و رفت
  • صحبتي داشت که آميخت بهم آتش و آب
    دي که در بزم ميان من و اغيار نشست
  • پشت اميد به ديوار وفاي تو که داد
    که نه در کوچه غم روي به ديوار نشست
  • چون تو سروي در جهان اي نازنين اندام نيست
    صد هزاران سرو هست اما بدين اندام نيست
  • گرچه هست از نازک اندامان زمين رشک فلک
    به ز اندام تو در روي زمين اندام نيست
  • قد اگر اين است و اندام اين ور عنائي توراست
    راستي در قد سرو راستين اندام نيست
  • نيست در بتخانه مارا غير فکر روي دوست
    ما درين فکريم و مردم را خيالي ديگر است
  • سگ از آن کس به که چون شد با غزالي آشنا
    باز چشمش در پي وحشي غزالي ديگر است
  • غير را خواست کند گرم زد آتش در من
    هر يکي را به طريق دگر از غيرت سوخت
  • شمع مجلس در شب وصل تو سوزد من ز هجر
    چون نسوزم کاين سعادت يک شبم مقدور نيست