167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • مر آنهم بي سپه آمد به ملک فارس در وقتي
    که بودند اندر آن کشور گروهي خائن و خاني
  • به بخت شاه و عون خواجه اندر پارس حکم او
    روان شد بي سپه چون در مداين حکم سلماني
  • بجز ديگ سخاي او که سال و ماه مي جوشد
    خم مي هم ز جوش افتاد در دکان نصراني
  • شکم بر خاک مي مالد چو مار گرزه در چنبر
    به وقت باد مي نالد چو رعد ابر آباني
  • ميان خطه شيراز و آن رود روان در ره
    بود کوهي به غايت سخت چون اشعار قاآني
  • چنان ژرفست کز قعرش ببيني گاو و ماهي را
    اگر با دوربين لختي نظر در وي بگرداني
  • چه افريدون و چه ايرج چه مينوچهر و چه نوذر
    چه زاب دو ذراع آن شهره در فرخنده فرماني
  • تو گويي رب سهل گفت و از دل گفت کآن دعوت
    همان دم مستجاب افتاد در درگاه سبحاني
  • تو گفتي کوه آبستن بود کز هر کرا در وي
    جنين سان رفته نقابي و نقش کرده زهداني
  • ميان کوه را بشکافت همچون دره يي از هم
    دهان بگشاد گفتي کوه شه را در ثنا خواني
  • وزين سو دره را سدي گران بربست همچون که
    که گويي سد اسکندر بود در سخت بنياني
  • الف سان از ميان جان کمر بربست و در يکدم
    مهان شهر را کرد از نعيم شاه مهماني
  • به هر راغش بود باغي به هر باغش دو صد گلبن
    به هر گل بلبلي همچون نکيسا در خوش الحاني
  • چنان برداشت کيش کفر را تيغ تو از عالم
    که در چشم بتان جا کرده آيين مسلماني
  • سزد گر روح در جسم عدويت جاودان ماند
    که ننگ آمد اجل را زان مخنث روح حيواني
  • دل سر آورد به گوشم که به جان و دل شاه
    که مرا در بر اين ترک خجل ننمايي
  • ز عشق صورت ليلي چه باعث گشت مجنون را
    که در کوه و بيابان سر نهاد آخر به رسوايي
  • حبيب از جان شها چون در وصفت بر زبان راند
    سزد کز لفظ وي طوطي بياموزد شکرخايي
  • يا مي مده مرا ز سبو يا اگر دهي
    راهي ز خم مي بگشا در سبو مرا
  • ساقي کنون که قدر من و مي شناختي
    حوضي ز مي بساز و در او کن فرو مرا
  • در عمر يک نماز شهادت مرا بس است
    آن دم که چون علي بود از خون وضو مرا
  • دارم چو ماه يکشبه آغوش از آن تهي
    تا در بغل کشم چو تو ماهي دو هفته را
  • به اميدي که شبي سرزده مهمان من آيي
    چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کف دستست
  • گفتم از دست تو روزي بنهم سر به بيابان
    دست در زلف زد و گفت کيت پاي ببستست
  • از سر زلف بتانش نتوان کردن فرق
    در تن تيره اش از بس که شکنج و شکنست