167906 مورد در 0.08 ثانیه یافت شد.

حديقة الحقيقة و شريعة الطريقة سنايي

  • آنچه پذرفته بود هيچ نداد
    مر ورا در دهان نار نهاد
  • رفت و با خود ببرد بدنامي
    چه بتر در جهان ز خود کامي
  • همت او وراي قمه عرش
    نام او گستريده در همه فرش
  • به سر و روي و سينه در ديدار
    راست مانند احمد مختار
  • تامر او را به نامه و به حيل
    از مدينه کشند در منهل
  • هي ناورده در ره بيداد
    مصطفي را و مرتضي را ياد
  • و آن تن سربريده در گل و خاک
    و آن عزيزان به تيغ دلها چاک
  • و آن گزين همه جهان کشته
    در گل و خون تنش بياغشته
  • تيغها لعل گون ز خون حسين
    چه بود در جهان بتر زين شين
  • کرده آل زياد و شمر لعين
    ابتداي چنين تبه در دين
  • دين به دنيا بخيره بفروشد
    نکند نيک و در بدي کوشد
  • هر که راضي شود به بد کردن
    لعنتش طوق گشت در گردن
  • دين چو بگذشت از اين جوانمردان
    خلق در دين شدند سرگردان
  • چون پدر در اصول ثابت بود
    چون نبي کار کرد و راه نمود
  • کرده در شاهراه فتح و ظفر
    شاخ و بيخ هدي چو نام پدر
  • باد در راه جان بد عملان
    دست او چاره گاه تنگدلان
  • راه دين بر خلايق آسان کرد
    همه را در اصول يکسان کرد
  • تاج بر فرق هر خطيب او بود
    تخت در زير هر اديب او بود
  • تيغ از روي خشم برنکشيد
    سپر از هيچ خصم در نکشيد
  • باز پاي جهان به وقت صبوح
    در ره او چو دست و دل مفتوح
  • خلق پيش وي از طريق صواب
    مانده حيران چو گوي در طبطاب
  • رو بجو ار ز ديده در طلبي
    راه شرع از امام مطلبي
  • اصل او در قواعد و بنيان
    فرع نسل معد بن عدنان
  • از پي طالبان نور يقين
    خويشتن وقف کرده بر در دين
  • بوده در راه دين امام به حق
    که امامت ورا سزد مطلق
  • دين از او يافت زينت و رونق
    در تبع متفق شدند فرق
  • آن يکي آفتاب محفل و صدر
    وين دگر بدر ليل در شب قدر
  • همه نيکند بد تويي تو مکن
    نيست در دين دويي دويي تو مکن
  • هر دو در راه دين دليل و گواه
    هر دو بر چرخ شرع زهره و ماه
  • تو که باشي بگو مر ايشان را
    چه شناسي تو بر در ايشان را
  • گر کسي جسمي آمد و بدخواه
    شافعي را در اين ميان چه گناه
  • هيچ را در جهان ز علم و ز ظن
    بيخردوار پشت پاي مزن
  • عمرت از کوي عقل رفت برون
    در غم آنکه اين چه يا آن چون
  • سخن از کوي عقل بايد گفت
    در معني به عقل شايد سفت
  • ورنه در باغ دين به نور يقين
    سنبل سنت اند و سوسن دين
  • گر نه اي بد مگر بر من کين
    ور چنيني چنين مکن در دين
  • من بگفتم نصيحتي در دين
    گر بهي ور بدي تو دورم ازين
  • دين طلب کن گرت غم دين است
    که کليد در دلت اين است
  • پاي در پايم از خجالت رب
    دست بر دست چون زنم به طرب
  • هر که او از دليل ماند باز
    مانده بيچاره در چه صد ياز
  • من نکو گويم از کمال يقين
    در حق جمله ائمه دين
  • من ز نقد خليفتي در حال
    بدهم جمله را جواب سؤال
  • عزمت از حضرت نبي و عليست
    در لحاف خلاف خفتن چيست
  • تو به توحيد کي رسي چو مريد
    نازده گام در ره تجريد
  • تو چه داني عروس بينش کيست
    سر صانع در آفرينش چيست
  • آتشي برفروز عاشق وار
    خانه را در بسوز و دود برآر
  • در ره حق بلاي هستي روب
    هر چه جز هستي خداي بروب
  • ليک هستي تو در همه کردار
    گنده و بي طهاره چون مردار
  • همچو مردان درآي در تگ و پوي
    تخته گفت زاب روي بشوي
  • رهيي در ره رهايي باش
    از خودي دور شو خدايي باش
  • نيست در وي ز معني آلت و ساز
    همه خامست و گندگي چو پياز
  • در هوس عالمي نبيني سود
    از هوا زنده اي بميري زود
  • گفت روزي مريد با پيري
    که در اين راه چيست تدبيري
  • کار اين راه بر معامله نيست
    در ره جهد خود مجادله نيست
  • شد يقينم که ناجوانمردي
    در رهش بد زني نه بد مردي
  • رفت در خانه و برون نامد
    عوض از آب چشم خون آمد
  • مگر از شرع چاره اي سازم
    تا در آتش چو روي نگدازم
  • آيت آمد دگر که يافت فرج
    آنکه در حيلتست ثم ننج
  • کانکه بي تقويست در ره دين
    آدمي نيست هست ديو لعين
  • از هر آنچ آفريدي از هر لون
    چيست بهتر ز خلقها در کون
  • تا زبان در جدل قوي کردند
    عقل را عاشق غوي کردند
  • شاکر از فعلشان شده ضحاک
    پيش هاروت در نشسته به خاک
  • همه از مال و جاه در شوو آي
    همه يوسف فروش نابيناي
  • گرچو من پر نگار بودي اين
    کي در اين راه خوار بودي اين
  • مثلث همچو مرد در کشتي است
    زان ترا فعل سال و مه زشتي است
  • مي نداند که اوست در رفتن
    ساحل آسوده است از آشفتن
  • غم خود خور ز ديگران منديش
    تو بره خويشتن بنه در پيش
  • هر که او آتشيست آب نگار
    دانکه او هست روز در کردار
  • حق فرامش مکن به دولت نو
    زانکه در دست گازرست گرو
  • جز به قول تو و تو در عالم
    خور و خفاش را که ديد بهم
  • نعت و فضل رسول شد گفته
    در عقل فعال کن سفته
  • هرچه در زير چرخ نيک و بدند
    خوشه چينان خرمن خردند
  • هرکجا نطق عقل بر زد دم
    حرف و آواز در خزد به عدم
  • دور بيني شناسد اين معني
    کز خرد همچو جهل بر در ني
  • عقل در راه حق دليل تو بس
    عقل هر جايگه خليل تو بس
  • چنگ در زن به عقل تا برهي
    ورنه گردي به هر رهي چو رهي
  • کن مکن در پذيرد از فرمان
    پس به جان گويد اين بکن مکن آن
  • عقل داند اسامي هر چيز
    او کند در به و بتر تمييز
  • يافت عاقل ز روي فوز و فلاح
    در سراي فساد عين صلاح
  • سخن عاقل از طريق قياس
    در دين است و ذهن او الماس
  • برتر از صورت و مکان و محل
    در دروازه جهان ازل
  • عقل شاهست و ديگران حشمند
    زانکه در مرتبت ز عقل کمند
  • چون سخن گوي گشت عقل مريد
    مرده بر در بمانده ديو مريد
  • هر که در عقل همچو سلمان شد
    دان که ديو دلش مسلمان شد
  • نيست از عقل در سراي غرور
    تبش و تابش از دم انگور
  • وز خرد نيست در خيال سواي
    مي و شطرنج و نرد و بربط و ناي
  • وانکه از سنگ شيشه پردازد
    وانکه در حقه مهره مي بازد
  • عقل را جز صلاح نبود کار
    عقل را در صلاح هرزه مدار
  • کرده چون در نهاد پاي به قيل
    دست حيدر سزاي عقل عقيل
  • در گذر زين کياست اوباش
    عقل دين جو و پس رو او باش
  • عقل مردان رسيده تا در حق
    شده از بند نيک و بد مطلق
  • سوي عاقل چو ديو و دد باشد
    هر که در بند نيک و بد باشد
  • ز اول خلقت و بآخر عمر
    بوده در کار عقل جاهل و غمر
  • بر در غيب ترجمان خردست
    شاه تن جان و شاه جان خردست
  • گرچه بر بي خرد هوا چيرست
    بر در خانه هر سگي شيرست
  • ويل در جان خويشتن داري
    گر خرد را دروغ زن داري
  • بندگي کن هميشه ايشان را
    مده از دست در پريشان را
  • زانکه در راه کعبه از سر داد
    اشتر اين داد اگرت زاد آن داد
  • خرد از تو تويي برد جاويد
    آب را در هوا کشد خورشيد
  • حقه حق در اين جهان خردست
    سر به مهرست و پايدار خودست