167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • ماهم ز در درآمد و بر من سلام کرد
    مشکوي من ز طره خود مشک فام کرد
  • گردش گردون به گردش کي رسد هر گه که او
    در جهان رخش عزيمت را جهان مي آورد
  • مر قضا را در نظام حل و عقد روزگار
    هر چه گويي اينچنين او آنچنان مي آورد
  • زان جوهر خورشيد فش گر عکسي افتد در حبش
    خاک حبش فردوس وش تا حشر غلمان پرورد
  • زلفش چو ديوي خيره سر وز دزد شب ديوانه تر
    کز ريو يک گردون قمر در زير دامان پرورد
  • زلفش چو طنازي کند بر ارغوان بازي کند
    بر مه زره سازي کند در خلد شيطان پرورد
  • در مشت خواهم غبغبت تا سخت تر بوسم لبت
    ترسم ز زلف چون شبت کاو رنگ عصيان پرورد
  • از دو لبت اي هم نفس يک بوسه دارم ملتمس
    بگذار تا خود را مگس در شکرستان پرورد
  • ويژه چو قاآني کسي کاو را بود حرمت بسي
    زيرا که در مجلس بسي مدح جهانبان پرورد
  • گيتي چو مهدي مهد او نظم جهان از جهد او
    وز عدل او در عهد او مهتاب کتان پرورد
  • از هيبتش خصم دژم زان پيش کايد از عدم
    تن را چو ماهي در شکم با درع و خفتان پرورد
  • تا در کمين خصم دغل با وي نياغازد حيل
    از هر سو مويش اجل چشمي نگهبان پرورد
  • ور بد سگال بد سير خشم وي آرد در نظر
    دردم به جانش داد گر هر هفت نيران پرورد
  • بيواسطه روح الامين اين پرده زد جان آفرين
    تا پرده دار ملک و دين در پرده جانان پرورد
  • کلک تو حل و عقد جهان را کند کفايت
    هرگه که تيغ خسرو جا در نيام گيرد
  • به روز رزم تو هر خون که خورده در زهدان
    ز بيم خشم تو از چشم هر جنين خيزد
  • ز انصافش چنان رسم ستم برخاست از گيتي
    که با شير ژيان بنگاه آهو در نيستان شد
  • مگر مي خواست کردن آشنا در بحر خون تيغش
    که همچون مردم آبي ز پا تا فرق عريان شد
  • چرا پيچيدي از فرمان شاهي سر که فرمانش
    روان در نه سپهر و شش جهات و چار ارکان
  • عدو بندي که خطي رمح او در پهنه هيجا
    دم آهنج اژدري بيجان و ماري جانگزا آمد
  • کشد در ديده خاک راه آهو از شرف ضيغم
    به گيتي عدل او تا حاکم و فرمانروا آمد
  • ز بهر دفع او اکنون بر آن تازي نسب بنشين
    که در دشت دغا همپويه با باد صبا آمد
  • عنان در دست ما بگذار و خود بنشين رکابي زن
    يکي بر جوهر ما بين که وقت کارها آمد
  • به مرد فتنه در آن روز کاو به طالع سعد
    طراز تاج شد و زينت سرير آمد
  • وگرنه در همه آفاق داني آنکه چو من
    نه يک سخنور زاد و نه يک دبير آمد