167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • دوات دربرو کاغذ به دست و خامه به چنگ
    پياله بر لب و مل در ميان و گل به کنار
  • کس ار به مستي بايد مديح شاه کند
    دو چشم مست من اولي ترند در اين کار
  • لب به شکر خنده بگشودند و گفتند اي غريب
    آدمي بايد که در هر کار باشد بردبار
  • در ز آب شور خيزد برگ تر از چوب خشک
    شهد از زنبور زايد دانه خرما ز خار
  • بحر طغيان کرد در عهدش از آن شد مضطرب
    کوه سر افراخت با حلمش از آن شد سنگسار
  • خسته و مجروح از هر سو گروه اندر گروه
    بسته و مذبوح در هر ره قطار اندر قطار
  • در همه شيراز اکنون شور و غوغا هيچ نيست
    جز خروش عندليب و بانگ کبک و صوت سار
  • چشم بندي کرده يي مانا جهاني را به سحر
    ورنه در ماهي دو نتوان کرد چندين کار و بار
  • اسم و رسم من به دستورالعمل امسال نيست
    وين عمل اصلا نبد دستور در پيرار و پار
  • در بزرگي با جهان جاه ترا همسر کنم
    گر چه مي يابم که آن فانيست اين يک پايدار
  • قصه کوته پايه خود بين نه استعداد من
    زانکه من در مرتبت جويم تو بحر بي کنار
  • حکم کن کز لوي ئيلم حکم اجرا در رسد
    تا بر آرم چون نهنگ از جان بدخواهت دمار
  • راستي را کس نمي داند که در فصل بهار
    از کجا گردد پديدار اين همه نقش و نگار
  • قصه کوته دوش چون خورشيد رخشان رخ نهفت
    ماه من از در درآمد با رخي خورشيد وار
  • هر چه گفت از ده فزونتر شد به شوخي گفتمش
    در شمار ده غلط کردم تو از سر مي شمار
  • خادمک هر چند با من در عبادت تند شد
    حق چو با او بود الحق گشتم از وي شرمسار
  • خادمک در خشم رفت و زير لب آهسته گفت
    باش کامشب مي خورد فردا زند ميرش به دار
  • اعتبار هر که در گيتي به مال و کشورست
    اي شگفتي مال و کشور زو گرفتست اعتبار
  • اقتدار هر که در گيتي به گنج و لشکرست
    اي شگفتي گنج و لشکر زو پذيرفت اقتدار
  • ور رود در شوره زار از نطق شيرينش سخن
    تا ابد نخل رطب رويد ز خاک شوره زار
  • در چمن ديدم درختان را که از اوصاف او
    گرد هم جمعند يکسر با زباني حق گزار
  • گر چه ني شکر دهد آن ني گهر بخشد از آنک
    از کف راد تو دارد بحر عمان در جوار
  • پشه از آن پيل فر روبه از آن شير نر
    گشته به هر رهگذر فتنه از آن در گذار
  • مژده که شد در چمن رايت گل آشکار
    مژده که سر زد سمن از دمن و مرغزار
  • بوي آب نهر او از سنبل تر در چمن
    بوي آب شعر من از سنبل زلف نگار