167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان فروغي بسطامي

  • ز زلف و روي تو تا عشقم آگهي درداد
    خبر ني ام که در آفاق کفر و ديني است
  • چون سر از خاک بر آرند شهيدان در حشر
    بر سري نيست که از تيغ تو منت ها نيست
  • تو ندانم ز کدامين گلي اي مايه ناز
    زان که در خاک بشر اين همه استغنا نيست
  • مي فروش ار بزند نوبت شاهي شايد
    که به غير از در مي خانه دري پيدا نيست
  • بر سر کوي تو از حال دل آگاه نيم
    در چمن طاير بي بال و پري پيدا نيست
  • از تو اي ترک ختن لعبت چين خوش تر نيست
    نقشي از روي تو در روي زمين خوش تر نيست
  • تا کسي سر به کمندت ننهد کي داند
    که سواري ز تو در خانه زين خوش تر نيست
  • جلوه کن جلوه که در شهر فروزان ماهي
    از تو اي ماه فروزنده جبين خوش تر نيست
  • تا بناگوش تو زد راه دل محزون را
    هيچ در گوشم از آواز حزين خوش تر نيست
  • جان من تعجيل در رفتن خدا را تا به چند
    بر هلاک بي دلان حاجت به استعجال نيست
  • از بلندي زلف در پاي تو آخر سر نهاد
    چون سر زلف بلندت کس بلند اقبال نيست
  • لعل تو نرخ بوسه مگر نقد جان کند
    ور نه به قدر سنگ تو در کيسه سيم نيست
  • بر سر راه تو افتاده سري نيست که نيست
    خون عشاق تو در ره گذري نيست که نيست
  • من نه تنها ز سر زلف تو مجنونم و بس
    شور آن سلسله در هيچ سري نيست که نيست
  • بي خبر شو اگر از دوست خبر مي خواهي
    زان که در بي خبري ها خبري نيست که نيست
  • ترک سر تا نکني پاي منه در ره عشق
    که درين وادي حيرت خطري نيست که نيست
  • اثر شست تو خون همه را ريخت به خاک
    ور نه در کش مکش تير و کمان اين همه نيست
  • تو نداني نتوان نقش تو بستن به گمان
    زان که در حوصله وهم و گمان اين همه نيست
  • دست همت را کشيدم از سر دنيا و دين
    هر کسي را در طلب اين همت مردانه نيست
  • سبحه صد دانه از بهر حساب ساغر است
    ور نه يک جو خاصيت در سبحه صد دانه نيست
  • تا فروغي پرتو آن شمع در محفل فتاد
    هيچ کس از سوز من آگه به جز پروانه نيست
  • اي که گفتي غم دل در بر دلدار بگو
    خود چه گويم که مرا قدرت گفتاري نيست
  • تا آن صنم آمد به در از پرده، فلک گفت
    الحق که درين پرده چنين پرده دري نيست
  • گر نه آن ترک سيه چشم سر يغما داشت
    مژه را بهر چه صف در صف جا بر جا داشت
  • تلخ کامي مرا ديد و ترش روي نشست
    آن که صد تنگ شکر در لب شکرخا داشت