167906 مورد در 0.09 ثانیه یافت شد.

ديوان فروغي بسطامي

  • چه دانه ها که نکشتيم در زمين اميد
    دريغ و درد گر اين کشته بي ثمر ماند
  • يک سحر کاش که در دامن گل زار آيي
    تا گل از شرم رخت سر به گريبان ماند
  • بي تو از هيچ دلي صبر نمي بايد ساخت
    کاين محال است که در عالم امکان ماند
  • کو اسيري که از آن طره به زنجير نرفت
    کو شکاري که در اين حلقه گرفتار نماند
  • بس که مرغ دلم از ذوق اسيري پر زد
    غير مشتي پر ازو در شکن دام نماند
  • فصل گل فارغي از عيش فروغي تا چند
    در پي شاهد و مي کوش که ايام نماند
  • تا حريفان بر در مي خانه ماوا کرده اند
    خانه غم را خراب از سيل صهبا کرده اند
  • ساختند از بهر جانان خانه اي در کفر و دين
    گاه نامش را حرم، گاهي کليسا کرده اند
  • تا ز خونت نگذري، مگذار پا در کوي عشق
    زان که اينجا خاک را با خون مخمر کرده اند
  • هر سر موي مرا در ديده بدبين او
    گاه نوک خنجر و گه نيش نشتر کرده اند
  • در جنون عاشقي مردان عاقل، ديده اند
    حالتي از من که صد رحمت به مجنون کرده اند
  • جوي خون از چشم مردم مي رود بي اختيار
    بس که دل را در غمش سرچشمه خون کرده اند
  • تا به دل خورده ام از عشق گلي خاري چند
    باز گرديده به رويم در گل زاري چند
  • پس چرا در طلبت کار من از کار گذشت
    گر نه هر عضو مرا با تو بود کاري چند
  • تا بر غم روي تو گشادم در دل را
    بر روي من از عيش گشادند دري چند
  • گرنه کاشانه دل خلوت خاص غم تست
    پس چرا مهر تو را بر در اين خانه زدند
  • چون بتان دستي به ناز زلف پر چين مي برند
    شيخ را از کعبه در بت خانه چين مي برند
  • هر که سر از عنبري خط جوانان مي کشد
    حلقه ها در حلقش از گيسوي مشکين مي برند
  • چون فروغي در سر هر هفته مي سازد غزل
    نزد شاهش از پي احسان و تحسين مي برند
  • آنان که در محبت او سنگ مي خورند
    خون را به جاي باده گل رنگ مي خورند
  • من تنگ دل ز رشک گروهي که در خيال
    تنگ شکر از آن دهن تنگ مي خورند
  • نامم به ننگ در همه شهر شهره شد
    کم نام آن کسان که غم ننگ مي خورند
  • من مات صورت تو که در کارگاه حسن
    خورشيد را گدا و تو را شاه مي کشند
  • بر آن سرم که جفاي تو را به جان بخرم
    در اين معامله گر عمر من وفا بکند
  • يارب از خم خانه ات پيمانه اش در دور باد
    تا فلک ساقي صفت گردد زمين دوران کند