167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • جان که نه قربان تست ننگ به پيکر
    سر که نه در راه تست بار به گردن
  • گر چه شه شيرست و شير شرزه تب دارد از آنک
    مر شجاعت را حرارت لازم آمد در بدن
  • شاه نارست از براي خصم و نور از بهر دوست
    گرمي اندر نار و تف در نور بايد مختزن
  • خود تو لرزي در زمستان زانکه دوري ز آفتاب
    ورنه او دايم به يک حالت بود پرتو فکن
  • چاه نخشب ماه نخشب هردو دارد کش بود
    ماه نخشب بر عذار و چاه نخشب در ذقن
  • خسروا تا مژده بهبوديت آمد به فارس
    جان به تن مي رقصد از شادي و تن در پيرهن
  • ماهي از دريا نيايش گفت و ماه از آسمان
    وحش در هامون ستايش کرد و طير اندر وکن
  • در زمستان نوبهار آمد تو گفتي کز نشاط
    گل دميد از بوستان و لاله سرزد از دمن
  • وز فتوح اين خبر در زلف خوبان هم نماند
    چنبر و پيچ و شکنج و عقده و چين و شکن
  • عيد قربان و غديري را که بود از هم جدا
    هم ملفق هم مثني کرد در يک انجمن
  • بدان سان کاندهان نوش در آن روي چون سوري
    چنان کان رشته دندان بدان لعل چو بهرامن
  • مر او را نام در عالم ز خاقان کامران آمد
    هماره کامران بادا ز لطف خالق ذوالمن
  • پس اينک در دعا کوشم که گشتم عاجز و مانده
    براي آدم عاجز دعا مقبول و مستحسن
  • شه از ري آمد و بگرفت غوريان و پرير
    به شاده آمد و در جاده جاي داشت پرن
  • نگر به ذلت ما در گذر ز زلت ما
    مرا ز زحمت من وارهان ز رحمت و من
  • به ري بريد فرستاد و در رسيد سفير
    دو گونه حال و مقال و دو رويه سر و علن
  • ره جدال نمود و در نوال گشود
    گهر به طشت ببخشود و سيم و زر به لگن
  • ببرد همره خويش از هرات جانب ري
    به هر چه خواست نه لا گفت در جواب نه لن
  • به آب و تاب گهر را همي نهند سپاس
    نه زين قبلي که به عمان در است يا به عدن
  • ازين دو عيب چو مي بگذري به خازن غيب
    که نطق ناطقه در مدح او بود الکن
  • در خوي رود از شرم دلش بحر که دايم
    بر چهره او آب زند ابر ز باران
  • هم حادثه را آب دو صد ساله به کوزه
    هم نايبه را توشه سي ساله در انبان
  • هر تن که نبرد تو شنيدست و نديدست
    در طعن و شکر خنده که هست اين همه بهتان
  • قومي که به چنگ اندرشان سنگ سيه موم
    اينک همه در جنگ تو چون موم به فرمان
  • از فر تو امسال چنان گشته که در وي
    هر روز کند مهر چو آهو بره جولان