167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • ني که او سيمست و من همچون گدا در پيش او
    بهر سيم آرم برون دست طمع از آستين
  • نام او شعر مرا ماند که چون آري به لب
    آبت آيد در دهن بي خود نمايي آفرين
  • مقصد و مقصود جانها رنگ و تاب آب هست
    پس در اول حال عطشان آب مي داند يقين
  • تين و زيتوني که يزدان خورده در قرآن قسم
    فهم آن زاول که قصدش چيست زين زيتون و تين
  • در همين زيتون و تين خواهد يقين شد آنکه هست
    طعم آن شيريني مطلق بهر چيزي ضمين
  • ترکيست دل آزار که در هر سر بازار
    من از پي دل مي دوم و دل ز پي او
  • چون حلقه تهي شد دلم از فکر دو عالم
    تا چنگ زدم در خم آن حلقه گيسو
  • در قالب بي روح عدو دهر دمد دم
    چون نافه که از جهل گرايد به سوي بو
  • ز بيم شاه پر از نقش شاه بود جهان
    به چشم خصم ولي بود در جهان يکتاه
  • مصاف بس که در آن پهنه گرم بود نداشت
    همي خبر پدر از پور و همره از همراه
  • چين به رخسارش از آن بيش که در دريا موج
    مايل شهوت از آن بيش که شيطان به گناه
  • لاجرم بر در آن لجه بس ژرف و عميق
    ميل من خفت و مرادست هوس شد کوتاه
  • جوزهر وار کمر بسته و من مي ترسم
    که در اين جوزهر آخر به خسوف افتد ماه
  • يا در آن وقت که پوشم زره و بنشينم
    از برباره چو رويين تن بر اسب سياه
  • ريش من هر که در آن حالت بيند گويد
    ريش و اين شوکت و فر به به ماشاء الله
  • پس مرا گفت که هر حاجت کم در دل بود
    زين محاسن همه کردي تو قضا بي اکراه
  • دوش چون گشت جهان از سپه زنگ سياه
    از درم آن بت زنگي به در آمد ناگاه
  • همچو نرگس که به نيمي شکفد در دل شب
    چشم افکنده به صد شرم همي کرد نگاه
  • من به صد چرب زباني و به شيرين سخني
    که به اين چربي و شيرينيت آرم در راه
  • خواست دست آس يکي گفت که بر بام فلک
    جست گندم دگري گفت که در خرمن ماه
  • آن که وصف دل او شد بضيا نور قلوب
    آنکه خاک در او شد ز شرف زيب جباه
  • اي که بگذاشته دعوي بر جود تو سحاب
    اينک اين دست در افشانت بر اين نکته گواه
  • شکوه يي گر به زبان رفت در آغاز سخن
    بر زبان اين سخنان نيز رود گاه به گاه
  • گر قصوري رفته در اين شعر اي صدر جليل
    عذر من بشنو که تا داني نکردستم گناه
  • سايه را پيوسته تا در قعر چه باشد مکان
    روز و شب چون سايه خصمت باد اندر قعر چاه