نوسخن
کتابخانه
فرهنگ واژگان
وزنیاب
بلبلزبان
جستجوی آزاد
جستجوی آزاد
جستجوی ابیات دارای همه عبارات
به ترتیب مطابقت
به ترتیب مطابقت
به ترتیب کتاب
راهنما
×
167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.
ديوان صائب
بوي اين مي خرمن عقل را بر باد داد
آنچه کردي
در
قدح ساقي دگر
در
شيشه کن
گوشه گيري دردسر بسيار دارد
در
کمين
در
محيط پر شر و شور از کنار انديشه کن
چشم اگر داري که پا
در
دامن منزل کشي
همرهي
در
قطع ره با مردم کاهل مکن
اختيار سر چو
در
دست تو اي سرگشته نيست
زندگي را صرف
در
فکر سر و سامان مکن
پيش دريا قطره را نعل سفر
در
آتش است
در
گهر اين قطره را زين بيش زنداني مکن
همچو پيکان
در
تن از بي طاقتي
در
گردش است
از کجا تا سر برون آرد دل بي تاب من
مي خورم افسوس بر عهدي که بودم
در
چمن
در
قفس نبود ز هجر آشيان فرياد من
صائب از بس چرخ
در
کارم گره افکنده است
رشته تسبيح
در
تاب است از زنار من
غوطه
در
سرچشمه آب حياتش مي دهند
هر که مي ريزد عرق چون خضر
در
تعمير من
چون شراب کهنه ام آسوده
در
مينا، ولي
مي نمايد خويش را
در
کاسه سر، جوش من
گردني
در
زير تيغ از موم دارد نرم تر
در
نظر دارد همانا بزم ديگر شمع من
اشک نيسان چون صدف گوهر شود
در
سينه ام
وقت تخمي خوش که افتد
در
زمين پاک من
مي کند
در
سينه ام پيوسته جولان درد و داغ
هر طرف صد محمل ليلي است
در
هامون من
مي تپم
در
خون چون داغ لاله از بي طاقتي
گر بود
در
دامن ليلي سر مجنون من
حلقه انصاف
در
گوشش کشم از پيچ و تاب
هر که را حرفي بود
در
جوهر مجنون من
صائب از غيرت شود خون مشک
در
ناف غزال
هر کجا
در
جلوه آيد خامه مشکين من
چون لگن
در
زير پاي شمع مي آيد به چشم
آسمان
در
زير پاي همت والاي من
خاک راهم، ليک از من چرخ باشد
در
حساب
مي شود باريک دريا چون رسد
در
جوي من
آن که ننشيند کنون از ناز
در
پهلوي من
تکيه گاهش بود
در
مستي سر زانوي من
کلک من دارد
در
انشاي سخن دست دگر
آب صائب مي شود چون تاک مي
در
جوي من
بر رخ کس نيست رنگ وحدتي
در
انجمن
به که دارم با دل خود خلوتي
در
انجمن
در
فروغ عشق نور عقل گرديده است محو
واي بر شمعي که
در
مهتاب مي آيد برون
هر که زانو ته کند چون زلف
در
ديوان حسن
در
فنون دلبري استاد مي آيد برون
در
دل من کرد حشر آرزو آن خط سبز
از زمين
در
نوبهاران مور مي آيد برون
مي شود
در
بي کسي اين چشمه رحمت روان
شيرکي ز انگشت
در
گهواره مي آيد برون؟
در
نمي گيرد فسون
در
مار چون شد اژدها
مشکل از دل کينه ديرينه مي آيد برون
از شفق زد غوطه
در
مي صبح با موي سفيد
در
کهنسالي دکان زهد و سالوسي مچين
مي گدازد نور را
در
چشم حسن بي نقاب
باده گلرنگ را
در
شيشه و ساغر ببين
گر نديدي
در
ضمير نقطه صد دفتر سخن
در
دهان تنگ او صد بوسه را مضمر ببين
گر نديدي خال را
در
کنج آن لب وقت خط
يوسف بي جرم را
در
گوشه زندان ببين
آنچه جم
در
جام از اسرار نتوانست ديد
خويش را بر هم شکن
در
کاسه زانو ببين
اي لب لعل ترا خون يمن
در
آستين
هر سر موي ترا چين و ختن
در
آستين
گر به دست افتد شکستي، مي کنم
در
کار دل
من نه زانهايم که اندازم شکن
در
آستين
در
گلستاني که ريزد خون بلبل بر زمين
در
لباس لاله گردد جلوه گر گل بر زمين
نگه را دور باش شرم
در
بيرون
در
سوزد
ندارد هيچ کس رنگي ز باغ لاله رخساران
نگردانيد دل جا
در
تن من از گرانخوابي
چه حرف است اينکه
در
يکجا نمي گيرد مکان پيکان؟
به من
در
پره حرف سخت مي گويد ملامتگر
هما را مي کند
در
لقمه نادان استخوان پنهان
مرا از چين ابرو نيست پروايي که عاشق را
در
اميدواري باز مي گردد ز
در
بستن
ز غفلت پشت بر ديوار دارد برگ کاه ما
در
آن وادي که باشد کوه
در
کار کمر بستن
به همراهان پا
در
گل ناستد عمر کم فرصت
در
اثناي دميدن همچو ني بايد ميان بستن
مزن چين بر جبين وقت نزول
در
دو غم صائب
که عيب است از کريمان
در
به روي ميهمان بستن
مرا از نارسايي هاي طالع
در
چنين فصلي
ز بي بال و پري بايد بسر
در
آشيان بردن
چه خونها مي توانستيم
در
دل کرد خوبان را
اگر مي شد ميسر عشق را
در
دل نهان کردن
به افسون
در
دل سخت توره کردن بود مشکل
وگرنه رخنه
در
سد سکندر مي توان کردن
بکش
در
زندگي مردانه جام نيستي بر سر
که باشد
در
بلا بودن، به از بيم بلا بودن
مجو صبر از دل ديوانه
در
هنگامه طفلان
که تلخي ديده دست و پا کند گم
در
ثمر چيدن
مکن از حرص بر خود زندگي را تلخ چون موران
بکش سر
در
گريبان، غوطه
در
بحر شکر مي زن
سواد عشق
در
زير نگين آسان نمي آيد
چو داغ لاله چندي کاسه
در
خون جگر مي زن
نديدي گر هلال منخسف با زهره
در
يک جا
در
آن دنبال ابرو خال موزون را تماشا کن
نيابد ره به بزمش گر دل پر اضطراب من
نخواهد ماند
در
بيرون
در
بوي کباب من
صفحه قبل
1
...
622
623
624
625
626
...
3359
صفحه بعد
25
50
100
درباره نوسخن