167906 مورد در 0.19 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • گر نمايي روي من با روي زشت خود قياس
    آزمون آيينه را برگير و در شبهت ممان
  • تا چه کردستم گنه تا با تو باشم همنشين
    يا چه کردستم خطا تا با تو باشم در غمان
  • در آب و خاک تو پنهان صفاي طينت احمد
    ز روي و راي تو پيدا فروغ حکمت يزدان
  • مات شود از هراس تيغ تو در رزم
    رستم و گودرز و گيو و سلم و نريمان
  • جم به عزم صيد وحش از تخت شد بر بادپا
    در صفش پويان پياده باد ريزان از عنان
  • جن گرفته ديوي از پيش سليمان همچو باد
    جست و در ماران آهن کرده موران را نهان
  • بيرحمي و يک ذره وفا دردل تو نيست
    تخميست مروت که در آب و گل تو نيست
  • گشته در برجي دو نجم سعد گردون را قران
    يا دو خورشيد فروزان طالع از يک خاوران
  • يا دو جبريل امين را در يکي مهبط نزول
    يا دو شاه تاجور را بر يکي مسند مکان
  • عدوي هريکي زان پنج تن را تا ابد بادا
    مکان در گلخن و اصطبل و قيد و منقل و نيران
  • يا اسير حکم جانان باش يا در بند جان
    زشت باشد نو عروسي را دو شوهر داشتن
  • پرتو حقست در هر چيز ماهي شو به طبع
    تا ز آب شور يابي طعم کوثر داشتن
  • ميخ مرکب را به گل زن نه به دل کاسان بود
    در لباس خسروي خود را قلندر داشتن
  • هم دو جعفر بود کاين صادق بد آن کذاب بود
    نيست تنها صادقي در نام جعفر داشتن
  • پشت بر وي کرد روزي مهر در وقت غروب
    تا ابد بايد ز بيمش چهره اصفر داشتن
  • کي تواند جز تو کس در روز کين افلاک را
    پر خروش از نعره الله اکبر داشتن
  • کي تواند جز تو کس در عهد مهد از پردلي
    اژدهايي را به يک قوت دو پيکر داشتن
  • چشم مست پير چون بي باده مستي ها کند
    چشم را بايد در او دزديده حيران داشتن
  • خود بگو جز تلخکامي چيست حاصل بحر را
    زين گهر پروردن و زين در و مرجان داشتن
  • کوش تا چون خواجه سر تا پاي گردي معرفت
    وز بهار فيض در دل صد گلستان داشتن
  • نفس دانش شو رها کن نقش دانش را که مرد
    شرمش آيد در بغل لعبت چو صبيان داشتن
  • مي بجنباند چو کودک جمله را در مهد طبع
    تا بدان جنبش رها يابد ز نقصان داشتن
  • گر ز شه گفتا من آن کوه دماوندم که هست
    در بر البرز برز پادشه مأواي من
  • زان مي که ازو لعل بود نعل در آتش
    خود قوت دل ما دل ياقوت ازو خون
  • سر چو به خاک بر نهد تن به هلاک در دهد
    از چپ و راست برجهد همچو تکاور حرون