167906 مورد در 0.28 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • هم از آن زمان که غافل مژگان دوست ديدم
    چو شکار تير خورده همه دم در اضطرابم
  • در هواي قد و اندام و خط و عارض يار
    عشق با سرو و گل و سنبل و نسرين دارم
  • ز جهان کناره کردم که تو در کنارم آيي
    مگر اي جوان رهاني ز غم جهان پيرم
  • زرين شود ز جود تو از شرق تا به غرب
    خورشيد تعبيه است مگر در سخاي تو
  • وجودت از چه آب و گل سرشته اي مه چگل
    که مي دود هزار دل هميشه در قفاي تو
  • مرا زني به تيغ و من نيم به فکر جان و تن
    زبان گشوده در سخن به فکر مرحباي تو
  • حديث طول امل را نمود زلف تو کوته
    که هر که جست بلندي در اوفتاد به پستي
  • مگر دريچه نوري تو يا نتيجه حوري
    که فرق تا به قدم غرق در لطافت و نوري
  • تو در خوبي و زيبايي چنان امروز يکتايي
    که خورشيد ار به خود بندي به زيبايي نيفزايي
  • حديث روز محشر هر کسي در پرده مي گويد
    شود بي پرده آن روزي که روي از پرده بنمايي
  • ز بس در حسن مشهوري کس اوصافت نمي پرسد
    که ناظر هر کجا بيند تو چون خورشيد پيدايي
  • مگر هندوست زلف او که برخود زعفران سايد
    که جز در کيش هندو رسم نبود زعفران سايي
  • ور تو آيي نشود چاره تنهايي من
    که من از خويش روم چون تو ز در بازآيي
  • تيغ صيقل زده در مشت و سپر از پس پشت
    نرد کين باخته و ساز جدل ساخته يي
  • يا کسي گفت قدت سرو چمن را ماند
    که تو در ناله چو بر سرو چمن فاخته يي
  • بدل نه غايبي ز من که سرنوشت من تويي
    نهفته در عروق من چو پودها به تارها
  • که عکس هم نيفکند چو نقش جان در آينه
    خود از خرد شنيده ام مر اين حديث بارها
  • نه در فرقه قبول تني بوده زين قبيل
    سخن سنج و پاک مغز گران سنگ و هوشيار
  • هر که نگريد از آن خنده ز شيراشيرست
    قافيه گو جعل باش جعل ز من در خورست
  • حشمت من در سخن صد ره از آن برترست
    کز پي يک طيبتم خصم کند گير و دار
  • صراحي و جام را فرود آورد ز طاق
    بريزد ز دست خويش مي از شيشه در اياق
  • به جز در ثناي تو زبان ها خموش باد
    که شهزاده را به صدق تويي داعي صديق
  • جان چشم در تو دارد و تو چشم بر به جان
    تو پاسبان او شده او پاسبان تو
  • ايمان و دين روان و خرد صبر و اختيار
    در يک نفس به يک حرکت خصم هر ششي
  • شاها ز ميغ تيغ تو در دشت کارزار
    از خون هزار دجله به هر سو روان شود