167906 مورد در 0.06 ثانیه یافت شد.

ديوان عراقي

  • هماي عشق اگر يک ره تو را در زير پر گيرد
    نه سدره ات آشيان آيد، نه از فردوس واماني
  • نشين با خويشتن، برخيز و در فتراک عشق آويز
    مگر خود را ز دست خود طفيل عشق برهاني
  • چه بيني سبزه دنيا؟ که چشم جان کند خيره
    تماشاي دل خود کن، اگر در بند بستاني
  • چه شيني در گلستاني؟ که دارد حد و پاياني
    چه خوش باشي به بستاني؟ چو طاووس گلستاني
  • بساط رسم را طي کن، براق وهم را پي کن
    تو را عز خدايي بس، که دل در بند فرماني
  • در آن صحرا شو و مي بين وراي عرش عليين
    سرا بستان قدسي و بهشت آباد سبحاني
  • هزاران ساله ره مي بر، به يک پرواز در يکدم
    همي کن کار صد ساله درين يکدم به آساني
  • ببيني هر چه هست و بود و خواهد بود در يکدم
    بداني آنچه مي بيني، ببيني آنچه مي داني
  • عجب نبود درين دريا، گر آويزي به زلف يار
    غريق بحر در هر چيز، آويزد ز حيراني
  • نز ذره گردم آگه، نز خود، نه ز آفتاب
    در بحر ژرف بيخودي ار غوطه اي خورم
  • تا سر نهاده اند چو پا در ره طلب
    بس مرحبا که از لب جانان شنوده اند
  • ناگه در آن ميانه يکي موج زد محيط
    هم قطره گشت غرقه و هم کون و هم مکان
  • از بسکه همي خوريم مي را بر مي
    ما درسر مي شديم و مي در سر ما
  • بر درگه عدل تو چه درويش و چه شاه؟
    در سايه عفو تو چه هشيار و چه مست؟
  • چشمم ز غم عشق تو خون باران است
    جان در سر کارت کنم، اين بار آن است
  • تو پنداري که بي تو خواب و خور هست؟
    بي روي تو خواب و خور کجا در خور هست؟
  • اي دوست بيا، که بي تو آرامم نيست
    در بزم طرب بي تو مي و جامم نيست
  • دل در طلبت هر دو جهان مي بازد
    وز هر دو جهان سود و زيان مي بازد
  • پنهان ز رقيب آمد و در گوشم گفت:
    مي خور غم ما و خاک بر لب ميمال
  • تو هستي من شدي، از آنم همه من
    من نيست شدم در تو، از آنم همه تو
  • آن کيست که بي جرم و گنه زيست؟ بگو
    بي جرم و گناه در جهان کيست؟ بگو
  • در عشق تو بي تو چون توان زيست؟ بگو
    و آرام دلم جز تو دگر کيست؟ بگو
  • تو گير خود که نبوده است هيچ يار مرا
    به هيچ يار نيم در جهان به جان مشتاق
  • دريغا روزگار خوش که من در جنب ميمونت
    بدم با بخت هم کاسه، بدم با کام همزانو
  • دريغا روزگار ما و آن ايام در مهرش
    همي گويم به صد زاري، سر ادبار بر زانو