167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • کيد خصم خانگي را هر چه خسرو در سه سال
    خواست کردن فاش عفو شاه مدغم کرد باز
  • شاخ عمرش را که مي باليد در بستان ملک
    آخر از باد نهيب پادشه خم کرد باز
  • عالمي را کرد مات درد در شطرنج و نرد
    زان دغلها کان حريف بد دمادم کرد باز
  • باغ ملک از صولت وي چون بدي آشفته بود
    فر شه زانرو درش پيچيده در هم کرد باز
  • يعني ز رخ آينه وش زلف زره سان
    يک سو بنه و مشعله بر بام و در انداز
  • در آن مصاف که گردد سپهر دشت غزا
    که شد محول ذات تو گير و دار امروز
  • ز چاه دلو برون شد دو اسبه يوسف مهر
    به رغم اخوان در مصر چرخ گشت عزيز
  • زمين و چرخ شايستيش بودن بنده درگه
    گر آن نه در شکم حرصش گر اين نه بر کتف قوزش
  • کشاني اشکبوست را اجل در بر کشان آرد
    که تا رستم صفت سازي قبا از تير خفتانش
  • ترا تازي نسب اسبي بود آذر گشسب آسا
    که چون در دشت هيجا باد وش آري به جولانش
  • فلک دوش از عروس خور تهي چون گشت دامانش
    چو عمان چهره شد پر در ز سيمين اشک غلطانش
  • که ناگه حلقه بر در کوفت شيرين شوخ ديرينم
    که تن يک توده نسرينست و لب يک حقه مرجانش
  • يکي ميناي مي بنهادش در پيش ريحاني
    ميي زان سان که رنگ لاله بود و بوي ريحانش
  • مگو کز خاک ويرانست و نتوان دل درو بستن
    نه آخر گنج نبود گنج جز در کنج ويرانش
  • قضا تا شخص او آمد به گيتي غم خورد آري
    خورد غم ميزبان چون نيست خوان در خورد مهمانش
  • سلامت بين و استغنا که ارني گو نشد هرگز
    که عذر لن تراني در رسد چون پور عمرانش
  • ز آه سرد بدخواه تو مانا عاريت دارد
    هر آن سرما که گيتي هست در فصل زمستانش
  • اگر از گنج هستي ياوه گردد گوهر ذاتت
    دو عالم وانچه در ملک دو عالم نيست تاوانش
  • خليلت را بود يک روز در گيتي بقا اما
    چنان روزي که باشد روز خمسين الف يک آنش
  • مرا ماهيست در مشکوکه مشکين زلف پرچينش
    به هر تارست صد تبت به هر چينست صد چينش
  • وگر در مقسم تقدير الفي بهره دانا را
    کشد في الحال از تلبيس بر سر خط ترقينش
  • مر آن دراعه سندس که بيضا دوخت در جوزا
    به اکسون وش سحاب ايدر جهان را عزم تردينش
  • مر آن باراني قاقم که خود آراست در سرطان
    به قندزگون غمام اينک فلک را راي تبطينش
  • زره سازد ز آب برکه باد و مي نپايد بس
    که در هر خرگهي روشن بود نيران تفتينش
  • مکان جود و کان جود ابوالقاسم که در سينه
    نهان چون کين اهل کفر مهر آل ياسينش