167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي

  • در اثر خوانده ام که روح الله
    شد به صحرا برون شبي ناگاه
  • ساعتي خفت و زود شد بيدار
    ديد ابليس را در آن هنجار
  • جايگاهي که عصمت عيسي است
    مر ترا کي در آن مکان مأوي است
  • گفت بر من تو زحمت آوردي
    در سرايم تصرفي از چه کني
  • زان همي رايگان بميري تو
    کز پي لقمه در زحيري تو
  • چند گويم که نيست ياري نيک
    در تو مسموع نيست قول وليک
  • اي چو فرعون شوم گردنکش
    از ره آب رفته در آتش
  • چکني در ميان رنج خمار
    کار آبي که آتش آرد بار
  • به بود خواجه را در اين بازار
    وندرين گلشن و درين گلزار
  • چنگ در دنيي زبون زده اي
    دل پاکيزه را به خون زده اي
  • آز را مار دان که در عالم
    نشود جز به خاک سير شکم
  • خشم در زير خامه نقاش
    سگ لاشه است و ديو آتش پاش
  • هست در چشم کبر نقش و حشم
    شکل کناس واکمه و ابکم
  • باش تا روي بند بگشايند
    باش تا باتو در حديث آيند
  • دانکه در جانش تفت باشد تفت
    هر که يک هفت کرد از اين هر هفت
  • بيش بايد که در خرد برسي
    پس بدان خطه ابد برسي
  • آن شنيدي که در طواف زني
    گفت با آن جوان نکو سخني
  • چون ورا در طواف ديد آن مرد
    گشت لختي ز صبر ودانش فرد
  • گشت عاشق به يک نظر در حال
    گفت باز ن ز حال خويش احوال
  • کاي جوان نيست مر ترا معلوم
    کز که ماندي در اين نظر محروم
  • دوزخي در شکم که اين آزست
    سگي اندر جگر که اين رازست
  • داده در دست دزد شمع و چراغ
    چيست اين شمع شرع نور دماغ
  • اين همه خشم و جنگ و ظلم و شرور
    دد و ديواند در نقاب غرور
  • گفت قرآن به لفظ همچون در
    مرد دامن کشيده را فانظر
  • گر بخواهد به حکم خلق کمال
    خون کند مشک و مشک خون در حال
  • باغ پرحقه هاي در و گهر
    راغ پر شفشفه هاي نقره و زر
  • پايه ابر همچو در خوشاب
    آمد از حد ارمن و سقلاب
  • بود سلمان خود از ديار عجم
    بر در دين همي فشرد قدم
  • پس در اين راه با سلاسل و غل
    چارقل حرز تست بر سر کل
  • مي چو با رسم در نهاد شود
    آتش و خاک و آب باد شود
  • باده در پيش انده استاده است
    زانکه غمخوار آدمي باده است
  • آنکه نان رست در دل و جانش
    باده بي باده خورد مهمانش
  • ورچه در مال جز لطافت نيست
    ليک بودش بي اين دو آفت نيست
  • در زر و سيم اگر کمالستي
    کي قرين سگ و دوالستي
  • هر دو آنجا که علم و فرهنگ است
    در نگنجد از آنکه ره تنگست
  • چون کدو خايه و چنار انگشت
    خرزه در شست و خربزه بر پشت
  • سوزن اندر خليد در خايه
    آن چنان کور جلف بي مايه
  • چون ز سوزن به جانش درد آمد
    با دل خويش در نبرد آمد
  • مر مرا زين عنا و غم فرج آر
    در چنين غم مرا نماند قرار
  • کرد مردي در آن ميانه نگاه
    گشت از آن ابلهي کور آگاه
  • دست ز دنيا بدار تا برهي
    خيره در کار خويش مي ستهي
  • آن شنيدي که در ولايت شام
    رفته بودند اشتران به چرام
  • شتر آمد به نزد چه ناگاه
    مرد بفگند خويش را در چاه
  • دستها را به خار زد چون ورد
    پايها نيز در شکافي کرد
  • در ته چه چو بنگريد جوان
    اژدها ديد باز کرده دهان
  • آن دو موش سيه سفيد دژم
    که برد بيخ خار بن در دم
  • بود در روم بلبل و زاغي
    هر دو را آشيانه درباغي
  • در فتادند هردوان ناکام
    زاغ و بلبل به طمع دانه به دام
  • در ترازو نديد صدگان سنگ
    گشت دلتنگ از آن و کرد آهنگ
  • مرد بقال در ترازوي خويش
    سنگ صدگان نهاد از کم و بيش
  • آن سليمان که در جهان قدر
    بود سلطان وقت و پيغامبر
  • گفت در وقت مرگ اسکندر
    همه را خواند کهتر و مهتر
  • گفت اينک دو دست خود بستم
    هين بگوييد چيست در دستم
  • گفت ني ني که جمله در غلطيت
    همه راه هوس همي طلبيت
  • آن شنيدي که با سکندر راد
    گفت در پيش مردمان استاد
  • در جهان بهتر از کم آزاري
    هيچ کاري تو تا نپنداري
  • چون نمودم در اين سخن برهان
    سخن آغاز کردم از نسيان
  • در رخ ماه نو کسي خندد
    که ازو سود مزد بربندد
  • با تو صد درج در ناسفته
    خانه پر دزد وتو خوشک خفته
  • در ره دين شده قليل عمل
    بهر دنيا شده طويل امل
  • چون گذر کرد نهصد و پنجاه
    در فذلک به حسره کرد نگاه
  • گفت ديدم جهان چو تيم دو در
    آمدم از دري شدم ز دگر
  • در رباطي مقام و من گذري
    بر سر پل سراي و من سفري
  • چو درآيد اجل چه بنده چه شاه
    وقت چون در رسد چه بام چه چاه
  • که چو قز بود در دلش پنهان
    گشت هم قز ن ورا زندان
  • فرش عمرت نوشته در شومي
    اين دو فراش زنگي و رومي
  • روح با حور فرد جفت شود
    تنت در زير گل نهفت شود
  • خانه را گور ساز و دل را خصم
    در و ديوار خاک و گل را رسم
  • اي فگنده به جهل و سيرت زشت
    روبه اندر رز و ملخ در کشت
  • اي فگنده به جهل و سيرت زشت
    روبه اندر رز و ملخ در کشت
  • گر بيابي تو در اجل تاخير
    نه ترا مسکنست قعر سعير
  • فارغ از مرگ و ايمن از تخويف
    جرم حالي و توبه در تسويف
  • در تموز آن يخک نهاده به پيش
    کس خريدار ني و او درويش
  • مرگ را در سراي پيچاپيچ
    پيش تا سايه افگند به بسيچ
  • جان پذيران چه بي نوا چه به برگ
    همه در کشتي اند و ساحل مرگ
  • تا بگويد ز مبتلا ايوب
    دل و جان در عنا و دا مکروب
  • پند لقمان و سرگذشت يسع
    دين و دل در ورع بري ز طمع
  • آفتاب مساجد و خلوات
    از حق او را صلوة در صلوات
  • شده در نار قاتل و مقتول
    رفته با مرتبت به نزد رسول
  • در ميان ار هزار که باشد
    مرگ يک دم چو خاک بر پاشد
  • زين ترش بودنت در اين زندان
    مرگ را کند کي شود دندان
  • تن فدا کن که در جهان سخن
    جان شود زنده چون بميرد تن
  • مرگ اگر ريخت خون ماده و نر
    هم بريزند خونش در محشر
  • همچو ايمان براي سور و سروش
    جامه هاي برهنگي در پوش
  • اين همه هستيي که در بدنست
    نقش نه پير و چار پيرزنست
  • خرج کردي براي تن جان را
    در سر نان دادي ايمان را
  • که اگر با تو دم زند هوست
    کند از جور چرخ در قفست
  • تو چه داني که مي چه گيري قوت
    در چنين دل کجا رسد ملکوت
  • آنکه در بند حور و غلمانست
    نيست خواجه که از غلامانست
  • چون رسي در جهان بي چوني
    عيب گويد من اينکم چوني
  • ستم دوست را چو از در اوست
    دوست دارند که دوست دارد دوست
  • چون بر اين در نه اي سپهداري
    کم ز سگ بانئي مکن باري
  • گر نميرد چنين سگي در تو
    از سگي کم بوي به محشر تو
  • ابلهان مانده اند بر سر پل
    پاي در گل دو دست اندر غل
  • همه در آب اين دو روزه نهاد
    تازه و تر چو روده پرباد
  • تو در اين خطه فساد و فجور
    از دل شاد مانده اي رنجور
  • هر چه گويي نه در ره آدم
    ديو و دد ديده گيرد اندر دم
  • کبک سنت به بوستان نياز
    کي درآيد چو در خرامد باز
  • در غم آن دمي که رفت از دست
    گري و خون گري که جايش هست
  • چيست دنيا سراي آفت و شر
    چون کليدان زاولي به دور در