167906 مورد در 0.07 ثانیه یافت شد.

ديوان فروغي بسطامي

  • من فکنده ام در دل عقده هاي بي حاصل
    تو گشوده اي بر رخ طره هاي پرچين را
  • تا نشانده ام در دل ساق سرو و سيمينت
    چيده ام به هر دستي ميوه هاي سيمين را
  • گر از رخ آن بت زيبا گشايد پرده ديبا
    فرو بندند نقاشان، در بت خانه چين را
  • گذشتم بر در ميخانه از مسجد به اميدي
    که ساقي بر سر چشمم گذارد ساق سيمين را
  • دمادم چون نبوسم لعل او در عالم مستي
    که بهر بوسه يزدان آفريد آن لعل نوشين را
  • دهان شاهد ما را پر از گوهر کند خازن
    در آن مجلس که خواهند مدح سلطان ناصرالدين را
  • فروغي قطره خون مرا کي در حساب آرد
    سيه چشمي که هر دم خون کند دلهاي مسکين را
  • دي به رهش فکنده ام طفل سرشک ديده را
    در کف دايه داده ام کودک نورسيده را
  • آن که نهاده در دلم حسرت يک نظاره را
    بر لب من کجا نهد لعل شراب خواره را
  • کاش مي آمد شبي آن شمع در کاشانه ام
    تا بسوزانم ز غيرت شمع هر کاشانه را
  • نيم جو شادي در آب و دانه صياد نيست
    شادمان مرغي که گويد ترک آب و دانه را
  • عشق پيري است که ساغر زده ايم از کف او
    عقل طفلي است که دانا شده در مکتب ما
  • يا رب ما اثري در تو ندارد ورنه
    لرزه بر عرش فتاد از اثر يا رب ما
  • کس مبادا به سيه روزي ما در ره عشق
    که فلک تيره شد از تيرگي کوکب ما
  • تا کي که با خيال تو در خاک مي کنيم
    خم خانه مست مي شود از فيض تاک ما
  • او ز ما فارغ و ما طالب او در همه حال
    خود پسنديدن او بنگر و خودرايي ما
  • از جلوه حسنت که بري از همه عيب است
    آسوده دل آن است که در پرده غيب است
  • دوش در خواب خوش آشوب قيامت ديدم
    صبح دم قامت آن سيم تر از جا بر خاست
  • چگونه پيش تو نايد پري به شاگردي
    که مو به موي تو در علم غمزه استاد است
  • يک اشارت و تو بر قتل جهان بسيار است
    در کميني که تويي تير و کمان بيکار است
  • آن که مرادش تويي از همه جوياتر است
    وان که در اين جستجو است از همه پوياتر است
  • در همه شهر نديده ست کسي مستي من
    زان که مست مي عشق از همه هشيارتر است
  • چون شرح اشتياق دهد در حضور دوست
    بيچاره اي که از همه کس بي زبان تر است
  • در دير و حرم نور رخش جلوه کنان است
    نازم صنمي را که هم اين جا و هم آنجاست
  • صيدي که به چنگ تو نيفتاد چه داند
    حال دل آن صعوه که در چنگل باز است