167906 مورد در 0.18 ثانیه یافت شد.

ديوان فروغي بسطامي

  • کي توان نام تو را برد فروغي در عشق
    کز سر کوي بتان زنده به ننگ آمده اي
  • تا جوان گردي فروغي در جهان پيرانه سر
    تازه کن عهد کهن با مه جبين تازه اي
  • صورتت يک باره از آدم نمود از قيد هستي
    پي به معني برده ام در عالم صورت پرستي
  • کي با تو مي توان گفت اسرار نيستي را
    تا مو به مو اسيري در شهربند هستي
  • به قلمروي محبت در خانه اي نرفتي
    که به پاکي اش نرفتي و به سختي اش نبستي
  • ز طواف کعبه بگذر، تو که حق نمي شناسي
    به در کنشت منشين تو که بت نمي پرستي
  • هم نشينان تو از بوي رياحين مستند
    وه که در کار سمن و سنبل و ريحان کردي
  • ز سحر انگيزيت اي چشم کافر کيش حيرانم
    که از يک غمزه چندين رخنه در ايمان من کردي
  • سخني به مرده بر گو که دوباره زنده گردد
    تو که معجزات عيسي همه در کلام داري
  • ز کويش دوش مي آمد خروش حسرت انگيزي
    دل از کف داده اي در دادن جان است پنداري
  • من آن شهرم که سيلاب محبت ساخت ويرانم
    تو آن گنجي که در ويرانه دلها وطن داري
  • کمان داري نديدم در کمين گاه نظر چون تو
    که دلها را نشان غمزه ناوک فکن داري
  • همه را نيش محبت زده اي بر دل ريش
    اين چه نوشي است که در چشمه نوشين داري
  • من اگر سنگ تو بر سينه زنم عيب مکن
    زان که در سينه سيمين دل سنگين داري
  • مي رانيم ز مجلس و مي خوانيم ز در
    هم بنده مي فروشي و هم بنده مي خري
  • تا شدم بي خبر از خويش، خبرها دارم
    بي خبر شو که خبرهاست در اين بي خبري
  • تا شدم بي اثر، از ناله اثرها ديدم
    بي اثر شو که اثرهاست در اين بي اثري
  • تا زدم لاف هنر خواجه به هيچم نخريد
    بي هنر شو که هنرهاست در اين بي هنري
  • سرو آزاد شد آن دم که ثمر هيچ نداد
    بي ثمر شو که ثمرهاست در اين بي ثمري
  • پري از شرم تو در پرده نهان شد وقتي
    که برون آمدي از پرده پي پرده دري
  • خواهم که با تو شبي در پرده باده خورم
    گر خون من بخوري ور پرده ام بدري
  • از سر خون خود آن روز گذشتم در عشق
    که تو سرمست خرامنده به هر ره گذري
  • نه عجب طبع فروغي به تو گر شد مايل
    زان که در خيل بتان از همه مطبوع تري
  • من که مستم دايم از ياد لب ميگون تو
    تا چه مستي کردمي گر در شراب ديدمي
  • بي خبر گرديدمي از خويش تا روز جزا
    گر شبي در بزم خود مست و خرابت ديدمي