167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي

  • باش گنجور در نشيمن خاک
    ورنه بگذر از انجم و افلاک
  • بس بديعي به صورت و پيکر
    نيست در کل کون چون تو دگر
  • چه کني پيش مدبري پر درد
    در چنين کنج گنج بادآورد
  • من سهايي نديده ام در چاه
    با دو خورشيدم اين زمان و دو ماه
  • در جهاني که بخت جاي منست
    اين جهان جمله زير پاي منست
  • بر نااهل و سفله کم گرديم
    در جبلت ز خلقها فرديم
  • هرچه در صحن او مکان دارد
    تا به سنگ و کلوخ جان دارد
  • اجل از دست آن لب خندان
    سر انگشت مانده در دندان
  • هيچ بيهوده را بدو ره نيست
    زانکه در خلقها چنو شه نيست
  • در و درگاه او چو مرئي نيست
    مرو آنجا به جاي خويش بايست
  • پرده ها باشد از هدايت او
    حرف و آواز در ولايت او
  • روز کوري ترا به خود پذرفت
    کت در اين لافگاه غرجه گرفت
  • تا نبي و نبي ز چون تو سقط
    اين درآمد به صورت آن در خط
  • بي چنو پير در جواني خويش
    که خورد بر ز زندگاني خويش
  • جان ز روي تو در ارم باشد
    دل ز تاييد تو خرم باشد
  • چون تو در مرکز حقيقت و حدق
    نيست يک پادشا به مقعد صدق
  • چون خرد در لبت به جان نگرم
    چون قلم بر خطت به جان گذرم
  • آينه روشني به دست خرد
    کس در آن روي دم نيارد زد
  • همچو چنگ ار در هوات زنم
    رسن اندر گلو نوات زنم
  • زانکه در کلمن رموز ازل
    خاصه آنگه که جان شنيد غزل
  • از پي نان و آب ماندي باز
    در حجاب نياز تن چو پياز
  • چه افگني تخم حرص و آز و نياز
    در گل دل که آز نارد ناز
  • که تواند که دانه کنجد
    در دبه روغني دو من گنجد
  • گفت عيسي بگوي زود دعا
    که تويي در زمانه خاص خدا
  • در هوا زود گشت ميغ پديد
    ابر باران گرفت و مي باريد
  • اينت چابک سوار در تگ و تاز
    که پياده بماند با مهماز
  • کرد بادام ديد سيم تنت
    دل بريان چو پسته در دهنت
  • هر که در دست اين چنين دل ماند
    تا ابد پاي او فرو گل ماند
  • اي دو بادام تو چو گوز گرو
    مانده از دست کودکان در گو
  • گرچه در پرده ها تواند شد
    ز ايچ عاشق نهان نداند شد
  • در تماشاي آن دو تا گلنار
    مرد بر هم فتد چو دانه نار
  • قد او در دو ديده دلجوي
    همچو سرو بلند بر لب جوي
  • بتوان ديد از لطيفي کوست
    استخوان در تنش چو خون از پوست
  • که تواند بخواند سوره تين
    خوش نفس خفته در دم تنين
  • کره تا در سراي بومره است
    تا به صد سال نام او کره است
  • چون جهان در جهان نامردان
    پاي بر جاي باش و سرگردان
  • زير برتر ز موش در خانه
    تو چو گربه اش همي زني شانه
  • باقيي در بقاي معني کوش
    پنبه رو بازده به پنبه فروش
  • چون سرآمد پديد در شبگير
    پاي ذر نه عمارت از سر گير
  • يک شبي رو به وقت شبگيران
    با حذر در نهان ز خر گيران
  • همچنين ژنده جامه بايد بود
    در خور عقل عامه بايد بود
  • در جهان منگر از پي رازش
    چکني رنگ و بوي غمازش
  • همچو دريا چو نيست اينجا حر
    کام پرزهر باش و دل پر در
  • زانکه در جان به واسطه اسباب
    زفتي از خاک رست و تري از آب
  • هر که در زندگي بخيل بود
    چون بميرد چو سگ ذليل بود
  • بيش از اين بهر خواجه و مزدور
    نتوان رفت در جوال غرور
  • بر در کارگاه طبع لئيم
    نز پي ايمني که از سر بيم
  • گرچه زنجير حلقه نپذيرد
    سفله را در بزن که خود ميرد
  • همچو فرعون شوم گردن کش
    کز ره آب رفت در آتش
  • در دل از سر او سروري نه
    هر چه او داد جز غروري نه
  • گفت زيرا که در سراي غرور
    راحت از رنج دل نباشد دور
  • از پي آنکه در سراي سپنج
    هيچ راحت نيافت کس بي رنج
  • وه که تا در جهان پر تشويش
    چند خندد ابلهان زان ريش
  • مور باشد مدام در تگ و پوي
    بيم و رنج و الم ز دنيا جوي
  • کي غني با فقير در سازد
    کو به دنيي و اين به دين نازد
  • از پي ميل دل به ديده سر
    هيچ در مال ناکسان منگر
  • نور خواهي به دست موسي وار
    دست در گرد جيب خويش برآر
  • خوانت از هر چه نعمت است پرست
    ليک در دست موش سفره برست
  • سگ و اسبست با تو در مسکن
    آن گزنده ست و اين دگر توسن
  • آنکه بي رنگ زد ترا نيرنگ
    در تو بنهاد حرص و شهوت و جنگ
  • داعي خير و شر درون تواند
    هر دو در نيک و بد زبون تواند
  • در ره خلق خوب و سيرت زشت
    هفت دوزخ تويي و هشت بهشت
  • آنکه را خشم و آرزو نبود
    در کياست چنان نکو نبود
  • نرود جز که ابله و بدخوي
    در سفر بي سلاح و بي نيروي
  • آدمي بهر بي غمي را نيست
    پاي در گل جز آدمي را نيست
  • او در اين خاک توده بيگانه است
    زانکه با عقل يار و همخانه است
  • غم در آنست کز تن آساني
    بي غمي را تو غم همي خواني
  • علف غم تويي در اين عالم
    چون تو رفتي علف نيابد غم
  • شو بپرداز خانه از خاين
    در ببند و ز دزد باش ايمن
  • معرفت در دلت نهاده اوست
    باز کي گيرد آنچه داده اوست
  • مرد شهوت پرست را در خيم
    بتر از بت پرست خواند حکيم
  • نوم و يقظت که ديد در يک مرد
    زانکه اضداد جمع نتوان کرد
  • يا بود خفته يا بود بيدار
    هر دو در يک سويعه چشم مدار
  • خشم و شهوت به زير پاي درآر
    آرزو را در آرزو بگذار
  • در طمع زين سگان مزبله پوي
    اي کم از گربه دست و روي بشوي
  • تا تن تست چون دل کفتار
    لت و لوتش يکيست در گفتار
  • مانده در پيش اين وآن به فسوس
    خايه کن نه و خانه کن چو خروس
  • هان قناعت گزين که طامع دون
    در دو گيتي است با عذاب الهون
  • طالع آنکه دين به حرص فروخت
    در و بالش به احتراق بسوخت
  • در زمانه ز هر چه جانورست
    تا نشد پخته آدمي بترست
  • پايي اندر تن و يکي در جان
    متحير بمانده چون مرجان
  • روح چون رفت خانه پاک بماند
    کالبد در مغاک خاک بماند
  • هر يکي در مقام خود ساکن
    آن ز فخ فارغ اين ز شست ايمن
  • آدمي در زمين چو بپراکند
    ماهي از مهر مرغ دل برکند
  • سابقت زو نهفته در اول
    خاتمت زو به مهر حکم ازل
  • از هوا وز طبع در انسان
    دعوت عقل پستر از همه دان
  • نه درآيد به وقت جنبش گل
    گربه در بانگ وانگهي بلبل
  • هرکه در پيش خصم ملک و خرد
    دل ز خود برد جان ازو نبرد
  • تيز را باز دار در دهليز
    زانکه غماز روده باشد تيز
  • آن بنشنيده اي که در راهي
    آن مخنث چه گفت با داهي
  • سگ اگر جلد بودي و فربه
    بي شکاري نگرددي در ده
  • مثلست اين که در عذابکده
    حد زده به بود که بيم زده
  • هرکه در جنگ بددل و غمرست
    سپر و جوشنش دوم عمرست
  • تيغ در خورد مرد مردانه است
    وز جبان تيغ تيز بيگانه است
  • گفت با وي جحي که انده چاشت
    در دلم مهر و بغض کس نگذاشت
  • اولين بند در ره آدم
    بود ناي گلو و طبل شکم
  • کادمي را درين کهن برزخ
    هم ز مطبخ دريست در دوزخ
  • هرکرا علم و حلم نبود يار
    مر ورا در جهان به مرد مدار
  • باده چون باد در جهان افگند
    هيضه بيکار بر دهان افگند
  • ندي آمد بدو ز رب رئوف
    که کنيدش در آن مکان موقوف