167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • چون نقطه و چون موي شد از غم تن و جانم
    در فهم ميان و دهنت اي بت خندان
  • بي روي تو در شام فراق اي بت ارمن
    آهم ز فلک بگذرد و اشک ز دامن
  • تا که چمد مهر و ماه تا گذرد سال و ماه
    در ره دين اله سعي تو مشکور باد
  • ني ني از کشتي چه خيزد ظرف مي دريا خوشست
    تا در آن دريا سراپا غوطه چون لنگر زنيم
  • ناصرالدين شاه را محمود شد نايب مناب
    وقت آن آمد که آتش در بت و بتگر زنيم
  • بزم شه عرشست آنگه ما در او جوييم بار
    کز جلالت پشت پا بر چرخ پر اختر زنيم
  • ساقيا مي ده که مي در جسم جان مي پرورد
    قالب خاکي چه باشد کاسمان مي پرورد
  • وصف مي زين به نيارم کرد کاندر مدح شاه
    در زبان چون مني نطق و بيان مي پرورد
  • هر طرف جشنيست برپا چيست باعث خلق را
    کاينهمه رقص و طرب در باغ و صحرا مي کنند
  • بس که مي رقصد زمين از خوشدلي در زير پاي
    جمله اجزاي زمين گويي روان دارد همي
  • در کمانه مهد هر ساعت کند انگشت خويش
    بس که عزم بازي تير و کمان دارد همي
  • ابر و مژگان خود رادست مالد هر زمان
    بس که در دل شوق شمشير و سنان دارد همي
  • من ايستاده در انديشه تا چه چاره کنم
    دل غريب و تن زار و چشم حيران را
  • گر چکد نقطه يي از کلک تو در بحر محيط
    چون سخنهاي تو موجش همه گوهر گردد
  • گرچه صد ره چو قلم تو بريش بند از بند
    همچنان در ره اخلاص تو با سر گردد
  • ديوان محتشم کاشاني

  • کسي هم بوده کز مردم اگر عالم شود خالي
    تواند در دل جن و ملک مهرش اثر کردن
  • کسي هم بوده کز عشاق چون يک زنده نگذارد
    تواند مرده افسرده را خون در جگر کردن
  • کسي هم بوده کز شهري چو گيرد باج در خوبي
    به تنهائي تواند کار صد بيدادگر کردن
  • کسي هم بوده کز شوق وصالش کوه کن آسان
    تواند دست با هجران شيرين در کمر کردن
  • چون جلوه گر گردد بلا از قامت فتان تو
    صد ره کنم در زير لب خود را بلاگردان تو
  • در رقص هرگه بسته اي زه بر کمان دلبري
    من تير نازت خورده و گرديده ام قربان تو
  • هر شيوه کز شرم و حيا در پرده بودت اي پري
    از پرده آوردي برون اي من سگ عرفان تو
  • از حاضران در غيرتم با اينکه هست از يک دلي
    روي اشارتها به من از عشوه پنهان تو
  • دگر ديوانه اي از بند خواهد جست پر وحشت
    کزو در هر سر کو سر زند شوري و غوغائي
  • ز تخم اشگ ديگر لاله خواهد کشت در صحرا
    چو مجنون دامن هامون به خون ديده آلائي