167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان قاآني

  • رشک جودش بر دل دريا گره بندد ز موج
    پاس عدلش بر تن ماهي زره پوشد در آب
  • خلقش آن جنت بود کز ياد آن در هر نفس
    عطسهاي عنبرين خيزد ز مغز شيخ و شاب
  • گفت در گوشم که اين مستيست يا ديوانگي
    کت به رقص آورده بي خود دادمش حالي جواب
  • حفظ يزداني سپر شد وان سه تيرانداز را
    چون کمان ره در گلو بست از پي رنج و عذاب
  • از آنکه چشم تو بيمار هست و در خوابست
    به جاي او همه زلف تراست پيچش و تاب
  • از آنکه زلف تو مشکست و بارها ديدم
    که هست او را در چين شميم عنبر ناب
  • ز من نداري باور يکي در آينه بين
    که چهره تو به يکجا هم آتشست و هم آب
  • رسول ديد چو هر نطفه و جنيني را
    که تا به حشر در ارحام هست يا اصلاب
  • ز حرمت تو پس آنگه به حکم مطلق گفت
    که تا زنان همه در چهره افکنند نقاب
  • به روز محشر هر چيز در حساب آيد
    به غير همت او کان برون بود ز حساب
  • ز خون خصم تو آريم لجه يي که در او
    قباب نه فلک آمد چو قبهاي حباب
  • ز کين و مهر تو هر لحظه در خروش آيند
    دلم بسوزد بر روزگار آتش و آب
  • الا به دور جهان تاکه تير و تيغ ترا
    همي قضا شمرد در شمار آتش و آب
  • چشمي به راه نيست به عهدت جز آنکه فتح
    در ره ز انتظار تواش چشم بر قفاست
  • بس گوهر ثمين که ز جود تو بي ثمن
    بس در بي بها که ز بذل تو بي بهاست
  • چرخ را نيست مداري به سر فضل و هنر
    ور بدي گفتم و گفتي که در تاب و تب است
  • اين زمان باز به عرض آرم و جرأت ورزم
    زانکه شاهست به مهر ار فلکم در غضب است
  • چرخ در رقص و زمين سرخوش و گيتي سرمست
    راست پرسي طرب اندر طرب اندر طرب است
  • بس که بر چرخ ز زنبوره جهد آتش و دود
    خاک پنداري با چرخ برين در غضب است
  • زاهد خشک که مي داد جهان را سه طلاق
    تر دماغ اينک در حجله بنت العنب است
  • شاخ مرجانش چو بگرفت مطهر در دست
    به دهان برد و گمان کرد که دانه رطب است
  • طفل نه ساله که ديدست که در پيکر او
    مردمي خون و بزرگي رگ و دانش عصب است
  • طفل نه ساله شنيدي که هنوز از دهنش
    بوي شير آيد و زو در بدن شير تب است
  • در روي زمينم نه به غير از تو مناص است
    وز دور زمانم نه به غير از تو مآب است
  • چون ديده وامق همه شب اشک فشانست
    چون طره عذرا همه دم در خم و تاب است